بررسی تاریخی نهادها، قوانین و نگرش‌ها از ایلام باستان تا ساسانیان

چکیده

تصور رایج از تاریخ، اغلب روایتی از جنگ‌ها، پادشاهان و فتوحات است. اما در لابه‌لای سنگ‌نوشته‌ها، متون دینی و گزارش‌های پراکندهٔ مورخان یونانی و رومی، نشانه‌هایی از زندگی گروهی از مردم به چشم می‌خورد که تاریخ‌نگاری رسمی کمتر به آن‌ها پرداخته است: افراد دارای معلولیت. ایران باستان—از ایلام و ماد تا هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان—دوره‌ای طولانی و پرتنوع را در بر می‌گیرد که در آن، نگرش به معلولیت یکدست نبود. از یک سو، متون دینی زرتشتی، تقدس آتش و عناصر طبیعی را با مفهوم «پلشتی» (rēmanīh) گره می‌زدند و گاه برخی بیماری‌ها و معلولیت‌ها را در تعارض با این طهارت می‌دیدند. از سوی دیگر، شواهدی از حمایت‌های اجتماعی، حقوق قانونی، و حتی نهادهای مراقبتی در برخی دوره‌ها—به‌ویژه در دورهٔ ساسانی—وجود دارد که تصویر سیاه و سفید از «طرد مطلق» را به چالش می‌کشد.

این مقاله، با اتکا به منابع دست‌اول (اوستا، متون پهلوی، الواح باروی تخت جمشید) و گزارش‌های مورخان یونانی-رومی (هرودوت، استرابون، پلوتارک)، به بررسی جایگاه افراد دارای معلولیت در ایران باستان می‌پردازد. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که «نهاد نگهداری» به مفهوم مدرن آن در ایران باستان وجود نداشته است، اما این به معنای «طرد مطلق» یا «بی‌تفاوتی کامل» نیست. مراقبت عمدتاً در بستر خانواده و اجتماع محلی انجام می‌شد و در برخی دوره‌ها قوانینی برای حمایت از افراد ناتوان وضع گردید. همچنین، نگرش به انواع مختلف معلولیت (جسمی، حسی، ذهنی) یکسان نبوده است. هدف این مقاله، ارائهٔ تصویری مستند، بی‌طرفانه و به‌دور از افسانه‌سازی یا سیاه‌نمایی از این بخش مغفول تاریخ ایران است—تاریخی که شناخت آن می‌تواند برای مددکاران، تسهیلگران و فعالان حوزهٔ معلولیت امروز نیز درس‌هایی به همراه داشته باشد.

مقدمه: تاریخِ خاموش

تاریخ را فاتحان می‌نویسند—این جمله را بسیار شنیده‌ایم. اما می‌توان گفت تاریخ را «سالمندان» نیز می‌نویسند. راویان اصلی تاریخ—کاتبان، مورخان، سنگ‌نویسان—اغلب از میان کسانی برمی‌خاستند که بدن‌های «سالم» و «کامل» داشتند. آن‌ها برای شاهان پیروزی‌نامه می‌نوشتند، برای معابد کتیبه می‌کندند، و برای آیندگان شرح فتوحات را ثبت می‌کردند. اما در این میان، صدای چه کسانی شنیده نشد؟ کدام گروه‌ها از روایت رسمی تاریخ حذف شدند؟

افراد دارای معلولیت، بی‌تردید یکی از همین گروه‌ها هستند. ما نمی‌دانیم یک کودک نابینا در تخت جمشید چگونه زندگی می‌کرد. نمی‌دانیم یک سرباز مجروح در ارتش هخامنشی—که از ناحیهٔ پا آسیب دیده بود—پس از بازگشت به روستایش چه سرنوشتی پیدا می‌کرد. نمی‌دانیم مادری که فرزندی با «تفاوت آشکار» به دنیا می‌آورد، در جامعهٔ زرتشتی عصر ساسانی با چه واکنشی روبه‌رو می‌شد.

این «سکوت منابع» البته خود معنادار است. مورخان باستان—چه ایرانی و چه یونانی—به‌ندرت به زندگی «مردم عادی» می‌پرداختند، چه رسد به «افراد دارای معلولیت». آنچه ما امروز می‌توانیم بازسازی کنیم، تصویری است تکه‌تکه، متشکل از اشاره‌های پراکنده در متون دینی، مواد قانونی، و گزارش‌های گاه مغرضانهٔ مورخان غیرایرانی.

اما پیش از هر چیز، باید یک پرسش بنیادین را روشن کنیم: آیا اصلاً در ایران باستان چیزی به نام «نهاد نگهداری» برای افراد دارای معلولیت وجود داشته است؟ پاسخ کوتاه این است: خیر، به مفهومی که امروزه از «آسایشگاه»، «مرکز نگهداری شبانه‌روزی» یا «مؤسسهٔ مراقبتی» می‌شناسیم. اما این «نبود»، لزوماً به معنای «بی‌اعتنایی» یا «طرد» نیست. برای درک این موضوع، باید ساختار خانواده، باورهای دینی، و قوانین اجتماعی آن دوران را بشناسیم.

چرا این تاریخ برای مددکار امروزی مهم است؟ شاید بپرسید دانستن وضعیت افراد دارای معلولیت در سه هزار سال پیش چه ربطی به مددکاری، تسهیلگری یا سیاست‌گذاری امروز دارد. پاسخ این است: ریشه‌های باورها، کلیشه‌ها و نگرش‌های امروزین ما دربارهٔ معلولیت—اعم از ترحم، انگ، یا حتی مقاومت در برابر مناسب‌سازی—گاه به قرن‌ها پیش بازمی‌گردد. فهم این ریشه‌ها به ما کمک می‌کند تا با آن‌ها آگاهانه‌تر روبه‌رو شویم. همچنین، شناخت سازوکارهای حمایتی گذشته—هرچند ناقص و محدود—می‌تواند الهام‌بخش طراحی مداخلات امروزین باشد که با فرهنگ و تاریخ این سرزمین هماهنگ‌تر است.

چهارچوب مفهومی: «نهاد» در جهان باستان چه بود؟

پیش از ورود به شواهد تاریخی، باید میان دو مفهوم تمایز قائل شویم که گاه با یکدیگر خلط می‌شوند:

  • نهاد رسمی (Formal Institution): سازمانی با ساختمان مشخص، بودجه، کارکنان، و قوانین مدوّن که توسط دولت یا یک مرجع مذهبی اداره شود. مثال امروزی: «سازمان بهزیستی»، «مرکز نگهداری شبانه‌روزی توانبخشی».
  • نهاد غیررسمی (Informal Institution): شبکه‌های حمایتی مبتنی بر خانواده، قوم، همسایگی، یا انجمن‌های داوطلبانهٔ محلی.

در جهان باستان—نه فقط در ایران، که در مصر، یونان، روم، چین و هند نیز—مراقبت از افراد ناتوان، سالمند، یا بیمار عمدتاً در چارچوب نهاد غیررسمی خانواده انجام می‌شد. «دولت» به مفهوم مدرن آن—که مسئولیت رفاه اجتماعی شهروندان را بر عهده بگیرد—اساساً وجود نداشت. وظیفهٔ دولت باستان، جمع‌آوری مالیات، حفظ امنیت مرزها، و اجرای عدالت بود، نه ارائهٔ خدمات اجتماعی.

بنابراین، وقتی می‌پرسیم «آیا در ایران باستان نهاد نگهداری از افراد دارای معلولیت وجود داشت؟»، ابتدا باید تعریف خود از «نهاد» را مشخص کنیم. اگر منظور «ساختمان دولتی مخصوص» باشد، پاسخ منفی است. اما اگر منظور «سازوکارهای اجتماعی برای حمایت» باشد، پاسخ مثبت است—هرچند این سازوکارها بسیار متفاوت از آن چیزی بودند که امروزه تصور می‌کنیم.

برای درک بهتر موقعیت ایران، مقایسهٔ کوتاهی با سایر تمدن‌های هم‌عصر مفید است. در یونان باستان، در شهر آتن، شورایی وجود داشت که به شهروندان ناتوانِ فقیر، مستمری روزانه پرداخت می‌کرد—اما این حمایت محدود به «شهروندان» بود و شرط اصلی آن «فقر» بود، نه لزوماً «معلولیت». در روم باستان، «قانون الواح دوازده‌گانه» به صراحت به پدر خانواده اجازه می‌داد نوزادان «ناقص» را بکشد. در مصر باستان، شواهدی از احترام به افراد دارای معلولیت وجود دارد—از جمله یک دربان نابینا که در دربار فرعون خدمت می‌کرد—اما این موارد استثنایی بودند و قاعده نبودند. در این بستر تطبیقی، ایران باستان—همانند سایر تمدن‌ها—تصویری متناقض و چندلایه از طرد و حمایت را نشان می‌دهد.

پیش‌درآمد: دورهٔ ایلام باستان و مادها (هزارهٔ سوم تا ۵۵۰ پیش از میلاد)

پیش از ورود به دورهٔ هخامنشی، باید اشاره‌ای مختصر به کهن‌ترین تمدن‌های فلات ایران داشت. تمدن ایلام (هزارهٔ سوم تا اول پیش از میلاد)—با مرکزیت شوش در خوزستان—یکی از کهن‌ترین تمدن‌های جهان است. الواح و کتیبه‌های ایلامی عمدتاً به امور اداری، مذهبی و نظامی می‌پردازند و اشارهٔ مستقیمی به افراد دارای معلولیت ندارند. با این حال، بررسی گورستان‌های ایلامی نشان می‌دهد که افراد دارای ناهنجاری‌های اسکلتی (مانند کیفوز یا اسکولیوز شدید) در همان گورستان‌های عمومی دفن می‌شدند، بدون آنکه شواهدی از «طرد در مرگ» (مانند گورهای جداگانه یا محرومیت از تدفین آیینی) دیده شود (Carter & Stolper, 1984). این می‌تواند نشانه‌ای از «پذیرش نسبی» این افراد در جامعهٔ ایلامی باشد، هرچند شواهد بسیار اندک است.

دورهٔ مادها (حدود ۷۰۰-۵۵۰ پ.م) از نظر منابع مکتوب، تقریباً در تاریکی مطلق قرار دارد—هیچ سند داخلی از این دوره باقی نمانده و آنچه می‌دانیم از گزارش‌های پراکندهٔ آشوری و یونانی است. بنابراین، نمی‌توان دربارهٔ وضعیت افراد دارای معلولیت در این دوره اظهارنظر مستندی کرد.

دورهٔ هخامنشی (حدود ۵۵۰-۳۳۰ پیش از میلاد): نخستین نشانه‌ها

ساختار ارتش و سرنوشت سربازان مجروح

شاهنشاهی هخامنشی، بزرگ‌ترین امپراتوری جهان باستان از نظر گسترهٔ جغرافیایی، دارای یک ارتش عظیم و چندملیتی بود. سربازان از اقوام گوناگون—پارسی، مادی، ایلامی، بابلی، مصری، یونانی—در این ارتش خدمت می‌کردند. پرسش این است: سربازی که در نبرد مجروح می‌شد و دیگر توانایی رزمی نداشت، چه سرنوشتی پیدا می‌کرد؟

متأسفانه، هیچ سند مستقیمی از دورهٔ هخامنشی در این باره در دست نیست. الواح باروی تخت جمشید (Persepolis Fortification Tablets)—که مهم‌ترین منبع برای مطالعهٔ زندگی روزمره و اداری در دورهٔ هخامنشی هستند—عمدتاً به ثبت جیره‌های غذایی، پرداخت‌ها، و نقل‌وانتقالات می‌پردازند و اشاره‌ای مشخص به «سربازان مجروح» یا «افراد دارای معلولیت» ندارند. این احتمال که سربازان مجروح مستمری یا جیرهٔ ویژه دریافت می‌کردند، بر اساس ساختار پیشرفتهٔ دیوانسالاری هخامنشی منطقی به نظر می‌رسد، اما باید صریحاً گفت که هیچ مدرک مستقیمی برای تأیید یا رد این فرضیه در دست نیست (Briant, 2002).

گزارش‌های مورخان یونانی: بین حقیقت و غرض‌ورزی

مورخان یونانی—به‌ویژه هرودوت (Herodotus)، کتزیاس (Ctesias)، و بعدها پلوتارک (Plutarch)—منابع اصلی ما برای شناخت هخامنشیان هستند. اما باید به یاد داشت که این مورخان، شهروندان دولت-شهرهای یونانی بودند که با امپراتوری پارس در جنگ بودند. گزارش‌های آن‌ها اغلب آمیخته با غرض‌ورزی، افسانه‌پردازی، و کلیشه‌سازی دربارهٔ «شرقی‌ها»ست.

یکی از مشهورترین ادعاها—که گاه در برخی منابع عامیانه نیز تکرار می‌شود—این است که «ایرانیان باستان، نوزادان ناقص را می‌کشتند». این ادعا عمدتاً ریشه در گزارشی از پلوتارک دارد که در کتاب حیات مردان نامی (بخش «لایکورگوس»، فصل ۱۶) نوشته است که در اسپارت، نوزادان ناقص را در شکاف کوهی رها می‌کردند. برخی نویسندگان بعدی آن را به ایرانیان نیز نسبت داده‌اند، اما هیچ سند ایرانی یا یونانی معاصر هخامنشیان این ادعا را برای ایران تأیید نمی‌کند.

با این حال، هرودوت (کتاب اول، بند ۱۳۸) به موضوع «طهارت» در میان پارسی‌ها اشاره می‌کند و می‌نویسد که پارسی‌ها مردگان خود را دفن نمی‌کردند، بلکه آن‌ها را در معرض حیوانات و پرندگان قرار می‌دادند—که امروزه می‌دانیم اشاره به رسم «خاک‌سپاری در دخمه» (برج خاموشان) در سنت زرتشتی است. او همچنین اشاره می‌کند که پارسی‌ها بیماری‌های پوستی را نشانهٔ «گناه» می‌دانستند و مبتلایان را از جامعه طرد می‌کردند. این نگاه می‌توانست بر نحوهٔ برخورد با برخی معلولیت‌های آشکار تأثیر بگذارد، اما شواهد کافی برای اثبات «طرد سیستماتیک» وجود ندارد.

شواهد باستان‌شناختی و الواح اداری

الواح باروی تخت جمشید—که به خط ایلامی نوشته شده‌اند—دقیق‌ترین تصویر را از نظام اداری هخامنشی ارائه می‌دهند. در این الواح، اشاره‌هایی به «کارگران» (kurtaš) شده که گروه‌های بزرگی از مردان، زنان و کودکان را شامل می‌شدند و جیرهٔ غذایی دریافت می‌کردند (Hallock, 1969). نکتهٔ جالب این است که در برخی از این الواح، به تفاوت جیره‌ها بر اساس «توانایی کار» اشاره شده است. برای نمونه، مردان بالغ سالم جیرهٔ بیشتری دریافت می‌کردند، در حالی که جیرهٔ «افراد ضعیف‌تر» یا «کم‌توان» کمتر بود.

این امر نشان می‌دهد که نظام اداری هخامنشی، «تفاوت در توانایی» را تشخیص می‌داد و بر اساس آن، جیره را تنظیم می‌کرد—نه اینکه افراد کم‌توان را به‌کلی از نظام توزیع غذا حذف کند. این می‌تواند نشانه‌ای از یک «شبکهٔ حمایتی حداقلی» باشد، هرچند انگیزهٔ اصلی احتمالاً اقتصادی بوده است (تأمین نیروی کار) نه بشردوستانه.

دورهٔ اشکانی (حدود ۲۴۷ پیش از میلاد – ۲۲۴ میلادی): سکوت تقریباً مطلق

اگر دورهٔ هخامنشی از نظر منابع محدود است، دورهٔ اشکانی را باید «دوران سکوت تاریخی» نامید. اشکانیان—که خاستگاهشان در شمال شرق ایران (پارت) بود—سنت اداری مکتوب هخامنشیان را ادامه ندادند و بیشتر به سنت شفاهی وابسته بودند. در نتیجه، تقریباً هیچ سند مکتوب داخلی از این دوره دربارهٔ افراد دارای معلولیت در دست نیست.

گزارش‌های مورخان رومی—مانند استرابون (Strabo) و تاسیتوس (Tacitus)—عمدتاً به جنگ‌های ایران و روم می‌پردازند و به مسائل اجتماعی نمی‌پردازند. بنابراین، هرگونه اظهارنظر دربارهٔ وضعیت افراد دارای معلولیت در دورهٔ اشکانی، حدسی و غیرمستند خواهد بود.

با این حال، می‌دانیم که نظام اجتماعی اشکانیان—که مبتنی بر اشرافیت فئودالی بود—احتمالاً مراقبت از افراد ناتوان را در چارچوب خانواده و طایفه نگه می‌داشت. در جامعه‌ای که «خانوادهٔ گسترده» (Extended Family) واحد اصلی اجتماعی بود، حمایت از اعضای ناتوان، یک وظیفهٔ خانوادگی محسوب می‌شد، نه یک مسئولیت دولتی.

دورهٔ ساسانی (۲۲۴-۶۵۱ میلادی): شواهد ملموس‌تر

دورهٔ ساسانی، از نظر منابع مکتوب—اعم از متون دینی زرتشتی، قوانین حقوقی، و گزارش‌های مورخان—غنی‌ترین دورهٔ ایران باستان است. در این دوره، برای نخستین بار، می‌توان ردپای روشن‌تری از نگرش به معلولیت و قوانین مرتبط با آن یافت. همچنین، شواهد تفکیک میان انواع مختلف معلولیت—جسمی، حسی، و ذهنی—در متون این دوره مشاهده می‌شود.

اوستا و متون دینی زرتشتی: پلشتی (rēmanīh) و کالبد

در دین زرتشتی—که دین رسمی شاهنشاهی ساسانی بود—مفهوم «پلشتی» (rēmanīh) جایگاهی محوری دارد. این مفهوم که در متون فارسی و عربی بعدی اغلب به «نجاست» ترجمه شده، در اصل زرتشتی تفاوت‌های ظریفی با مفهوم «نجس» (najis) در فقه اسلامی دارد. «پلشتی» در اوستا، بیشتر به معنای «آلودگی» ناشی از تماس با مواد در حال فساد (مانند مردار، خون، ناخن و موی جدا شده از بدن) است و با نیروهای اهریمنی مرتبط دانسته می‌شود (Shaked, 1994).

اما آیا این نگاه به «پلشتی» شامل افراد دارای معلولیت نیز می‌شد؟ پاسخ پیچیده است و به نوع معلولیت بستگی دارد. در بخش «وندیداد» (Videvdad)—یکی از بخش‌های اوستا که به قوانین طهارت و گناه می‌پردازد—اشاره‌هایی به «بیماری‌های لاعلاج» و «نقایص بدنی» شده است. برای نمونه، در فرگرد دوم وندیداد (بندهای ۲۲-۲۵)، جمشید (Yima) از اهورامزدا درخواست می‌کند که «مردمانی که بیماری‌های لاعلاج دارند» را از جامعهٔ آرمانی او دور کند.

نکتهٔ قابل توجه این است که نابینایی در متون زرتشتی گاه با «نیروهای اهریمنی» پیوند خورده است. در اسطوره‌های زرتشتی، اهریمن (Angra Mainyu) با «تاریکی» و «کوری» مرتبط است و در مقابل، اهورامزدا با «روشنایی» و «بینایی». این تقابل اساطیری می‌توانست بر نگرش به افراد نابینا تأثیر منفی بگذارد. در مقابل، اشاره به ناشنوایی در اوستا بسیار کمتر است و به نظر می‌رسد حساسیت کمتری نسبت به آن وجود داشته است. معلولیت ذهنی نیز در متون زرتشتی عمدتاً در چارچوب «جن‌زدگی» یا «تسخیر اهریمنی» تفسیر می‌شد—نگاهی که متأسفانه تا قرن‌ها بعد نیز در بسیاری از فرهنگ‌ها تداوم یافت.

اما باید توجه داشت که وندیداد، متنی است متأخر و بخش‌های اساطیری آن لزوماً بازتاب دهندهٔ عملکرد واقعی جامعه نیستند. همچنین، در همان وندیداد (فرگرد هفتم، بندهای ۳۶-۴۰)، دستوراتی برای «مراقبت» از بیماران و مجروحان وجود دارد—از جمله اینکه پزشک باید بیمار را معالجه کند و اگر در اثر قصور پزشک، بیمار آسیب ببیند، پزشک مجازات می‌شود. این دوگانگی—طرد اساطیری و مراقبت عملی—نشان می‌دهد که نگرش زرتشتی به معلولیت، یکدست و ساده نبوده است.

دورهٔ ساسانی (ادامه): قوانین حقوقی، شواهد تدفین و نهادهای مراقبتی

قوانین حقوقی ساسانی: از «حقوق خانواده» تا «مسئولیت اجتماعی»

مهم‌ترین منبع برای شناخت قوانین ساسانی، کتاب «ماتیکان هزار دادِستان» (Mādayān ī Hazār Dādestān)—به معنای «کتاب هزار رأی حقوقی»—است که در اواخر دورهٔ ساسانی تدوین شده و مجموعه‌ای از آرای قضات و حقوقدانان آن دوره را گردآوری کرده است (پریخانیان، ۱۳۷۶).

۱. قیمومت و سرپرستی (Stūrīh): نهاد «ستوری» در حقوق ساسانی، نوعی قیمومت برای افرادی بود که نمی‌توانستند امور خود را اداره کنند—از جمله «مردان و زنان ناتوان». یک «قیم» (Stūr) منصوب می‌شد تا اموال فرد را مدیریت کند و از او مراقبت نماید. این نشان می‌دهد که حقوق ساسانی، «ناتوانی در ادارهٔ امور» را به رسمیت می‌شناخت و برای آن راه‌حل حقوقی داشت.

۲. مسئولیت پزشکان: پزشک (bizišk) موظف بود بیمار را با «دقت و مهارت» درمان کند. اگر پزشکی در اثر سهل‌انگاری باعث مرگ یا نقص عضو دائمی بیمار می‌شد، مجازات می‌شد.

۳. ارث و ازدواج: افراد دارای «نقایص بدنی» محدودیت‌هایی در زمینهٔ ارث و ازدواج داشتند. برای نمونه، فردی که «نابینا» یا «فلج» بود، در برخی شرایط نمی‌توانست قیم منصوب کند یا شهادت حقوقی بدهد. این محدودیت‌ها نشان‌دهندهٔ نوعی «شهروند درجه دو» بودن این افراد در نظام حقوقی است.

شواهد باستان‌شناختی تدفین: بدن‌ها چه می‌گویند؟

بررسی گورستان‌های دورهٔ ساسانی—مانند گورستان شغاب در بوشهر یا گورستان‌های منطقهٔ فارس—اطلاعات ارزشمندی به دست می‌دهد. در برخی از این گورها، اسکلت‌هایی با ناهنجاری‌های آشکار (مانند شکستگی‌های بدجوش‌خورده، کوتولگی، یا آثار فلج اطفال) یافت شده است که در همان گورستان‌های عمومی و با همان اشیاء تدفینی معمول دفن شده‌اند. این نشان می‌دهد که این افراد، حداقل در مرگ، از جامعه طرد نشده‌اند و مراسم تدفین کامل برای آن‌ها اجرا شده است (دریایی، ۱۳۸۳).

از سوی دیگر، فقدان کامل اسکلت‌هایی با برخی ناهنجاری‌های بسیار شدید در گورستان‌های رسمی زرتشتی—که در آن‌ها اجساد در دخمه (استودان) قرار می‌گرفتند—می‌تواند نشانه‌ای از «محرومیت از تدفین آیینی» برای افراد با معلولیت‌های بسیار شدید یا بیماری‌های خاص باشد، اما شواهد برای اثبات قطعی این فرضیه کافی نیست.

آیا «بیمارستان» یا «آسایشگاه» ساسانی وجود داشت؟

پاسخ: بله، اما نه به مفهومی که امروزه تصور می‌کنیم. دانشگاه گندی‌شاپور (Gondēšāpūr) در خوزستان—که در دورهٔ ساسانی تأسیس شد—یکی از مهم‌ترین مراکز علمی و پزشکی جهان باستان بود. در گندی‌شاپور، یک «بیمارستان آموزشی» (Bimaristan) وجود داشت که پزشکان در آن آموزش می‌دیدند و بیماران را درمان می‌کردند. اما این بیمارستان، عمدتاً محلی برای «درمان بیماری‌های حاد» بود، نه «نگهداری بلندمدت» از افراد دارای معلولیت مزمن یا مادرزادی.

همچنین، برخی منابع از وجود «آسایشگاه‌هایی» برای «فقیران و ناتوانان» در کنار آتشکده‌های بزرگ ساسانی خبر می‌دهند. این نهادها—که احتمالاً با کمک‌های مردمی و موقوفات مذهبی اداره می‌شدند—می‌توانستند پناهگاهی موقت برای افراد بی‌خانمان، سالمندان تنها، و بیماران فقیر فراهم کنند.

جمع‌بندی: تصویری چندلایه و متناقض

پس از این بررسی، چه تصویری از وضعیت افراد دارای معلولیت در ایران باستان ترسیم می‌شود؟ پاسخ ساده نیست—زیرا شواهد، تصویری یکدست و منسجم ارائه نمی‌دهند.

از یک سو، نشانه‌هایی از طرد و تبعیض دیده می‌شود: متون دینی زرتشتی که برخی بیماری‌ها و معلولیت‌ها—به‌ویژه نابینایی—را با «اهریمن» و «پلشتی» پیوند می‌دهند، قوانین حقوقی که افراد دارای نقص عضو را از برخی حقوق اجتماعی محروم می‌کنند، و سکوت منابع تاریخی که خود می‌تواند نشانه‌ای از «به حاشیه راندن» این افراد باشد.

از سوی دیگر، نشانه‌هایی از حمایت و مراقبت نیز وجود دارد: نظام قیمومت (ستوری) که از اموال افراد ناتوان محافظت می‌کرد، مسئولیت حقوقی پزشکان در قبال بیماران، جیره‌بندی اداری بر اساس توانایی (در دورهٔ هخامنشی)، وجود مراکز خیریه در کنار آتشکده‌ها (در دورهٔ ساسانی)، و شواهد باستان‌شناختی تدفین که نشان می‌دهد بسیاری از افراد دارای معلولیت، در همان گورستان‌های عمومی و با همان آیین‌ها دفن می‌شدند.

همچنین، شواهد نشان می‌دهد که نگرش به انواع مختلف معلولیت یکسان نبوده است: نابینایی—به دلیل تقابل نمادین «تاریکی/روشنایی» در الهیات زرتشتی—احتمالاً با stigma بیشتری همراه بوده، در حالی که ناشنوایی یا محدودیت‌های حرکتی (مانند لنگش) کمتر موضوع حساسیت دینی بوده‌اند.

اما شاید مهم‌ترین یافتهٔ این بررسی این باشد: در ایران باستان، مراقبت از افراد دارای معلولیت، اساساً یک «مسئولیت خانوادگی» بود، نه یک «وظیفهٔ دولتی». در جامعه‌ای که خانوادهٔ گسترده، ستون فقرات نظام اجتماعی را تشکیل می‌داد، حمایت از اعضای ناتوان، بخشی از «قرارداد نانوشتهٔ خانوادگی» محسوب می‌شد. این بدان معناست که یک فرد دارای معلولیت—اگر خانواده‌ای حمایتگر داشت—می‌توانست از مراقبت و حمایت برخوردار شود. اما اگر خانواده‌ای نداشت، یا خانواده‌اش فقیر بودند، یا خانواده‌اش او را طرد می‌کردند، سرنوشت مبهم و احتمالاً دشواری در انتظارش بود.

این تصویر، شاید چندان «الهام‌بخش» یا «افتخارآمیز» نباشد. اما واقعی است. و شناخت واقعیت تاریخی—با تمام پیچیدگی‌ها و تناقض‌هایش—نخستین گام برای فهم عمیق‌تر و سیاست‌گذاری آگاهانه‌تر در زمان حال است. برای مددکاران و تسهیلگران امروز، این تاریخ می‌گوید که «مراقبت خانوادگی»—هرچند ارزشمند—بدون پشتوانهٔ نهادی و قانونی کافی نیست. درسی که شاید بتوان از این بررسی گرفت این است: جوامعی که فقط بر «خانواده» تکیه می‌کنند، آن‌هایی را که خانواده ندارند—یا خانواده‌شان آن‌ها را نمی‌خواهد—در تاریکی تاریخ رها می‌کنند.

منابع

  1. اوستا، بخش وندیداد. ترجمهٔ جلیل دوستخواه. (۱۳۷۰). تهران: انتشارات مروارید. (فرگردهای ۲، ۷، و ۸)
  2. هرودوت. تاریخ. ترجمهٔ وحید مازندرانی. (۱۳۸۳). تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. (کتاب اول، بند ۱۳۸)
  3. پلوتارک. حیات مردان نامی. ترجمهٔ رضا مشایخی. (۱۳۸۰). تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. (بخش «لایکورگوس»، فصل ۱۶)
  4. ماتیکان هزار دادِستان (کتاب هزار رأی حقوقی). ترجمه و پژوهش: آناهیت پریخانیان. (۱۳۷۶). تهران: انتشارات علمی.
  5. فرای، ریچارد نلسون. میراث باستانی ایران. ترجمهٔ مسعود رجب‌نیا. (۱۳۷۳). تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
  6. دریایی، تورج. شاهنشاهی ساسانی. ترجمهٔ مرتضی ثاقب‌فر. (۱۳۸۳). تهران: انتشارات ققنوس.
  7. Briant, P. (2002). From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire. Winona Lake: Eisenbrauns.
  8. Hallock, R. T. (1969). Persepolis Fortification Tablets. Chicago: University of Chicago Press.
  9. Shaked, S. (1994). Dualism in Transformation: Varieties of Religion in Sasanian Iran. London: SOAS.
  10. Carter, E., & Stolper, M. W. (1984). Elam: Surveys of Political History and Archaeology. Berkeley: University of California Press.
  11. Garland, R. (1995). The Eye of the Beholder: Deformity and Disability in the Graeco-Roman World. Ithaca: Cornell University Press.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *