از طرد تا تردید، نگاهی به وضعیت افراد دارای معلولیت در ایران باستان
چکیده
تصور رایج از تاریخ، اغلب روایتی از جنگها، پادشاهان و فتوحات است. اما در لابهلای سنگنوشتهها، متون دینی و گزارشهای پراکندهٔ مورخان یونانی و رومی، نشانههایی از زندگی گروهی از مردم به چشم میخورد که تاریخنگاری رسمی کمتر به آنها پرداخته است: افراد دارای معلولیت. ایران باستان—از ایلام و ماد تا هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان—دورهای طولانی و پرتنوع را در بر میگیرد که در آن، نگرش به معلولیت یکدست نبود.
بررسی بازنمایی ادبی جانبازان و افراد دارای معلولیت در داستانهای دفاع مقدس
ادبیات داستانی دفاع مقدس، در طول چهار دهه، مسیری پرپیچوخم را در بازنمایی معلولیت پیموده است. اگر بخواهیم این مسیر را خلاصه کنیم، میتوان گفت که ادبیات جنگ ایران، بهتدریج—و نه همیشه—از «اسطوره» به «انسان» نزدیک شده است.
حق افراد دارای معلولیت برای زندگی در جامعه بهجای مراکز نگهداری
جنبش زندگی مستقل (Independent Living Movement) یک جنبش حقوق مدنی جهانی است که توسط خود افراد دارای معلولیت در دههٔ ۱۹۶۰ در ایالات متحده پایهگذاری شد و امروزه در سراسر جهان گسترش یافته است. شعار بنیادین این جنبش آن است که افراد دارای معلولیت – حتی آنان که نیازمند حمایتهای گسترده هستند – حق دارند مانند دیگر شهروندان در جامعه زندگی کنند، نه در نهادهای شبانهروزی، و کنترل کامل بر زندگی خود، از جمله انتخاب محل سکونت، نوع حمایتها و نحوهٔ دریافت خدمات را داشته باشند.
از UPIAS تا به امروز ، تکامل یک انقلاب فکری و پیامدهای آن برای توانبخشی مبتنی بر جامعه
هر کنش انسانی، خواه تشخیص یک پزشک، طراحی یک ساختمان توسط مهندس، یا تنظیم یک سیاست حمایتی توسط دولت، بر اساس یک «مدل ذهنی» از جهان صورت میگیرد. مدلها چارچوبهای شناختی هستند که تعیین میکنند چه چیزی را «مسئله» ببینیم، چه کسی را «مسئول» بدانیم، و چه راهحلی را «منطقی» بشماریم. در حوزهٔ معلولیت، برای بیش از یک قرن، یک مدل واحد بر ذهنیت پزشکان، مددکاران، معماران و قانونگذاران حاکم بود: مدل پزشکی (Medical Model). در این مدل، «مسئله» نقص جسمی، حسی یا ذهنی فرد است، «مسئول» حل آن نظام پزشکی و توانبخشی است، و «راهحل منطقی» درمان، جبران یا توانبخشی فرد برای نزدیکشدن هرچه بیشتر به «هنجار» افراد سالم.
لابیگری و گروههای فشار در سیاستگذاری معلولیت
تاریخ جنبش حقوق افراد دارای معلولیت، یک حقیقت تلخ را آشکار کرده است: «قوانین خوب، به ندرت بر اساس حسن نیت سیاستمداران تصویب میشوند. قوانین خوب، محصول فشار مستمر، سازمانیافته، و هوشمندانهٔ کسانی هستند که از وضعیت موجود رنج میبرند
در حاشیه جشن: تحلیل بازنمایی معلولیت در آیینهای ایرانی
آیینهای ملی، مذهبی و سنتی، صرفاً رویدادهایی تقویمی نیستند که مردم را دور هم جمع کنند؛ آنها «آیینهای نمایشی» (Performative Rituals) هستند که یک جامعه از طریق آنها، «خودِ آرمانی»اش را تعریف میکند، مرزهای «بههنجاری» (Normality) را ترسیم مینماید، و مشخص میکند چه کسی «درون» دایره «ما» قرار دارد و چه کسی «بیرون» از آن. نوروز با روایت «نو شدن»، دهه فجر با روایت «پیروزی و حماسه»، شب یلدا با روایت «دور هم بودن و غلبه بر تاریکی»، و ماه محرم با روایت «ایثار و سوگواری جمعی»، همگی لحظاتی هستند که جامعه در آنها «خودش» را جشن میگیرد، سوگواری میکند، و بازتعریف مینماید.
اما پرسش محوری این مقاله این است: در این «خودِ آرمانی»، افراد دارای معلولیت کجا ایستادهاند؟ آیا آنها بهعنوان «شهروندان کامل» و «مشارکتکنندگان فعال» در این آیینها حضور دارند، یا بهعنوان «دیگری» (The Other) که تنها در قالبهای کلیشهای «قربانی ترحمبرانگیز»، «ابرقهرمان الهامبخش»، یا «نماد رنج و شفاعت» مجاز به حضور است؟ این مقاله میکوشد با تکیه بر چهارچوبهای نظری جامعهشناسی (پیِر بوردیو، اروینگ گافمن، و امیل دورکیم) و مطالعات انتقادی معلولیت (تام شکسپیر و کالین بارنز)، به تحلیل انتقادی بازنمایی معلولیت در چهار آیین کلیدی ایرانی بپردازد و سپس، راهبردهایی عملی برای تسهیلگران محلی و کنشگران اجتماعی ارائه دهد تا بتوانند این آیینها را از «صحنههای طرد» به «عرصههای شمول» تبدیل کنند.
معلولیت و اسطورههای ملی: از رستم تا جانبازان معاصر
اسطورهها، آیینههای یک ملت هستند. آنها نهتنها گذشته را روایت میکنند، بلکه «خودِ آرمانی» یک جامعه را نیز میسازند. در فرهنگ ایرانی، اسطورههایی مانند رستم، آرش کمانگیر، و سیاوش، تجسم «قهرمان ملی» هستند: قدرتمند، فداکار، و شکستناپذیر. این اسطورهها، قرنهاست که در ادبیات، هنر، و حافظه جمعی ایرانیان حضور دارند و «بدن قهرمان» را تعریف میکنند: بدنی ورزیده، عضلانی، و بینقص.
اما پرسش اینجاست: در این روایتهای اسطورهای، «بدن دارای معلولیت» کجا قرار میگیرد؟ آیا در اسطورههای ایرانی، «بدن ناقص» جایی دارد؟ و اگر دارد، چگونه بازنمایی شده است؟ آیا معلولیت، همواره به عنوان «نقص»، «مجازات» یا «نفرین» تصویر شده، یا میتوان ردپایی از «بدن زخمیِ قهرمان» را نیز در این روایتها یافت؟
این مقاله میکوشد با رویکردی تاریخی-تحلیلی، بازنمایی معلولیت را در دو دوره متمایز از اسطورهسازی ملی در ایران بررسی کند: دوره اسطورههای کلاسیک (با تمرکز بر رستم، اسطوره محوری شاهنامه) و دوره اسطورههای معاصر (با تمرکز بر جانبازان جنگ تحمیلی). پرسش محوری این است: چگونه یک «بدن زخمی» میتواند به یک «بدن قهرمان» تبدیل شود، و این تبدیل، چه پیامدهایی برای افراد دارای معلولیت در جامعه امروز ایران دارد؟ آیا این اسطورهها میتوانند الگویی برای «شمول» باشند، یا خود به «ابزار طرد» بدل میشوند؟
بدن در قاب: اخلاق، قدرت و زیباییشناسی در عکاسی از افراد دارای معلولیت
عکاسی، صرفاً ابزاری برای ثبت واقعیت نیست، بلکه وسیلهای برای تولید معنا، اعمال قدرت و برساختن هویت است. از نخستین روزهای اختراع عکاسی در سده نوزدهم، بدن انسان همواره در مرکز توجه لنزها بوده است. اما در این میان، «بدن دارای معلولیت» همواره به شکلی متفاوت و مسئلهساز در قاب عکاسان جای گرفته است. این بدن یا به مثابه «ابژه پزشکی» برای مستندسازی آسیبشناسی به تصویر کشیده شده، یا به عنوان «نماد ترحم» برای جلب کمکهای خیریه، یا در سالهای اخیر، به مثابه «ابژه الهامبخش» در گفتمان «پورنوگرافی الهام» (Inspiration Porn). در تمام این رویکردها، فرد دارای معلولیت از جایگاه «سوژه فعال» خارج شده و به «ابژه منفعل نگاه خیره» (Gaze) بدل میشود. پرسش محوری این مقاله آن است که عکاسی از بدن دارای معلولیت، در چه شرایطی میتواند از چارچوبهای «بازنمایی سرکوبگر» (Oppressive Representation) فراتر رود و به کنشی «توانمندساز» (Empowering) و «زیباییشناختی» بدل شود؟ در این مسیر، از سه دریچه فلسفی (امانوئل لویناس و اخلاق مواجهه با «دیگری»)، جامعهشناختی (نظریه «نگاه خیره» در برابر «نگاه متقابل») و تاریخ هنر (جنبش هنر معلولیت) به تحلیل موضوع میپردازیم.