معلولیت و اسطورههای ملی: از رستم تا جانبازان معاصر
مقدمه
اسطورهها، آیینههای یک ملت هستند. آنها نهتنها گذشته را روایت میکنند، بلکه «خودِ آرمانی» یک جامعه را نیز میسازند. در فرهنگ ایرانی، اسطورههایی مانند رستم، آرش کمانگیر، و سیاوش، تجسم «قهرمان ملی» هستند: قدرتمند، فداکار، و شکستناپذیر. این اسطورهها، قرنهاست که در ادبیات، هنر، و حافظه جمعی ایرانیان حضور دارند و «بدن قهرمان» را تعریف میکنند: بدنی ورزیده، عضلانی، و بینقص.
اما پرسش اینجاست: در این روایتهای اسطورهای، «بدن دارای معلولیت» کجا قرار میگیرد؟ آیا در اسطورههای ایرانی، «بدن ناقص» جایی دارد؟ و اگر دارد، چگونه بازنمایی شده است؟ آیا معلولیت، همواره به عنوان «نقص»، «مجازات» یا «نفرین» تصویر شده، یا میتوان ردپایی از «بدن زخمیِ قهرمان» را نیز در این روایتها یافت؟
این مقاله میکوشد با رویکردی تاریخی-تحلیلی، بازنمایی معلولیت را در دو دوره متمایز از اسطورهسازی ملی در ایران بررسی کند: دوره اسطورههای کلاسیک (با تمرکز بر رستم، اسطوره محوری شاهنامه) و دوره اسطورههای معاصر (با تمرکز بر جانبازان جنگ تحمیلی). پرسش محوری این است: چگونه یک «بدن زخمی» میتواند به یک «بدن قهرمان» تبدیل شود، و این تبدیل، چه پیامدهایی برای افراد دارای معلولیت در جامعه امروز ایران دارد؟ آیا این اسطورهها میتوانند الگویی برای «شمول» باشند، یا خود به «ابزار طرد» بدل میشوند؟
۱. رستم و پارادوکس «بدن قهرمان» در اسطورههای کلاسیک
رستم، پهلوان اسطورهای شاهنامه، قدرتمندترین و محبوبترین قهرمان ملی ایران است. فردوسی او را با القابی چون «تهمتن» (دارای تن نیرومند)، «پیلتن» (دارای تن فیلگونه) و «شیرمرد» توصیف میکند. رستم، تجسم «بدن آرمانی» ایرانی است: بدنی که هرگز شکست نمیخورد، هرگز بیمار نمیشود، و هرگز «ناقص» نیست. اما در همین روایت، یک تناقض عمیق نهفته است: رستم، با تمام قدرتش، «کور» است. نه کوری چشم، که «کوری شناخت»: او فرزند خود، سهراب، را نمیشناسد و به دست خویش او را میکشد.
این «نابینایی استعاری»، قلب تراژدی رستم و سهراب است. رستم «میبیند» اما «نمیشناسد». او «قدرتمند» است اما «ناآگاه». این پارادوکس، نشاندهنده نگاهی دوگانه به «بدن قهرمان» در اسطورههای ایرانی است: از یک سو، بدن قهرمان باید «کامل» و «بینقص» باشد تا شایسته پرستش باشد. از سوی دیگر، «نقص» (حتی اگر استعاری باشد) میتواند به عنوان «منبع تراژدی» و «عامل رشد» عمل کند.
اما نکته مهم اینجاست: در اسطورههای کلاسیک ایرانی، «معلولیت فیزیکی» تقریباً هرگز به عنوان ویژگی یک «قهرمان» بازنمایی نمیشود. اگر هم بازنمایی شود، معمولاً به عنوان «مجازات»، «نفرین»، یا «نشانه شرارت» است. شخصیت ضحاک، با مارهای روی دوشش، نمونهای از این نگاه است: «بدن متفاوت» او نشانه «اهریمنی» بودن اوست. در اسطورههای باستانی، «بدن ناقص» از همان بدو تولد، نشانه «نفرین خدایان» یا «گناه نیاکان» بود. در بسیاری از فرهنگهای باستان، نوزادان دارای معلولیت را «طبیعتاً» ناقص میدانستند و حتی در برخی تمدنها، آنها را رها میکردند تا بمیرند. این نگاه، ریشه در «فلسفه کمال» (Perfectionism) یونان باستان داشت که بدن زیبا و متناسب را «خوب» و بدن ناقص را «بد» یا «نفرینشده» میدانست.
در شاهنامه نیز، اگرچه به صراحت از معلولیت به عنوان «نفرین» یاد نمیشود، اما «بدن قهرمان» همواره «بدن کامل» است. رستم، اسفندیار، سیاوش، کیخسرو، و دیگر قهرمانان، همگی بدنهایی بینقص دارند. این غیبت نظاممند «بدن ناقص» از دایره قهرمانی، خود پیامی قدرتمند است: «قهرمان، نمیتواند معلول باشد.» این پیام، قرنها در ضمیر ناخودآگاه جمعی ایرانیان رسوخ کرده و بر نگرش جامعه نسبت به افراد دارای معلولیت تأثیر گذاشته است.

۲. از اسطوره کلاسیک به اسطوره معاصر: تولد «بدن زخمی قهرمان»
انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و بهویژه جنگ تحمیلی هشت ساله (۱۳۵۹-۱۳۶۷)، نقطه عطفی در اسطورهسازی ملی ایران بود. جنگی که با تمام ویرانیهایش، نسلی از «بدنهای زخمی» را آفرید: جانبازانی با قطع عضو، ضایعات نخاعی، مصدومیتهای شیمیایی، و اختلالات روانی ناشی از جنگ. در این دوره، برای نخستین بار در تاریخ ایران، «بدن زخمی» به صورت انبوه و نظاممند، به «بدن قهرمان» تبدیل شد. جانبازان، با بدنهای مجروحشان، به «اسطورههای زنده» ملت بدل شدند. این چرخش، از چند جهت بیسابقه بود:
نخست، «قهرمان»، دیگر یک «اسطوره دوردست» نبود، بلکه «پدر»، «برادر»، یا «همسایه» بود. رستم در شاهنامه، قهرمانی بود که در سیستان باستان زندگی میکرد و هیچکس او را ندیده بود. اما جانباز، در کوچه و بازار، در مسجد محله، و در صف نانوایی حضور داشت. این «ملموس بودن»، قدرت عاطفی این اسطورههای جدید را به شدت افزایش داد.
دوم، «زخم» و «معلولیت» به جای آنکه «نقص» یا «ننگ» تلقی شود، به «نشانه افتخار» و «سند فداکاری» تبدیل شد. جمله معروف «جانبازان، شهیدان زندهاند» بهخوبی این تقدسبخشی را نشان میدهد. در مراسم عمومی، جانبازان در صدر مینشستند. خیابانها به نامشان نامگذاری میشد. تمبرهای یادبود با تصویرشان چاپ میگردید. این «تقدسبخشی»، برای نخستین بار، «بدن ناقص» را از حاشیه به مرکز آورد.
سوم، دولت و رسانهها به طور فعال در ساخت و ترویج این اسطورههای جدید مشارکت کردند. فیلمها و سریالهای تلویزیونی (مانند «از کرخه تا راین»، «بوی پیراهن یوسف»، «دوئل»)، کتابهای خاطرات، و شعرهای دفاع مقدس، همگی در خدمت بازنمایی جانباز بهعنوان «قهرمان ملی» بودند. این بازنماییها، یک «روایت رسمی» (Official Narrative) از معلولیت جنگی ساختند که در آن، جانباز همواره «صبور»، «شاکر»، «قوی»، و «الهامبخش» بود.
چهارم، این اسطورههای جدید، یک «هویت جمعی» برای جانبازان خلق کردند. جانبازان، دیگر صرفاً «افرادی با آسیب جسمی» نبودند، بلکه «اعضای یک خانواده بزرگ» بودند: خانواده ایثارگران. بنیاد شهید و امور ایثارگران، بهعنوان نهاد متولی، خدمات درمانی، معیشتی، و رفاهی گستردهای برای این خانواده فراهم کرد. این «نهادینهسازی حمایت»، خود بخشی از فرایند اسطورهسازی بود: جانباز، «فرزند ملت» بود و ملت، «مدیون» او.
۳. «سلسلهمراتب مشروعیت» در بدنهای زخمی: کدام زخم «مقدس» است؟
با وجود این چرخش مثبت، یک «سلسلهمراتب مشروعیت» (Hierarchy of Legitimacy) در میان بدنهای زخمی شکل گرفت. «بدن جانباز» مقدس بود، اما «بدن معلول مادرزادی» همچنان در حاشیه ماند. این سلسلهمراتب، پیامدهای عمیقی برای افراد دارای معلولیت در ایران امروز دارد:
نخست، «سلسلهمراتب رنج» (Hierarchy of Suffering): رنج جانباز، «رنج مقدس» و «رنج برای وطن» است. رنج یک فرد با فلج مغزی مادرزادی، «رنج بیمعنا» تلقی میشود. این تمایز، در تخصیص منابع، توجه رسانهای، و احترام اجتماعی بازتاب مییابد. جانبازان از خدمات ویژه درمانی، معافیتهای مالیاتی، سهمیههای استخدامی، و مستمریهای بالاتر برخوردارند، در حالی که افراد دارای معلولیت مادرزادی ممکن است حتی برای دریافت یک ویلچر ساده ماهها در نوبت بمانند.
دوم، «انحصار قهرمانی»: وقتی «قهرمان ملی» صرفاً با «بدن جانباز» تعریف میشود، سایر افراد دارای معلولیت از دایره «قهرمانی» بیرون میمانند. آنها ممکن است «الهامبخش» یا «تحسینبرانگیز» باشند، اما هرگز «قهرمان ملی» نیستند. این انحصار، یک «نابرابری نمادین» (Symbolic Inequality) ایجاد میکند که در آن، «ارزش» یک انسان با «منشأ معلولیتش» سنجیده میشود.
سوم، «بار انتظارات»: جانبازان، بهعنوان «اسطورههای زنده»، زیر بار انتظارات سنگینی قرار دارند. آنها باید همیشه «صبور»، «شاکر» و «قوی» باشند. افسردگی، خشم، یا ناامیدی یک جانباز، نهتنها یک «مشکل روانشناختی»، که یک «خیانت اسطورهای» تلقی میشود. یک جانباز که از درد مزمن رنج میبرد و نمیتواند «همیشه قوی» باشد، ممکن است احساس گناه کند که «چرا نمیتوانم مثل بقیه جانبازان صبور باشم؟». این «بار انتظارات» میتواند به اختلالات روانی جدی منجر شود.
چهارم، «تاریخ مصرف» (Expiry Date): اسطورهها، تاریخ مصرف دارند. نسلهای جدید که جنگ را تجربه نکردهاند، ممکن است ارتباط عاطفی کمتری با اسطوره جانباز داشته باشند. این شکاف نسلی، میتواند به کاهش حمایتهای اجتماعی و سیاسی از جانبازان منجر شود و آنها را در «انزوای مضاعف» قرار دهد: هم از جامعه عادی طرد شوند (به دلیل معلولیت) و هم از نسل جدید (به دلیل کهنگی اسطوره).
پنجم، «پنهانسازی تنوع»: تمرکز بر «بدن جانباز» به عنوان تنها شکل مشروع از «بدن زخمی»، تنوع تجربههای معلولیت در ایران را پنهان میکند. در این روایت، معلولیت یا «مقدس» است (جانباز) یا «نامرئی» (بقیه). این دوگانه، فضایی برای «روایتهای میانی» باقی نمیگذارد.
۴. فراسوی سلسلهمراتب: به سوی اسطورههای فراگیر
برای گذار از این سلسلهمراتب و ساختن اسطورههای ملی فراگیر، چند راهکار عملی پیشنهاد میشود:
۱. بازخوانی انتقادی اسطورههای کلاسیک: متون کلاسیک مانند شاهنامه را میتوان از منظر مطالعات معلولیت بازخوانی کرد. برای نمونه، آیا میتوان رستم را نه فقط به عنوان «قهرمان قدرتمند»، که به عنوان «انسانی با یک محدودیت شناختی» (ناتوانی در شناخت فرزند) نیز خواند؟ آیا میتوان داستان ضحاک را به عنوان روایتی از «انگ زدن به بدن متفاوت» بازخوانی کرد؟ این بازخوانیها میتواند به «شکستن انحصار بدن کامل» در اسطورههای کلاسیک کمک کند.
۲. خلق اسطورههای جدید فراگیر: رسانهها و نهادهای فرهنگی باید «قهرمانان ملی» جدیدی را معرفی کنند که فراتر از «بدن جانباز» تعریف شوند. برای نمونه، معرفی یک دانشمند، هنرمند، یا کارآفرین دارای معلولیت بهعنوان «قهرمان ملی»، میتواند دایره «مشروعیت» را گسترش دهد. داستان افرادی مانند «استیون هاوکینگ» که با وجود ALS به یکی از بزرگترین فیزیکدانان تاریخ تبدیل شد، یا «فریدا کالو» که درد و معلولیت خود را به هنر تبدیل کرد، میتواند الهامبخش باشد. اما مهمتر از آن، معرفی «قهرمانان ایرانی» دارای معلولیت است: ورزشکاران پارالمپیکی، هنرمندان، مخترعان، و معلمانی که با وجود محدودیتهایشان، زندگیهای بیشماری را تغییر دادهاند.

۳. مستندسازی روایتهای شخصی جانبازان: بهجای بازنمایی کلیشهای و تقدسمآبانه از جانبازان، باید به روایتهای شخصی، پیچیده و گاه متناقض آنها گوش داد. این روایتها میتوانند از جانباز، «اسطورهزدایی» کنند و او را به عنوان یک «انسان کامل» با نقاط قوت و ضعف به تصویر بکشند. برای نمونه، کتاب «نورالدین پسر ایران» (خاطرات سید نورالدین عافی) یکی از موفقترین نمونههای این روایتگری شخصی است که در آن، جانباز نه به عنوان «ابرقهرمان»، که به عنوان «انسانی با ترسها، امیدها، و رنجهایش» به تصویر کشیده شده است.

۴. آموزش «تاریخ فراگیر» در مدارس: در کتابهای درسی تاریخ، بهجای تمرکز صرف بر «پیروزیهای نظامی» و «قهرمانان جنگجو»، باید به «تاریخ اجتماعی معلولیت» نیز پرداخته شود. دانشآموزان باید بیاموزند که افراد دارای معلولیت، همواره بخشی از تاریخ این سرزمین بودهاند، نه «استثنا»هایی که صرفاً در جنگ ظاهر میشوند. برای نمونه، میتوان در کتابهای درسی، به داستان زندگی «طاهر نصرآبادی»، شاعر و خوشنویس نابینای دوره صفوی، یا «جبار باغچهبان»، بنیانگذار آموزش ناشنوایان در ایران، پرداخت.
۵. برگزاری «جشنوارههای ملی تنوع»: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی میتواند جشنوارههای سالانهای با محوریت «تنوع بدنی و افتخار ملی» برگزار کند. در این جشنوارهها، از افراد دارای معلولیت که در حوزههای مختلف (علم، هنر، ورزش، کارآفرینی) به موفقیتهای ملی و بینالمللی دست یافتهاند، تقدیر شود. این جشنوارهها میتوانند به تدریج، «دایره قهرمانی ملی» را گسترش دهند.
۶. اصلاح گفتمان رسانهای: رسانهها، بهویژه صدا و سیما، باید از بازنمایی افراد دارای معلولیت در قالبهای کلیشهای «قربانی» یا «ابرقهرمان» خودداری کنند. بهجای آن، این افراد را به عنوان «شهروندان عادی» با دغدغهها، شادیها، و چالشهای روزمره به تصویر بکشند.

نتیجهگیری
اسطورههای ملی، صرفاً «داستانهای قدیمی» نیستند، بلکه «نقشههای راه» برای زندگی امروز ما هستند. آنها به ما میگویند که چه کسی «قهرمان» است، چه بدنی «ارزشمند» است، و چه رنجی «مشروع» است. بازخوانی انتقادی این اسطورهها، و تلاش برای خلق اسطورههای جدید و فراگیر، وظیفهای است که نهتنها بر دوش مورخان و اسطورهشناسان، که بر دوش همه ما قرار دارد. جامعهای که «قهرمانان» خود را تنها در میان «بدنهای کامل» یا «بدنهای زخمیِ جنگ» جستوجو کند، هنوز راه درازی برای رسیدن به «عدالت» و «شمول» در پیش دارد. اسطورههای فراگیر، اسطورههایی هستند که در آنها، «زخم»، نه «ننگ»، نه «تقدس»، که صرفاً بخشی از «تنوع انسانی» است. روزی که یک کودک ایرانی بتواند در کتاب داستانش، قهرمانی را ببیند که روی ویلچر مینشیند، بیآنکه این ویلچر «مسئله اصلی» داستان باشد، آن روز، اسطورههای ملی ما «فراگیر» شدهاند.
منابع
- فردوسی، ابوالقاسم. (بازنشر ۱۳۹۵). شاهنامه. تصحیح جلال خالقی مطلق. تهران: مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی.
- Davis, L. J. (1995). Enforcing Normalcy: Disability, Deafness, and the Body. Verso.
- Shakespeare, T. (1994). Cultural representation of disabled people: dustbins for disavowal? Disability & Society, 9(3), 283-299.
- Afshani, S. A., & Ruhani, A. (2022). A Sociological Analysis of the Impressed Discourse of War in the Context of Social Life of Veterans. Journal of Iranian Social Studies, 16(1), 35-58.
- کمری، م. (۱۳۸۱). بازماندهها: پژوهشی در ادبیات جنگ. تهران: دفتر ادبیات و هنر مقاومت.
- Mitchell, D. T., & Snyder, S. L. (2000). Narrative Prosthesis: Disability and the Dependencies of Discourse. University of Michigan Press.
- Wendell, S. (1996). The Rejected Body: Feminist Philosophical Reflections on Disability. Routledge.
- Douglas, M. (1966). Purity and Danger: An Analysis of Concepts of Pollution and Taboo. Routledge.
- Salamati, P., et al. (2015). Mortality and injury rates in the Iran-Iraq War: a systematic review. Archives of Iranian Medicine, 18(2), 106-113.
- عافی، س. ن. (۱۳۹۰). نورالدین پسر ایران. تهران: سوره مهر.
- Barnes, C. (1992). Disabling Imagery and the Media: An Exploration of the Principles for Media Representations of Disabled People. BCODP.
- Oliver, M. (1990). The Politics of Disablement. Macmillan.