معلولیت و اسطورههای ملی: از رستم تا جانبازان معاصر
اسطورهها، آیینههای یک ملت هستند. آنها نهتنها گذشته را روایت میکنند، بلکه «خودِ آرمانی» یک جامعه را نیز میسازند. در فرهنگ ایرانی، اسطورههایی مانند رستم، آرش کمانگیر، و سیاوش، تجسم «قهرمان ملی» هستند: قدرتمند، فداکار، و شکستناپذیر. این اسطورهها، قرنهاست که در ادبیات، هنر، و حافظه جمعی ایرانیان حضور دارند و «بدن قهرمان» را تعریف میکنند: بدنی ورزیده، عضلانی، و بینقص.
اما پرسش اینجاست: در این روایتهای اسطورهای، «بدن دارای معلولیت» کجا قرار میگیرد؟ آیا در اسطورههای ایرانی، «بدن ناقص» جایی دارد؟ و اگر دارد، چگونه بازنمایی شده است؟ آیا معلولیت، همواره به عنوان «نقص»، «مجازات» یا «نفرین» تصویر شده، یا میتوان ردپایی از «بدن زخمیِ قهرمان» را نیز در این روایتها یافت؟
این مقاله میکوشد با رویکردی تاریخی-تحلیلی، بازنمایی معلولیت را در دو دوره متمایز از اسطورهسازی ملی در ایران بررسی کند: دوره اسطورههای کلاسیک (با تمرکز بر رستم، اسطوره محوری شاهنامه) و دوره اسطورههای معاصر (با تمرکز بر جانبازان جنگ تحمیلی). پرسش محوری این است: چگونه یک «بدن زخمی» میتواند به یک «بدن قهرمان» تبدیل شود، و این تبدیل، چه پیامدهایی برای افراد دارای معلولیت در جامعه امروز ایران دارد؟ آیا این اسطورهها میتوانند الگویی برای «شمول» باشند، یا خود به «ابزار طرد» بدل میشوند؟