مقدمه: چرا فلسفه برای معلولیت مهم است؟

معمولاً معلولیت را با «نداشتن» تعریف می‌کنیم. کسی که پا ندارد، «نمی‌تواند راه برود». کسی که چشم ندارد، «نمی‌تواند ببیند». این طرز فکر آن‌قدر رایج است که شاید هرگز به ذهنمان نرسد می‌شود طور دیگری هم به ماجرا نگاه کرد.

اما دو فیلسوف فرانسوی به نام ژیل دلوز و فلیکس گواتاری دقیقاً همین کار را کردند. آن‌ها مفاهیمی آفریدند که کمک می‌کند بدن را نه بر اساس «چه چیزی کم دارد»، بلکه بر اساس «چه کاری می‌تواند بکند» بفهمیم. این طرز نگاه تازه، بعدها به کار پژوهشگران مطالعات معلولیت آمد و دریچه‌ای نو برای فهم تجربه زیسته افراد دارای معلولیت گشود.


۱. دلوز و گواتاری که بودند؟

ژیل دلوز (۱۹۲۵-۱۹۹۵) فیلسوف بود و فلیکس گواتاری (۱۹۳۰-۱۹۹۲) روانکاو. آن‌ها با هم دو کتاب مهم نوشتند: آنتی-اُدیپ و هزار فلات. این کتاب‌ها پر از مفاهیم تازه و گاه پیچیده‌اند، اما یک ایده ساده در دل همه آن‌ها نهفته است: زندگی را نمی‌شود در قالب‌های آماده ریخت. درخت را نگاه کنید. یک تنه اصلی دارد، شاخه‌ها از آن منشعب می‌شوند، همه چیز سلسله‌مراتب دارد. دلوز و گواتاری می‌گویند تفکر ما بیش از حد «درختی» شده است. ما عادت کرده‌ایم همه چیز را طبقه‌بندی کنیم، رتبه‌بندی کنیم، و در جعبه‌های دوتایی بگذاریم: سالم/معلول، کامل/ناقص، خوب/بد.

به جای درخت، آن‌ها «ریزوم» را پیشنهاد می‌دهند: ریشه‌ای افقی و درهم‌تنیده که مرکز ندارد، از هر جا می‌تواند جوانه بزند، و مدام در حال گسترش است. این استعاره محوری کار آن‌هاست. حالا ببینیم این طرز فکر چه تأثیری بر نگاه ما به معلولیت می‌گذارد.


۲. سه مفهوم کلیدی به زبان ساده

۲-۱. بدن بدون اندام: بدن پیش از آنکه به آن بگویند «چه باش»

«بدن بدون اندام» شاید عجیب‌ترین مفهوم دلوز و گواتاری باشد. اما معنی‌اش این نیست: «بدنی که دست و پا ندارد». اصلاً بحث آن‌ها کالبدشناختی نیست.

منظور آن‌ها از بدن بدون اندام، بدن پیش از سازمان‌دهی شدن است. بگذارید با یک مثال توضیح دهم. وقتی نوزادی به دنیا می‌آید، بدنش یک «ارگانیسم» کامل نیست. او نمی‌داند دست‌هایش برای گرفتن است، پاهایش برای راه رفتن. کم‌کم جامعه به او یاد می‌دهد که هر عضو چه کارکردی دارد: چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن، پا برای راه رفتن. این فرایند را دلوز و گواتاری «ارگانیسم‌سازی» می‌نامند: تبدیل بدن به یک ماشین با کارکردهای از پیش تعیین‌شده.

بدن بدون اندام یعنی بدنی که در برابر این برنامه‌ریزی مقاومت می‌کند. یعنی بدنی که می‌گوید: «قرار نیست من فقط همانی باشم که به من گفته‌اند.» برای یک فرد دارای معلولیت، این مفهوم رهایی‌بخش است. جامعه می‌گوید: «تو پا نداری، پس نمی‌توانی راه بروی.» اما بدن بدون اندام می‌گوید: «من پا ندارم، اما ویلچر دارم. بدن من و ویلچرم با هم یک کل جدید می‌سازیم که می‌تواند جابه‌جا شود، فقط به شکلی متفاوت.»

مثال واقعی: فکر کنید به یک نقاش که دهانش را برای نگه داشتن قلم‌مو به کار می‌گیرد. ارگانیسم می‌گوید دهان برای غذا خوردن و حرف زدن است. اما این نقاش، بدنش را «از نو سازمان‌دهی» کرده است. دهان در بدن او تبدیل به دست شده است. این یعنی بدن بدون اندام: بدنی که از قالب‌های تحمیلی فرار می‌کند و امکان‌های تازه می‌آفریند.


۲-۲. ریزوم: زندگی خطی نیست

به چمن فکر کنید. ریشه چمن، یک ریشه عمودی و مستقیم نیست که به پایین برود. ریشه چمن افقی است، در هم تنیده، و هر تکه از آن می‌تواند گیاه تازه‌ای بسازد. به این می‌گویند ریزوم.

حالا فکر کنید به زندگی یک فرد دارای معلولیت. مدل پزشکی، زندگی او را مثل یک درخت می‌بیند: یک مسیر خطی از «تشخیص» به «درمان» به «توانبخشی» به «بازگشت به جامعه». اما دلوز و گواتاری می‌گویند زندگی واقعی این‌طور نیست. زندگی واقعی ریزوماتیک است.

یک مادر که فرزند دارای معلولیت دارد، مسیرش خطی نیست: یک روز با یک پزشک حرف می‌زند، روز دیگر با یک وکیل تماس می‌گیرد، بعد در یک گروه تلگرامی والدین عضو می‌شود، از آنجا با یک فیزیوتراپ خوب آشنا می‌شود، بعد تصمیم می‌گیرد خودش یک انجمن محلی راه بیندازد. این مسیر شبیه ریشه چمن است: پراکنده، غیرمنتظره، اما پربار.

مثال واقعی: جنبش افراد دارای معلولیت برای «زندگی مستقل» را در نظر بگیرید. این جنبش یک دفتر مرکزی ندارد که همه از آن دستور بگیرند. هزاران گروه کوچک، وبلاگ‌نویس، فعال محلی، و انجمن صنفی در سراسر جهان هر کدام کاری می‌کنند، تجربه‌ای می‌آفرینند، و این تجربه‌ها از طریق شبکه‌های اجتماعی، کتاب‌ها و همایش‌ها مثل ریشه چمن به هم وصل می‌شوند. هیچ کس «رئیس» نیست، اما همه با هم پیش می‌روند.


۲-۳. صیرورت: آدمی یعنی «همیشه در حال تغییر»

ما عادت کرده‌ایم آدم‌ها را با برچسب‌های ثابت بشناسیم: «او معلول است»، «او نابیناست»، «او اوتیستیک است». دلوز و گواتاری می‌گویند این برچسب‌ها زندان‌اند. آدمی یک «چیز» تمام‌شده و ثابت نیست. آدمی یک «جریان» است، یک «شدن» مداوم.

«صیرورت» یعنی همین: فرایند همیشگی تغییر. یک فرد دارای معلولیت، فقط «معلول» نیست. او در طول روز هزار چیز می‌شود: راننده می‌شود وقتی پشت فرمان ماشین مناسب‌سازی‌شده می‌نشیند، نویسنده می‌شود وقتی پشت کیبورد قرار می‌گیرد، مادر می‌شود، معلم می‌شود، فعال سیاسی می‌شود. هیچ‌کدام از این «شدن‌ها» هویت نهایی او نیستند. او دائم در حال عبور از یک وضعیت به وضعیت دیگر است.

مثال واقعی: دامیِن میلتون، پژوهشگری که خودش اوتیسم دارد، می‌گوید اوتیسم یک «وضعیت ثابت» نیست، بلکه یک «شدن» است. ذهن او دائم با چیزهای دور و برش پیوند می‌خورد. یک روز با یک توپ پینگ‌پنگ «یکی» می‌شود و ضرباهنگ بازی را طوری حس می‌کند که هیچ بازیکن غیراوتیستیکی نمی‌تواند. این «شیوه بودن» نه نقص است، نه برتری؛ فقط یک شیوه متفاوت از بودن-در-جهان است.


۳. حالا چطور از این مفاهیم استفاده کنیم؟

شاید بپرسید این حرف‌ها چه فایده عملی دارد. پژوهشگران مطالعات معلولیت نشان داده‌اند که مفاهیم دلوز و گواتاری سه کاربرد مهم دارند:

کاربرد اول: تغییر نگاه به بدن. به جای آنکه از فرد دارای معلولیت بپرسیم «چه مشکلی داری؟»، بپرسیم «چه کاری می‌توانی بکنی که من نمی‌توانم؟» یا «چه ترکیب تازه‌ای از بدن و ابزار ساخته‌ای؟» این پرسش‌ها، عزت نفس را بالا می‌برد و نگاه جامعه را عوض می‌کند.

کاربرد دوم: تغییر نگاه به زندگی. زندگی یک فرد دارای معلولیت، یک مسیر خطی از پیش تعیین‌شده نیست. تسهیلگران، پزشکان و مددکاران نباید انتظار داشته باشند همه افراد یک مسیر واحد را طی کنند. بعضی‌ها از آموزش شروع می‌کنند، بعضی‌ها از اشتغال، بعضی‌ها از هنر. مهم این است که هر کس ریزوم خودش را بسازد.

کاربرد سوم: تغییر نگاه به سیاست. برای بهبود وضعیت افراد دارای معلولیت، فقط یک راه وجود ندارد. بعضی‌ها قانون را تغییر می‌دهند، بعضی‌ها فیلم می‌سازند، بعضی‌ها در شبکه‌های اجتماعی کمپین راه می‌اندازند، بعضی‌ها به خیابان می‌آیند. همه این‌ها مثل شاخه‌های یک ریزوم، هم‌دیگر را تقویت می‌کنند.


نتیجه‌گیری: از فقدان تا امکان

دلوز و گواتاری یک پیام ساده اما عمیق دارند: بدن را بر اساس آنچه «نیست» قضاوت نکنید، بر اساس آنچه «می‌تواند بشود» ببینیدش.

بدن دارای معلولیت، یک بدنی نیست که «چیزی کم دارد». این بدن، یک «فضای امکان» است. می‌تواند با ویلچر پیوند بخورد و شیوه تازه‌ای از حرکت بیافریند. می‌تواند با فناوری‌های کمکی ترکیب شود و کارهایی بکند که بدن‌های دیگر نمی‌کنند. می‌تواند از برچسب‌های تحمیلی بگریزد و هر روز چیز تازه‌ای بشود.

این نگاه، نه فقط یک نظر فلسفی، بلکه یک ابزار عملی برای تغییر جهان است. جهانی که در آن آدم‌ها نه بر اساس «کمبودهایشان»، بلکه بر اساس «توانش‌هایشان» دیده شوند.


منابع

· Goodley, D., & Fisher, P. (2005). Finding rhizomes in narrative research: Conceptualising parents of disabled babies the Deleuze & Guattari way. Oslo, Norway.
· Goodley, D. (2007). Becoming rhizomatic parents: Deleuze, Guattari and disabled babies. Disability & Society, 22(2), 145-160.
· Tsiokou, K. (2017). Body Politics and Disability: Negotiating Subjectivity and Embodiment in Disability Poetry. Journal of Literary & Cultural Disability Studies, 11(2), 205-222.
· Milton, D. (2013). ‘Clumps’: An autistic reterritorialisation of the rhizome. Sheffield, UK.
· Feely, M. (2017). Recounting Huronia: Art, advocacy and disability studies. Disability & Society.
· Deleuze, G., & Guattari, F. (1987). A Thousand Plateaus: Capitalism and Schizophrenia. University of Minnesota Press.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *