این پادکست با موضوعی ملموس و قابل درک از یکی از مهمترین چالش های تحصیل افراد دارای معلولیت یعنی قلدری علیه آنان می گوید.

این روایت و تحلیل را با صدای زهرا مسیح بشنوید

پادکست: زنگ تفریحی که کابوس می‌شود

روایتی از قلدری علیه هم‌کلاسی‌های دارای معلولیت – ویژهٔ دانش‌آموزان و معلمان

مدت زمان: ۲۰ دقیقه

لحن: صمیمی، خودمانی، قابل فهم برای نوجوانان، همراه با دعوت به همدلی و اقدام

───

[بخش اول | دقیقه ۰ تا ۴]

(موسیقی شاد و پرانرژی شروع می‌شود، سپس به‌تدریج ملایم‌تر می‌شود)

سلام به همهٔ شما دانش‌آموزهای عزیز و معلم‌های گرامی. به پادکست امروز خوش اومدید. امروز می‌خوایم دربارهٔ یه موضوع خیلی مهم حرف بزنیم—موضوعی که شاید هر روز توی مدرسه جلوی چشممون باشه، اما خیلی وقت‌ها از کنارش رد می‌شیم.

می‌خوایم دربارهٔ قلدری حرف بزنیم. اما نه هر قلدری—قلدری علیه بچه‌هایی که یک کم با بقیه فرق دارن. بچه‌هایی که شاید روی ویلچر می‌شینن، شاید عصای سفید دارن، شاید سمعک دارن، شاید یک کمی متفاوت‌تر حرف می‌زنن یا راه می‌رن. هم‌کلاسی‌های خودمون.

(مکث کوتاه)

بیایید با هم بریم توی حیاط یه مدرسه. زنگ تفریحه. بچه‌ها ریختن توی حیاط. همه دارن می‌دوئن، بازی می‌کنن، می‌خندن. اما یه گوشهٔ حیاط، یه نفر تنها نشسته. اسمش رو بذاریم «امیر». امیر کلاس سومه. یه کم متفاوت‌تر از بقیه راه می‌ره—یه لنگش خفیف داره. یا شاید «سارا» باشه، که سمعک داره و بعضی کلمه‌ها رو یک کم «تو‌دماغی» می‌گه. یا شاید «محمد» باشه، که روی ویلچر می‌شینه.

حالا ببینید چی می‌شه. یه گروه سه-چهار نفری از بچه‌ها—که همیشه با همن—می‌رن سمت امیر. یکی‌شون ادای راه رفتنش رو درمیاره. یکی دیگه کیفش رو از دستش می‌قاپه. سومی با صدای بلند می‌گه: «باز این اومده!» بقیه می‌خندن. و امیر چی کار می‌کنه؟ هیچی. سکوت می‌کنه. چون یاد گرفته که هرچی بگه، اوضاع بدتر می‌شه.

(مکث)

حالا ازتون می‌پرسم: شما بودید، چی کار می‌کردید؟ می‌خندیدید؟ رد می‌شدید و می‌گفتید «به من چه»؟ یا یه کاری می‌کردید؟

امروز می‌خوایم با هم یاد بگیریم که چطور می‌تونیم—هر کدوم از ما—یه «قهرمان» باشیم. نه قهرمانی که شنل داره و پرواز می‌کنه—قهرمانی که جلوی قلدری می‌ایسته، از دوستش دفاع می‌کنه، و مدرسه رو برای همه امن‌تر می‌کنه.

───

[بخش دوم | دقیقه ۴ تا ۸]

(موسیقی پس‌زمینه کمی جدی‌تر می‌شود)

خب، اول ببینیم «قلدری» یعنی چی. خیلی‌ها فکر می‌کنن قلدری فقط یعنی کتک زدن. اما قلدری فقط این نیست. قلدری سه تا نشانه داره:

اول: عمدیه. یعنی طرف می‌دونه داره چی کار می‌کنه. سهواً نیست.

دوم: تکرار می‌شه. یه بار نیست. هر روز، هر هفته، ادامه داره.

سوم: یه طرف قوی‌تره، یه طرف ضعیف‌تر. یعنی قربانی نمی‌تونه از خودش دفاع کنه.

حالا قلدری چند جور مختلف داره. بیایید ببینیم کدوم‌ها رو توی مدرسهٔ خودتون دیدید:

نوع اول: قلدری فیزیکی. هل دادن، لگد زدن، کیف قاپیدن، شکوندن وسایل—مثل عینک، سمعک، یا عصا. این از همه آشکارتره.

نوع دوم: قلدری کلامی. مسخره کردن، لقب‌های بد دادن. کلماتی مثل «عقب‌مونده»، «چلاق»، «کور»، «کر و لال»، «خل و چل». این کلمات—حتی اگه به شوخی گفته بشن—مثل چاقو می‌مونن. زخم می‌زنن. و زخمشون خیلی دیرتر از زخم بدن خوب می‌شه.

نوع سوم: قلدری اجتماعی. وقتی یه نفر رو عمداً از گروه حذف می‌کنن. «با فلانی بازی نکن. اگه بازی کنی، تو هم از گروه ما بیرونی.» این نوع قلدری—که بیشتر بین دخترها دیده می‌شه—شاید دیده نشه، اما خیلی دردناکه.

نوع چهارم: قلدری سایبری. توی گوشی، توی اینستاگرام، توی شاد، توی واتساپ. پیام دادن، عکس گذاشتن، مسخره کردن توی گروه‌های مجازی. این نوع از همه بدتره، چون حتی وقتی بچه می‌ره خونه هم تموم نمی‌شه. ۲۴ ساعته ادامه داره.

و یه نوع دیگه هم هست—که شاید از همه دردناک‌تر باشه—وقتی خود معلم قلدری می‌کنه. بله، معلم هم ممکنه—ناخواسته—قلدری کنه. وقتی می‌گه: «برو ته کلاس بشین، جا نمی‌شی.» یا: «ببینین بچه‌ها، این قدر تنبله که هیچی یاد نمی‌گیره.» یا وقتی مسخره می‌کنه. این رفتار—حتی اگه «شوخی» باشه—دو تا پیام داره: به خود دانش‌آموز می‌گه: «تو به اینجا تعلق نداری.» و به بقیهٔ بچه‌ها می‌گه: «مسخره کردن این بچه اشکالی نداره—ببینید، آقا معلم هم می‌خنده.»

(مکث)

معلم‌های عزیز، می‌دونم که هیچ‌کدومتون عمداً این کار رو نمی‌کنید. اما گاهی یه کلمه، یه شوخی، یه بی‌توجهی—می‌تونه تأثیری بذاره که هرگز فکرش رو هم نمی‌کردید. پس بیایید با هم دقت کنیم. بچه‌ها، چشم‌شون به ماست. اونا از رفتار ما—نه از حرف‌هامون—یاد می‌گیرن.

───

[بخش سوم | دقیقه ۸ تا ۱۲]

(موسیقی امیدبخش‌تر می‌شود)

حالا سؤال اینه: چرا بعضی بچه‌ها بیشتر از بقیه هدف قلدری قرار می‌گیرن؟

تحقیقات نشون می‌ده که بچه‌های دارای معلولیت—یعنی بچه‌هایی که یک کم با بقیه فرق دارن—دو تا سه برابر بیشتر از بقیه قربانی قلدری می‌شن. چرا؟

اول: چون فرقشون دیده می‌شه. ویلچر، عصای سفید، سمعک، نحوهٔ حرف زدن—این‌ها بچه رو برای قلدرها «قابل شناسایی» می‌کنه.
دوم: بعضی از این بچه‌ها نمی‌تونن به راحتی به معلم یا والدینشون بگن که چی شده. مثلاً بچه‌ای که مشکل گفتاری داره، شاید نتونه توضیح بده که «فلانی منو زد.» و این سکوت، اون رو به یه «قربانی آسون» تبدیل می‌کنه.

سوم: نداشتن دوست. داشتن حتی یک دوست صمیمی می‌تونه خطر قلدری رو خیلی کم کنه. قلدرها—درست مثل گرگ‌ها—همیشه اونی رو هدف می‌گیرن که تنهاست. اما بچه‌های دارای معلولیت، اغلب دوست‌های کمتری دارن.

حالا ضررهای قلدری چیه؟ چرا نمی‌شه گفت «بزرگ می‌شه، یادش می‌ره»؟

چون—متأسفانه—یادش نمی‌ره. قلدری می‌تونه باعث بشه یه بچه:

· همیشه غمگین و نگران باشه
· از مدرسه متنفر بشه و درسش افت کنه
· احساس کنه هیچ‌کس دوستش نداره
· حتی—در موارد خیلی شدید—به خودکشی فکر کنه

تحقیقات نشون می‌ده که آدم‌بزرگ‌هایی که در کودکی قربانی قلدری بودن، ۲.۵ برابر بیشتر از بقیه دچار افسردگی و اضطراب می‌شن. یعنی زخم قلدری، تا بزرگسالی هم می‌مونه.

برای بچه‌های دارای معلولیت، قلدری یه ضرر اضافه هم داره: معلولیتشون رو بدتر می‌کنه. استرس ناشی از قلدری می‌تونه باعث بشه بچه‌ای که تازه یاد گرفته بود چطور حرف بزنه، دوباره پسرفت کنه. یا بچه‌ای که صرع داره، بیشتر تشنج کنه. یا بچه‌ای که اتیسم داره، رفتارهای تکراریش بیشتر بشه.

پس قلدری—اصلاً و ابداً—«شوخی» نیست. یه زخم جدیه.

(مکث)

اما خبر خوب اینه: می‌شه جلوش رو گرفت. و بهترین کسایی که می‌تونن جلوی قلدری رو بگیرن، کیا هستن؟ پلیس؟ مدیر مدرسه؟ مشاور؟

نه. شمایید. دانش‌آموزها. هم‌کلاسی‌ها. کسایی که در صحنه حضور دارن و نگاه می‌کنن.

───

[بخش چهارم | دقیقه ۱۲ تا ۱۶]

(موسیقی پرانرژی و الهام‌بخش)

بذارید یه داستان واقعی براتون تعریف کنم. داستان یه دختر ۸ ساله به اسم «نرگس» از تبریز. نرگس کم‌شنواست—یعنی خوب نمی‌شنوه—و سمعک داره. یه دستگاه کوچیک که پشت گوشش می‌ذاره.

از اوایل مهر، نرگس دیگه دوست نداشت بره مدرسه. صبح‌ها بهانه می‌گرفت: «مریضم، دلم درد می‌کنه.» مامانش نمی‌دونست چی شده. تا این‌که یه روز نرگس با گریه اومد خونه و سمعکش رو—که شکسته بود—از کیفش درآورد. مامانش پرسید: «چی شده؟» نرگس گفت: «بچه‌ها می‌گن چرا صدات مث آدم نیست؟ چرا اینو چسبوندی به گوشت؟»

مادرش رفت مدرسه. معلم کلاس—خانم رضوی—وقتی فهمید، خیلی ناراحت شد. اما به‌جای این‌که بگه «بچه‌ها شیطنت کردن»، دست به کار شد. می‌دونید چی کار کرد؟

اول: یه جلسهٔ کلاسی گذاشت با عنوان «گوش‌های متفاوت». یه ویدئوی کوتاه از یه نوازندهٔ ناشنوای معروف پخش کرد. بعد از بچه‌ها خواست گوش‌هاشون رو با دست بگیرن و چند دقیقه توی «سکوت» زندگی کنن. بعد پرسید: «چه حسی داشتید؟ سخت نبود؟» بچه‌ها گفتن: «آره، خیلی سخت بود.»

دوم: سه تا بچه‌ای که نرگس رو اذیت می‌کردن، جداگانه به دفتر دعوت کرد. ازشون خواست تصور کنن یه روز صبح بیدار می‌شن و صدای مامانشون رو نمی‌شنون. یکی از بچه‌ها چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «می‌ترسیدم.»

سوم: با والدین اون سه تا بچه تماس گرفت—نه برای دعوا و شکایت—که برای همکاری. گفت: «بیایید با هم توی خونه هم دربارهٔ احترام به تفاوت‌ها حرف بزنیم.»

چهارم: دو تا از بچه‌های کلاس—که خودشون داوطلب شدن—قرار شد توی زنگ تفریح کنار نرگس باشن. بهشون می‌گن «رفیق همیار»—یعنی رفیقی که هوای دوستش رو داره.

نتیجه چی شد؟ سه ماه بعد، نرگس دوباره عاشق مدرسه شده بود. و جالب‌تر این‌که—یکی از همون سه تا بچه‌ای که قبلاً اذیتش می‌کرد—رفت برای بچه‌های کلاس اولی «قصهٔ گوش‌های متفاوت» رو تعریف کرد. بله، قلدر دیروز، شد قهرمان امروز.

(مکث)

این داستان رو گفتم که یه چیز رو نشون بدم: تغییر ممکنه. یه معلم می‌تونه با چند تا کار ساده—یه جلسهٔ کلاسی، یه تماس تلفنی، یه برنامهٔ رفیق همیار—همه چیز رو عوض کنه. و شما دانش‌آموزها—شما هم می‌تونید. می‌تونید «رفیق همیار» باشید. می‌تونید وقتی می‌بینید یکی داره اذیت می‌شه، کنارش بایستید. می‌تونید به معلم خبر بدید—که این «خبرچینی» نیست، این «قهرمانی» است.

───

[بخش پنجم | دقیقه ۱۶ تا ۱۸]

(موسیقی آرام و دوستانه)

حالا چند تا توصیهٔ خیلی ساده و عملی:

اگر دانش‌آموز هستید:

  1. اگر دیدید یکی داره اذیت می‌شه، نخندید. خندهٔ شما یعنی «ادامه بده».
  2. کنارش بایستید. حتی یه جمله—«این کار درست نیست»—می‌تونه همه چیز رو عوض کنه.
  3. به یه بزرگ‌تر خبر بدید. به معلم، به مشاور، به مدیر. این لو دادن نیست—این کمک کردنه.
  4. اگه توی کلاس‌تون کسی هست که یک کم با بقیه فرق داره، باهاش دوست بشید. ازش بپرسید: «می‌خوای با هم بازی کنیم؟» داشتن حتی یه دوست، می‌تونه سپر دفاعی یه بچه در برابر قلدری باشه.
  5. یادتون باشه: اگه امروز سکوت کنید و نگاه کنید، فردا ممکنه نوبت خودتون باشه.

اگر معلم هستید:

  1. به بچه‌ها باور داشته باشید. اگه دانش‌آموزی—به‌خصوص اگه مشکل ارتباطی داره—به نحوی نشون داد که اذیت می‌شه، گوش بدید. نگید: «شاید اشتباه متوجه شدی.»
  2. زنگ تفریح رو جدی بگیرید. بیشتر قلدری‌ها توی همین زمان اتفاق می‌افته. هر از گاهی یه سر به حیاط بزنید.
  3. یه برنامهٔ «رفیق همیار» راه بندازید. دو تا داوطلب پیدا کنید که توی زنگ تفریح هوای هم‌کلاسی آسیب‌پذیرشون رو داشته باشن.
  4. حداقل ماهی یه بار، دربارهٔ «همدلی» و «احترام به تفاوت‌ها» توی کلاس حرف بزنید. داستان «نرگس» رو تعریف کنید. فیلم کوتاه نشون بدید. از یه فرد دارای معلولیت دعوت کنید بیاد توی کلاس و از تجربه‌هاش بگه.
  5. مراقب شوخی‌هاتون باشید. یه شوخی که برای شما «خنده‌دار» به نظر می‌رسه، ممکنه برای یه بچه «زخم عمیق» باشه.
  6. با والدین همکاری کنید—نه دعوا. وقتی قلدری اتفاق می‌افته، والدین هر دو طرف رو در جریان بذارید، اما به‌جای «متهم کردن»، بگید: «بیایید با هم این مسئله رو حل کنیم.»

───

[بخش ششم | دقیقه ۱۸ تا ۲۰]

(موسیقی به‌آرامی اوج می‌گیرد، سپس ملایم می‌شود)

خب، رسیدیم به آخر پادکست. بذارید یه جمع‌بندی کوتاه کنم.

مدرسه—برای همهٔ ما—فقط یه جا برای یاد دادن ریاضی و علوم نیست. مدرسه جاییه که ما برای اولین بار طعم دوستی رو می‌چشیم. یاد می‌گیریم چطور با آدم‌های متفاوت کنار بیاییم. یاد می‌گیریم که «فرق داشتن»—این‌که یکی روی ویلچر می‌شینه، یکی سمعک داره، یکی یک کم متفاوت‌تر حرف می‌زنه—این‌ها «عیب» نیست. این‌ها «تنوع» انسانیه. درست مثل تنوع رنگ چشم، قد، یا رنگ مو.

اما مدرسه می‌تونه—برای بعضی از بچه‌ها—یه میدان نبرد هم باشه. جایی که هر روز صبح با ترس پا توش می‌ذارن. و این—این ترس—باید تموم بشه.

(مکث)

ازتون می‌خوام که از امروز—از همین امروز—یه کار کوچیک بکنید:

به اون هم‌کلاسی‌تون که همیشه تنها گوشهٔ حیاط می‌شینه، لبخند بزنید.

به اون بچه‌ای که یک کم متفاوت‌تر حرف می‌زنه، بگید: «می‌خوای با هم باشیم؟»

وقتی می‌بینید یکی داره مسخره می‌شه، نخندید. یه قدم بردارید جلو. بگید: «این کار درست نیست.»

همین کارهای کوچیک—همین «قدم‌های کوچیک»—می‌تونن دنیای یه بچه رو عوض کنن. می‌تونن یه مدرسه رو—از یه میدان نبرد—به یه خونهٔ دوم تبدیل کنن. خونه‌ای که توش، «همه» احساس امنیت می‌کنن. «همه» احساس تعلق می‌کنن. و «هیچ‌کس»—هیچ‌کس—توی زنگ تفریح نمی‌ترسه.

(موسیقی به اوج می‌رسد و سپس به‌نرمی محو می‌شود)

از این‌که این بیست دقیقه رو با من بودید—چه دانش‌آموز عزیز، چه معلم گرامی—صمیمانه سپاسگزارم. یادتون باشه: قهرمان بودن، شنل نمی‌خواد. فقط یه قلب می‌خواد که براش فرق بکنه.

تا پادکست بعدی، مواظب خودتون و هم‌کلاسی‌هاتون باشید. خداحافظ.

درباره زهرا مسیح

زهرا مسیح، تسهیلگر CBR ،فعال اجتماعی و تولید کننده پادکست در عرصه توانبخشی و توانمندسازی افراد دارای معلولیت در استان اصفهان است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *