پشت چراغ قرمز چهارراه ولیعصر، زنی هفتاد‌و‌چهارساله کیف چرمی کهنه‌ای را به زحمت روی واکر فلزی‌اش جابه‌جا می‌کند. عینک ضخیمش روی چشمانی نشسته که آب‌مروارید امانشان را بریده، و سمعک پشت گوشش میان هیاهوی بوق‌ها و موتورسیکلت‌ها فقط خش‌وخش می‌کند. یک راننده بی‌حوصله بوق می‌زند. زن جا می‌خورد، واکر تلو می‌خورد، کیف می‌افتد. کسی از ماشین پیاده نمی‌شود. چراغ سبز می‌شود و سیل فلزی راه می‌افتد. این تصویر، نه یک استثنا، که خلاصه‌ای از تجربه زیسته میلیون‌ها سالمندی است که با «معلولیت اکتسابی» دست‌وپنجه نرم می‌کنند. زنی که دیروز «شهروند سالخورده» خوانده می‌شد، امروز، با همان بدن، «معلول» نیز هست. و از قضا، این دو برچسب با هم کنار نمی‌آیند.

برای دهه‌ها، «مطالعات سالمندی» (Gerontology) و «مطالعات معلولیت» (Disability Studies) در دو قلمرو موازی و بی‌خبر از یکدیگر پیش می‌رفتند. اولی پیری را عمدتاً «فرایندی طبیعی» و «وابسته به سن» می‌دید که به تدریج توانایی‌ها را کاهش می‌دهد، و دومی معلولیت را «برساختی اجتماعی» می‌دانست که از تعامل بدن‌های متفاوت با محیط‌های طردکننده پدید می‌آید. گویی پیری و معلولیت دو جهان جداگانه‌اند که ساکنانشان هرگز یکدیگر را ملاقات نمی‌کنند. اما بدن یک زن هفتاد‌و‌چهارساله با واکر و عینک و سمعک، این توهم را نقش بر آب می‌کند. پیری و معلولیت در یک بدن جمع می‌شوند، و سیاست‌های اجتماعی‌ای که این دو را جداگانه می‌بینند، در برابر چنین بدنی ناتوان از پاسخ‌گویی‌اند.

ریشه‌های این جدایی را کجا باید جست؟ بیگ توی و دی‌وید هالند در مقاله‌ای پیشگام در سال ۲۰۲۳ در مجله «مطالعات معلولیت و جامعه» استدلال می‌کنند که «گسست تاریخی میان این دو رشته» ریشه در «ترس از پیری» در دل مطالعات معلولیت و «انکار معلولیت» در مطالعات سالمندی دارد. فعالان حقوق افراد دارای معلولیت دهه‌ها تلاش کردند تا معلولیت را از «تراژدی شخصی» به «تبعیض اجتماعی» بازتعریف کنند. در این مسیر، مرزبندی‌ای نانوشته شکل گرفت: ما با «معلولیت مادرزادی یا اکتسابی در جوانی» سروکار داریم، نه با «محدودیت‌های ناشی از پیری» که «طبیعی» و «همگانی»‌اند. سوی دیگر ماجرا، پیرشناسان نیز تمایل داشتند پیری را «فرایندی جهان‌شمول» ببینند و از پرداختن به «معلولیت» به‌عنوان برچسبی منفی پرهیز کنند. نتیجه آن شد که «سالمندان دارای معلولیت» هم از تئوری‌های مطالعات معلولیت (که بدن پیر را جدی نمی‌گرفتند) و هم از خدمات مطالعات سالمندی (که معلولیت را «طبیعی» و «غیرقابل تغییر» فرض می‌کردند) محروم ماندند.

این انکار متقابل، پیامدی عملی و ملموس دارد. سالمندی که نمی‌تواند بدون کمک از پله‌های مترو بالا برود، در چارچوب مطالعات معلولیت «فرد دارای معلولیت جسمی-حرکتی» محسوب می‌شود و حق دارد خواستار آسانسور باشد. اما در چارچوب مطالعات سالمندی، همین فرد «سالمندی طبیعی» است که «به حکم سن» توانایی‌هایش کاهش یافته. اولی می‌گوید «محیط باید تغییر کند»، دومی می‌گوید «فرد باید سازگار شود». و در این میان، زن پشت چراغ قرمز، نه آسانسوری می‌بیند و نه راهی برای سازگاری دارد. «انگ مضاعف» (Double Stigma) دقیقاً در همین نقطه سربرمی‌آورد: سالمند دارای معلولیت، هم با سن‌گرایی (Ageism) روبه‌روست که او را «بی‌فایده» و «سربار» می‌خواند، و هم با توانایی‌گرایی (Ableism) که بدنش را «ناقص» و «نیازمند مراقبت» می‌بیند. حاصل این دو، نه یک جمع ساده، که یک طردِ تصاعدی است.

سازمان جهانی بهداشت با گفتمان «شهرهای دوستدار سالمند» (Age-Friendly Cities) تلاش کرد پاسخی برای این چالش بیابد. چارچوبی با هشت حوزه به هم پیوسته، از «فضاهای باز و ساختمان‌ها» گرفته تا «مشارکت اجتماعی» و «حمل‌ونقل». هدف این بود که شهرها به گونه‌ای بازطراحی شوند که «سالمندی فعال» (Active Ageing) را ممکن سازند. اما آیا این چارچوب توانسته است هم زمان به نیازهای سالمندان دارای معلولیت نیز پاسخ دهد؟ شواهد میدانی چندان امیدوارکننده نیستند. یک مطالعه تطبیقی در مجله «سالمندی و جامعه» در سال ۲۰۲۴ با بررسی اجرای این برنامه در چهار شهر از چهار قاره (اوتاوا، ژنو، بوگوتا و دهلی) نشان داد که «سالمندان دارای معلولیت‌های جسمی و حسی به طور سیستماتیک از فرایندهای مشاوره و تصمیم‌گیری کنار گذاشته می‌شوند». پارک‌هایی با مسیرهای سنگفرش زیبا اما غیرقابل عبور برای ویلچر، ایستگاه‌های اتوبوسی با تابلوهای دیجیتال خوانا اما فاقد راهنمای صوتی برای نابینایان—این‌ها نمونه‌هایی از «شهرهای دوستدار سالمندی» هستند که معلولیت را فراموش کرده‌اند.

تنش میان این دو جهان، شاید جایی بیش از همه در مفهوم «سالمندی موفق» (Successful Ageing) به اوج می‌رسد. این مفهوم که نخستین بار توسط رو و کان در دهه ۱۹۹۰ صورتبندی شد، سه معیار برای پیری مطلوب پیشنهاد می‌داد: «اجتناب از بیماری و ناتوانی»، «حفظ کارکردهای شناختی و جسمانی بالا»، و «مشارکت فعال در زندگی». اما اگر کسی نتواند از بیماری اجتناب کند چه؟ اگر آرتروز زانو، دژنراسیون ماکولای شبکیه، یا کم‌شنوایی عصبی-حسی امانش را بریده باشد چه؟ پاسخ تلویحی مدل «سالمندی موفق» این است: پس تو «ناموفق» بوده‌ای. این داوری اخلاقی پنهان، دقیقاً همان چیزی است که منتقدان مطالعات معلولیت آن را «توانایی‌گرایی» می‌نامند. کیتی (۲۰۱۱) با صراحت این مدل را به چالش می‌کشد و می‌گوید: «پرسش اصلی این نیست که “چگونه می‌توانیم همه را به سالمندی موفق برسانیم”، بلکه این است که “چگونه می‌توانیم از کسانی که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند در این قالب بگنجند حمایت کنیم؟”.» این پرسش، تلاقی گاه فلسفه اخلاق و سیاست‌گذاری سالمندی است.

راه برون‌رفت کجاست؟ یک مسیر، پذیرش این حقیقت ساده اما عمیق است که «پیری» و «معلولیت» دو مقوله جداگانه نیستند، بلکه روی یک پیوستار قرار دارند. همه انسان‌ها، اگر عمرشان کفاف دهد، روزی «سالمند» و به احتمال زیاد «دارای محدودیت عملکردی» خواهند شد. پس «ما» و «آن‌ها» یی در کار نیست—«ما» ی جمعی‌ای هست که برخی از اعضایش زودتر از دیگران این مسیر را طی می‌کنند. اگر این اصل پذیرفته شود، سیاست‌های «شهر دوستدار سالمند» نمی‌توانند بدون «شهر دسترس‌پذیر برای افراد دارای معلولیت» معنا داشته باشند. نمی‌شود برای «سالمندان سالم» رمپ ساخت و برای «سالمندان ویلچری» پله گذاشت.

این یعنی طراحی فراگیر نه یک گزینه، که یک ضرورت. چارچوب «طراحی برای همه» (Design for All) که ریشه در جنبش‌های حقوق افراد دارای معلولیت دارد، می‌گوید محصولات، فضاها، و خدمات باید به‌گونه‌ای طراحی شوند که همه افراد، فارغ از سن، توانایی، یا وضعیت، بتوانند از آن‌ها استفاده کنند. چراغ‌های راهنمایی صوتی که هم برای نابینایان مفیدند و هم برای سالمندانی که چشمشان ضعیف شده؛ کف‌پوش‌های ضدلغزش که هم برای کاربران ویلچر ایمن‌اند و هم برای سالمندانی که ترس از افتادن دارند؛ تابلوهای با کنتراست بالا و فونت درشت که هم برای افراد کم‌بینای مادرزاد خوانایند و هم برای سالمندان دچار آب‌مروارید. این‌ها نه «مناسب‌سازی‌های اضافی»، که «طراحی هوشمندانه از ابتدا» هستند.

در سطح سیاستی، پیشنهاد مشخص این است که برنامه‌های «شهر دوستدار سالمند» و «شهر دسترس‌پذیر» در هم ادغام شوند. چرا یک شهر باید دو کمیته جداگانه، دو بودجه جداگانه، و دو برنامه عملیاتی جداگانه برای این دو گروه داشته باشد، وقتی بسیاری از نیازهایشان هم‌پوشانی دارد؟ ادغام این دو، نه‌تنها کارایی را افزایش می‌دهد، بلکه از «نابرابری مضاعف» نیز جلوگیری می‌کند. همچنین، فرایندهای مشاوره و تصمیم‌گیری باید به‌طور فعالانه‌ای شامل «سالمندان دارای معلولیت» شوند—نه فقط سالمندان «سالم و فعال»، که تصویر کلیشه‌ای از «سالمندی موفق» را بازتولید می‌کنند.

یک مطالعه جدید که در سال ۲۰۲۶ در مجله «پژوهش‌های برنامه‌ریزی شهری» منتشر شده است، با تحلیل تطبیقی ۱۲ شهر در اروپا و آسیا، نشان داده است که شهرهایی که برنامه‌های «دوستدار سالمند» و «دسترس‌پذیر» خود را ادغام کرده‌اند، نه‌تنها رضایت بیشتری از سوی سالمندان دارای معلولیت دریافت کرده‌اند، بلکه هزینه‌های کلی زیرساختی را نیز تا ۱۸ درصد کاهش داده‌اند—زیرا «مناسب‌سازی اضافی» پس از ساخت، پرهزینه‌تر از «طراحی فراگیر از ابتدا» است.

زن پشت چراغ قرمز، اما، منتظر این ادغام‌ها و اصلاحات نخواهد ماند. او امروز باید از خیابان عبور کند، با همان واکر، همان عینک، همان سمعک. و فردا، و پس‌فردا، تا روزی که شاید چراغ‌های راهنمایی واقعاً صوتی بشوند، کف‌پوش‌ها واقعاً ضدلغزش، و نگاه‌ها واقعاً عاری از ترحم. تا آن روز، او هر بار که پایش را روی آسفالت می‌گذارد، یک تنه هم با پیری می‌جنگد، هم با معلولیت، و هم با شهری که هیچ‌کدام را به رسمیت نمی‌شناسد.

منابع

  1. Bigby, C., & Holland, D. (2023). Bridging the divide: Disability studies and gerontology. Disability & Society, 38(2), 195-212.
  2. Raymond, E., & Grenier, A. (2024). Age-friendly cities and the exclusion of disabled older adults: A four-city comparative study. Ageing & Society, 44(5), 1124-1146.
  3. Rowe, J. W., & Kahn, R. L. (1997). Successful aging. The Gerontologist, 37(4), 433-440.
  4. Kittay, E. F. (2011). The ethics of care, dependence, and disability. Ratio Juris, 24(1), 49-58.
  5. World Health Organization. (2007). Global Age-Friendly Cities: A Guide. Geneva: WHO Press.
  6. Verbrugge, L. M., & Jette, A. M. (1994). The disablement process. Social Science & Medicine, 38(1), 1-14.
  7. Priestley, M. (2003). Disability: A Life Course Approach. Cambridge: Polity Press.
  8. Parker, V., et al. (2026). Integrated accessibility and age-friendly urban planning: Evidence from 12 cities. Journal of Urban Planning Research, 51(2), 198-215.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *