فرزندپروری در سایه: والدین دارای معلولیت و نابرابریهای دیدهنشده
پدری نابینا کیف مدرسه فرزندش را روی دوش میاندازد و با عصای سفید راهی خیابان میشود. مادری ویلچری کیف مخصوص نوزادش را کنار دسته صندلی چرخدارش تنظیم میکند. پدر و مادری ناشنوا در دفتر مدرسه ایستادهاند و مدیر بدون نگاه به آنها خطاب به مترجم زبان اشاره میگوید: «بهشان بگویید بچهتان درسش ضعیف است.» این تصویرها در خیابانها، درمانگاهها، مدارس و دادگاههای ایران هر روز تکرار میشوند. والدینی که پیش از هر چیز «والد» هستند، پیش از هر عشقی «عشق» میورزند، اما پیش از هر قضاوتی «معلول» خوانده میشوند.
مطالعات بینالمللی نشان میدهند نزدیک به یک دهم کودکان در جهان دستکم یکی از والدینشان دارای نوعی معلولیت است. با این حال، این جمعیت بزرگ چنان از گفتمان عمومی و سیاستهای اجتماعی غایباند که پژوهشگران از آنها با عنوان «والدین فراموششده» یاد میکنند. این نوشته میکوشد از چهار دریچه روانشناختی، جامعهشناختی، مطالعات انتقادی معلولیت و فلسفه به تحلیل این نابرابری بپردازد و در پایان پیشنهادهایی برای تغییر ارائه دهد.
۱. آنچه میبینیم و آنچه نمیبینیم: چالشهای زیسته
نخستین نبرد والد دارای معلولیت، نه در دادگاه یا اداره، که در ذهن خودش رخ میدهد. «آیا میتوانم فرزندم را بزرگ کنم؟» این پرسش از خلأ نمیآید، بلکه پژواک صدای جامعهای است که هر روز به او میگوید «تو نمیتوانی». زهرا، مادری با ضایعه نخاعی در مشهد، میگوید: «هر بار که پسرم را به پارک میبرم، نگاهها روی من سنگینی میکند. انگار باید ثابت کنم مادر خوبی هستم.» این «اضطراب اثبات» بار روانی مضاعفی بر دوش این والدین میگذارد که پژوهشها آن را بهخوبی مستند کردهاند.
برای درک عمیقتر این فشار، میتوان به مفهوم «خودکارآمدی والدینی» (Parental Self-Efficacy) که آلبرت بندورا مطرح کرده است، رجوع کرد. بندورا نشان میدهد که باور والد به توانایی خود برای مدیریت امور فرزند، مهمترین پیشبینیکننده کیفیت فرزندپروری است. برای والدین دارای معلولیت، این باور نه به دلیل ناتوانی واقعی، که به دلیل پیامهای مکرر اجتماعی تهدید میشود: نگاههای سنگین در پارک، پرسشهای تحقیرآمیز غریبهها («واقعاً خودت تنهایی بزرگش میکنی؟»)، و تردیدهای ضمنی متخصصان («مطمئنی از پسش برمیآی؟»). هر یک از این پیامها، ضربهای به خودکارآمدی والدینی است و پژوهشها نشان میدهند که خودکارآمدی پایین، مستقیماً با استرس والدینی، افسردگی، و کاهش کیفیت تعامل والد-کودک مرتبط است.
نظریه دلبستگی جان بالبی نیز روشنگر است. کودک به «پاسخدهی مداوم و حساس» مراقب نیاز دارد، نه به «راه رفتن» یا «شنیدن» او. مادری که روی ویلچر مینشیند اما به گریه نوزادش در عرض چند ثانیه پاسخ میدهد، دلبستگی ایمن را به همان خوبی یک مادر پیاده ایجاد میکند. پژوهشهای طولی نشان دادهاند که کودکان والدین دارای معلولیت، از نظر رشد عاطفی و اجتماعی تفاوت معناداری با همسالان خود ندارند – مشروط بر آنکه خانواده از حمایتهای اجتماعی کافی برخوردار باشد. این «مشروط» کلیدی است: مشکل در والد نیست، در نبود حمایتهاست.
چالشها البته فقط روانشناختی نیستند. تصور کنید مادری ویلچری میخواهد نوزادش را از تخت بردارد. تختهای استاندارد، دیوارههایی بلند دارند که برای او حکم مانع را بازی میکنند. خوشبختانه امروزه تختهای دربازشو (Side-opening Cribs) طراحی شدهاند که به والدین ویلچری اجازه میدهند بدون خم شدن یا بلند کردن کودک از بالای نرده، به او دسترسی داشته باشند. کالسکههایی که به ویلچر متصل میشوند، صندلیهای چرخان خودرو، و بالشهای شیردهی دوطرفه نمونههای دیگری از این فناوریها هستند. با این حال، این تجهیزات عمدتاً وارداتی، بسیار گرانقیمت، و برای اکثر خانوادههای ایرانی دور از دسترساند.
برای والدین نابینا چالشها شکل دیگری به خود میگیرد. چگونه دمای شیر خشک را اندازه بزنند؟ چگونه بفهمند که فرزندشان روی مبل نشسته یا ایستاده است؟ مریم، مادری نابینا در تهران، تعریف میکند که برای فهمیدن دمای شیر، قطرهای از آن را روی مچ دستش میریخت و با لمس کیف پارچهای لباس دخترش تشخیص میداد که کثیف شده یا نه. این «راهبردهای تطبیقی» محصول خلاقیت فردیاند، نه آموزش نظاممند.
۲. دوگانه «مادر خوب» و «والد ناشایست»
جامعهشناسی خانواده نشان میدهد که «والد خوب بودن» برساختهای اجتماعی است که در هر فرهنگ تعریف متفاوتی دارد. در فرهنگ ایرانی، تصویر آرمانی مادر، زنی است فداکار، همیشه در دسترس، و توانمند در انجام تمام امور خانه و فرزندان. این تصویر چنان ریشهدار است که هرگونه انحراف از آن، حتی اگر ناشی از شرایط جسمی باشد، مورد قضاوت قرار میگیرد. «مادر کافی» بودن در گفتمان عمومی با «مادر سالم» بودن گره خورده است.
این نگاه در بستر نهادهای اجتماعی بازتولید میشود. به گفتۀ پژوهشگران دانشگاه شفیلد، افراد دارای معلولیت بهندرت در نقش والد، خواهر و برادر یا فرزند در مباحث خانواده دیده میشوند و «اغلب نادیده گرفته میشوند یا در مرکز گفتوگوها قرار نمیگیرند». در عوض، همواره «دریافتکنندگان منفعل مراقبت» تصویر میشوند. برای نمونه، وقتی یک مادر ناشنوا به مدرسه فرزندش مراجعه میکند، معلم اغلب با همراه او صحبت میکند، نه با خودش. این رفتار ظاهراً بیضرر پیامی عمیق دارد: «تو به عنوان والد، نامرئی هستی.»

فشار بر والدین دارای معلولیت ذهنی از این هم سنگینتر است. پژوهشها نشان میدهند که این والدین، بهویژه مادران، در «بازار اخلاقی فرزندپروری» با سوءظن دائمی روبهرو هستند. آنها باید مدام «شایستگی» خود را اثبات کنند و کوچکترین اشتباهشان میتواند به از دست رفتن حضانت فرزندشان بینجامد. فاطمه، مادری با معلولیت ذهنی خفیف در یکی از شهرهای جنوبی ایران، میگوید: «هر وقت مددکار بهزیستی میآید، دلم هُرّی میریزد. میترسم بچههایم را از من بگیرند.» او میتواند آشپزی کند، خانه را تمیز نگه دارد، و بچهها را به مدرسه بفرستد، اما خواندن و نوشتن بلد نیست. آیا این به معنای «ناشایستگی» او برای مادری است؟ نظام بهزیستی ایران برای چنین مواردی برنامه «والدگری حمایتشده» (Supported Parenting) ندارد. راهحل موجود یا واگذاری بچهها به بهزیستی است، یا رها کردن خانواده به حال خود.
۳. پدران نامرئی: غیبت یک روایت
اگر زهرا، مریم، فرزانه و فاطمه همگی مادرند، این پرسش پیش میآید: پدران دارای معلولیت کجای این روایتاند؟ جامعهشناسی مردانگی نشان میدهد که نقش پدری در فرهنگ ایرانی با مفاهیمی چون «نانآوری»، «قدرت بدنی» و «حامیگری» گره خورده است. پدری که این کلیشهها را برآورده نکند – برای نمونه، پدری با ضایعه نخاعی که نمیتواند پسرش را روی دوش بگذارد، یا پدری ناشنوا که نمیتواند در جلسات اولیا و مربیان شرکت کند چون مترجم ندارد – با تحقیر مضاعفی روبهرو میشود. احمد، پدری با فلج مغزی در رشت، میگوید: «پسرم را که به فوتبال میبرم، میبینم که نگاهها روی من است. انگار میگویند این آقا چطور میخواهد پدر باشد؟» او اضافه میکند: «کاش فقط یک بار کسی بپرسد چه کمکی از دستش برمیآید، به جای اینکه قضاوت کند.»

پژوهشهای محدود موجود درباره پدران دارای معلولیت نشان میدهند که آنها با چالشهای منحصربهفردی روبهرو هستند: انزوای بیشتر نسبت به مادران (چون شبکههای حمایتی غیررسمی مانند گروههای مادران، عمدتاً زنانهاند)، فشار مضاعف برای «نانآوری» (چون کلیشههای جنسیتی، مرد دارای معلولیت را از وظیفه تأمین معاش معاف نمیکند)، و فقدان الگوهای همتا (چون پدران دارای معلولیت حتی از مادران نیز کمتر دیده میشوند). این غیبت در ادبیات، هم محصول تبعیض است و هم بازتولیدکننده آن: تا وقتی پدران دارای معلولیت دیده نشوند، سیاستها و خدمات نیز برایشان طراحی نخواهد شد
۴. دستاورد معلولیت: آنچه این والدین به فرزندانشان میبخشند
تا اینجا عمدتاً از «موانع» و «چالشها» گفتیم. اما روایت، نیمه دیگری نیز دارد که در ادبیات مطالعات انتقادی معلولیت «دستاورد معلولیت» (Disability Gain) نامیده میشود. استراموندو و اسمیت (۲۰۲۰) در مقاله راهگشای خود استدلال میکنند که والدین دارای معلولیت نه فقط «محدودیت»، که «مهارتها، بینشها و ارزشهای منحصربهفردی» به فرزندپروری میآورند.
نخستین دستاورد، «حل خلاقانه مسئله» است. والد دارای معلولیت، هر روز با جهانی روبهروست که برای او طراحی نشده است. این تجربه مداوم انطباق، مهارت حل مسئله را چنان در او نهادینه میکند که به بخشی از سبک فرزندپروریاش بدل میشود. فرزند مریم (همان مادر نابینا) از کودکی میآموزد که مسائل را از زوایای مختلف ببیند و راهحلهای غیرمتعارف بیابد – مهارتی که در مدرسه و زندگی به کارش میآید.
دومین دستاورد، «پذیرش تفاوتها»ست. فرزندی که با والد دارای معلولیت بزرگ میشود، از همان ابتدا میآموزد که «تفاوت بدنی» یک فاجعه یا یک تراژدی نیست. او میبیند که مادرش با ویلچر به خرید میرود، پدرش با عصای سفید به محل کار میرود، و زندگی جریان دارد. این «آموزش ضمنی پذیرش»، او را به انسانی همدلتر و کمتر قضاوتگر بدل میکند. پژوهشها نشان دادهاند که کودکان والدین دارای معلولیت، نمرات بالاتری در «همدلی» و «انعطافپذیری شناختی» کسب میکنند.
سومین دستاورد، «صبر و تابآوری» است. زندگی با معلولیت در جهانی نامناسب، به صبری فراتر از معمول نیاز دارد. این صبر، به فرزندان نیز منتقل میشود – نه از طریق آموزش مستقیم، که از طریق مشاهده روزمره.
این مفهوم اگر در گفتمان عمومی و سیاستها جا بیفتد، میتواند لنز نگاه به والدین دارای معلولیت را از «ترحم» و «شک» به «احترام» و «شناخت» تغییر دهد.
۵. نظام حمایت از کودک یا نظام تولید بیعدالتی؟
فلسفه سیاسی مدرن، دولت را موظف به حمایت از آسیبپذیرترین شهروندان میداند. اما در عمل، «نظام حمایت از کودک» گاه خود به بزرگترین منبع آسیب برای والدین دارای معلولیت بدل میشود. در ایالات متحده، شورای ملی معلولیت گزارش داده است که نرخ جداسازی کودکان از والدین دارای معلولیت ذهنی و رشدی بین ۴۰ تا ۸۰ درصد است. این رقم حیرتآور فقط با «ناتوانی والدین» قابل توضیح نیست، بلکه نتیجه تبعیضی نظاممند است که در آن «معلولیت» بهتنهایی بهعنوان دلیل «عدم صلاحیت» در نظر گرفته میشود.
پروندهای در ایسلند نشان میدهد که پدری دارای اوتیسم و ناتوانی ذهنی خفیف پس از سالها تلاش برای حفظ حضانت دخترش، در نهایت با این استدلال که «تمامی اقدامات حمایتی به کار گرفته شده و دیگر گزینهای باقی نمانده»، حضانت را از دست داد. دادگاه حقوق بشر اروپا این رأی را تأیید کرد و این پرسش را بیپاسخ گذاشت: آیا حمایتهایی که ارائه شد واقعاً متناسب با نیازهای خاص این پدر بود، یا نظام حمایتی از ابتدا شکست خورده بود و تقصیر به گردن پدر افتاد؟
در آمریکا، یک شکایت حقوقی در سال ۲۰۲۶ علیه ایالت نیویورک مطرح شد که نشان میداد والدین کمدرآمد، رنگینپوست و دارای معلولیت «به طور ناعادلانهای هدف نظام تنظیم خانواده قرار میگیرند». این یعنی تقاطع نژاد، طبقه و معلولیت میتواند شانس یک خانواده برای باقی ماندن در کنار هم را تقریباً به صفر برساند.
خبر خوب آنکه جنبشهای حقوقی برای مقابله با این تبعیض در حال شکلگیریاند. در ماساچوست، لایحهای در سال ۲۰۲۵ به مجلس ایالتی ارائه شد که به صراحت اعلام میکند دادگاهها نمیتوانند معلولیت والد را بهعنوان عاملی منفی در تصمیمگیریهای حضانت در نظر بگیرند، مگر آنکه شواهد قانعکنندهای دال بر آسیب به کودک ارائه شود. این قانون همچنین دادگاهها را موظف میکند که «اثربخشی تجهیزات فرزندپروری تطبیقی و خدمات حمایتی» را پیش از هرگونه تصمیمگیری ارزیابی کنند. به بیان ساده، دادگاه پیش از آنکه حکم به جدایی بدهد، باید ببیند آیا با یک تخت دربازشو یا یک دستیار خانگی میشود مشکل را حل کرد یا نه.
در ایران، ماده ۱۱۷۳ قانون مدنی موارد سلب حضانت را برشمرده، اما اشارهای به معلولیت نکرده است. با این حال، در عمل قضات میتوانند با تفسیر موسع از «عدم توانایی در نگهداری»، حکم به سلب حضانت از والد دارای معلولیت بدهند. فقدان رویه قضایی شفاف، ضعف آموزش قضات، و نبود «خدمات حمایتی خانواده» در نظام بهزیستی، خطر بیعدالتی را افزایش میدهد.
۶. بازتعریف «والد خوب» از منظر مطالعات انتقادی معلولیت و فلسفه
مطالعات انتقادی معلولیت به ما میآموزد که «ناتوانی در فرزندپروری» نه در بدن فرد، که در «نظامهای اجتماعی طردکننده» ریشه دارد. جوامع مدرن چنان بر «استقلال» و «خودبسندگی» تأکید دارند که هرگونه وابستگی را نشانه ضعف میدانند، حال آنکه فرزندپروری در ذات خود فعالیتی «هموابسته» (Interdependent) است. هیچ والدی، سالم یا دارای معلولیت، بدون شبکهای از حمایتها نمیتواند فرزندش را بزرگ کند.
جسیکا اسلایس، مادری دارای معلولیت و نویسنده کتاب «والد نامناسب: یک مادر معلول جهانی دسترسناپذیر را به چالش میکشد»، میگوید: «همه ما به کمک نیاز داریم. اشکالی ندارد که آن را بخواهیم.» تجربه او نشان میدهد که پذیرش «وابستگی متقابل» نه نشانه ضعف، که شرط لازم برای بقای خانواده است.
از منظر فلسفی، اوا فدر کیتی، فیلسوف فمینیست، مفهوم «کار مراقبت» را صورتبندی کرده است. او میگوید همه انسانها در مقطعی از زندگی نیازمند مراقبتاند و این نیاز باید به رسمیت شناخته شود، نه اینکه انگ زده شود. «والد دارای معلولیت» هم مراقبت میکند و هم مراقبت میشود – و این دوگانه نه یک تناقض، که یک واقعیت انسانی است.
برای فهم عمیقتر این موضوع، باید به نقد فیلسوفان اخلاق مراقبت (Care Ethics) از آرمان «استقلال کامل» در فلسفه لیبرال توجه کرد. جوآن ترونتو و سلما سِوِنهایزن صریحاً استدلال میکنند که آرمان «انسان مستقل و خودبسنده» – از هابز تا رالز – یک افسانه مردانه است که واقعیت زندگی انسانی را انکار میکند. ما همه وابسته به دنیا میآییم، بسیاری از ما وابسته از دنیا میرویم، و در این میان، همه ما در شبکهای از «وابستگیهای متقابل» زندگی میکنیم. والد دارای معلولیت، تجسم زنده این حقیقت است: او هم مراقبت میکند و هم مراقبت میشود. این «همزمانی» نه یک تناقض، که الگویی برای بازاندیشی در معنای «انسان بودن» است. وقتی جامعه بپذیرد که «وابستگی» یک عارضه یا نقص نیست، آنگاه والدین دارای معلولیت نیز نه به عنوان «استثنا»، که به عنوان «تجلی طبیعی شرط انسانی» دیده خواهند شد.

۷. از حرف تا عمل: راهبردهای پیشنهادی
نخستین گام،
ایجاد خدمات حمایتی قابل دسترس برای خانوادههاست. «برنامههای بازدید از منزل» توسط مددکاران آموزشدیده – بهویژه مددکارانی که خود تجربه زیسته معلولیت دارند – میتواند شکاف میان نظام رسمی و خانوادهها را پر کند. این بازدیدها نباید رنگ «نظارت» و «بازرسی» داشته باشد، بلکه باید با رویکرد «همراهی» و «ظرفیتسازی» انجام شود. «مراکز امانت تجهیزات تطبیقی» که در آن خانوادهها بتوانند تخت دربازشو، کالسکه متصلشونده به ویلچر، یا صندلی چرخان خودرو را برای چند ماه امانت بگیرند، میتواند بار مالی سنگینی را از دوش خانوادهها بردارد. این مراکز میتوانند در مراکز بهزیستی شهرستانها مستقر شوند و با بودجهای معادل قیمت چند ویلچر در سال تجهیز گردند.
«گروههای همتا» (Peer Support) نیز مداخلهای کمهزینه و اثربخش است. والدین دارای معلولیت میتوانند ماهی یک بار در فضایی امن گرد هم آیند، تجربههایشان را به اشتراک بگذارند، و از یکدیگر بیاموزند. تسهیلگر این گروهها میتواند یکی از خود والدین (با آموزش مقدماتی) باشد، نه لزوماً یک مددکار رسمی. این مدل که پیشتر در گروههای خودیار مادران کودکان دارای معلولیت در ایران آزموده شده، میتواند دقیقاً برای والدین دارای معلولیت نیز به کار رود.
در گام دوم، قوانین باید شفاف شوند.
نظام قضایی ایران میتواند با اصلاح رویههای موجود و آموزش قضات درباره «تجهیزات تطبیقی» و «خدمات حمایتی»، از تبعیض ناخواسته جلوگیری کند. همچنین میتوان از تجربه ماساچوست الگو گرفت و «ارزیابی تأثیر حمایتهای معقول» را پیش از هرگونه رأی به سلب حضانت الزامی کرد. به بیان ساده، دادگاه پیش از آنکه حکم به جدایی دهد، باید ببیند آیا با یک تخت دربازشو، یک دستیار خانگی، یا آموزش والد میشود مشکل را حل کرد یا نه.
گام سوم، تغییر گفتمان عمومی است.
«پدر نابینایی که دخترش را به مدرسه میرساند» نباید «الهامبخش» یا «شگفتانگیز» خوانده شود، چون این صفتها به طور ضمنی میگویند «انتظار نداشتیم تو بتوانی». او یک پدر است، نه یک قهرمان. رسانهها میتوانند با نمایش زندگی روزمره این خانوادهها بدون بزرگنمایی یا ترحم، کلیشهها را بشکنند. همچنین، گنجاندن روایتهای واقعی والدین دارای معلولیت در کتابهای درسی و برنامههای کودک، میتواند نسل بعدی را با پذیرش تفاوتها از همان ابتدا آشنا کند.
گام چهارم، طراحی فراگیر محصولات کودک و پوشش بیمهای آنهاست.
تولید داخلی تختهای دربازشو، کالسکههای متصلشونده به ویلچر، و صندلیهای چرخان خودرو میتواند دسترسی را افزایش دهد. وزارت صنعت میتواند با ارائه تسهیلات به تولیدکنندگان داخلی، و وزارت بهداشت با گنجاندن این تجهیزات در بستههای بیمه سلامت، قیمت تمامشده را برای مصرفکننده کاهش دهد.
گام پنجم، ایجاد برنامههای «والدگری حمایتشده» برای والدین دارای معلولیت ذهنی است.
به جای آنکه نخستین و تنها راهحل، جداسازی کودک از خانواده باشد، باید برنامههایی طراحی شود که در آن یک «مربی والدگری» (Parenting Coach) به طور منظم به خانواده سر بزند، مهارتهای مورد نیاز را به صورت عملی آموزش دهد، و در مواقع بحران مداخله کند. این مدل در بسیاری از کشورها موفق بوده و هزینهاش به مراتب کمتر از نگهداری کودک در مراکز شبانهروزی است.
۸. فرجام سخن
فرزانه، مادری با فلج مغزی در اصفهان، هر روز پسر هفت سالهاش را با کمک یک کالسکه اصلاحشده به مدرسه میبرد. یک روز که معلم از پسرش پرسید «بزرگ شدی میخواهی چه کاره شوی؟»، پسرک جواب داد: «میخواهم مهندس شوم تا برای مادرم شهری بسازم که همه جا برایش صاف باشد.»
این پاسخ ساده یک کودک، خلاصه تمام آن چیزی است که والدین دارای معلولیت نیاز دارند: نه ترحم، نه تحسین اغراقآمیز، بلکه شهری که برای آنها نیز طراحی شده باشد. تخت نوزادی که باز شود، کالسکهای که به ویلچر بچسبد، مدرسهای که مدیرش با مادر ناشنوا روبهرو حرف بزند نه اینکه او را نادیده بگیرد، و نظام قضاییای که پیش از قضاوت درباره «شایستگی» والد، بپرسد «چه حمایتی میتوانیم ارائه دهیم تا این خانواده کنار هم بمانند».
فرزندپروری برای والدین دارای معلولیت یک کنش سیاسی است؛ کنشی که میگوید «من حق دارم خانواده داشته باشم». جامعهای که این حق را به رسمیت نشناسد، نه فقط والدین، که فرزندانشان را نیز از دست میدهد.
امشب در شهری مثل تهران، پدری نابینا دخترش را در آغوش گرفته و برایش لالایی میخواند. او نمیتواند چشمهای دخترش را ببیند، اما گرمای نفسش را روی گونهاش حس میکند. این برای او کافی است. آیا برای ما هم کافی خواهد بود؟
منابع
منابع فارسی
۱. امینی، داریوش. (۱۳۹۲). خانواده و کودک معلول. تهران: فراگیر هگمتانه.
۲. قانون مدنی جمهوری اسلامی ایران، ماده ۱۱۷۳.
۳. اولسن، ریچارد، و همکاران. (۱۳۹۹). فرزندپروری و ناتوانی: تجربیات والدین معلول از تربیت فرزندان. ترجمه فارسی (نسخه الکترونیک).
منابع انگلیسی
۴. Bandura, A. (1997). Self-Efficacy: The Exercise of Control. New York: W.H. Freeman.
۵. Bowlby, J. (1988). A Secure Base: Parent-Child Attachment and Healthy Human Development. New York: Basic Books.
۶. Stramondo, J., & Smith, L. (2020). Disability Gain and the Value of Disabled Parenthood. Journal of Applied Philosophy, 37(2), 296-313.
۷. Van Nieuwenhuijzen, M., Koet, S., & Lever, M. (2025). Barriers and Facilitators in Reaching and Supporting Parents with Intellectual Disabilities. Disabilities, 5(2), 35.
۸. Muscat, C. (2023). Motherhood: Listening to Disabled Women. Master’s Dissertation, University of Malta.
۹. Á.F.L. v. Iceland, Application no. 35789/22, European Court of Human Rights, 10 June 2025.
۱۰. Massachusetts Senate Bill S1164. (2025). Prohibiting Discrimination Against Adults with Disabilities in Family and Juvenile Court Proceedings.
۱۱. Slice, J. (2025). Unfit Parent: A Disabled Mother Challenges An Inaccessible World. Boston: Beacon Press.
۱۲. National Research Center for Parents with Disabilities. (2025). Parenting Tips and Strategies from Parents with Disabilities. Brandeis University.
۱۳. Powell, R. M., & Beneke, M. R. (2020). Disability and Family Law. In Oxford Handbook of Family Policy. Oxford University Press.
۱۴. American Bar Association. (2025). Discrimination Against Disabled Parents and Family Regulation. Human Rights Magazine, 50(3).
۱۵. Kittay, E. F. (1999). Love’s Labor: Essays on Women, Equality, and Dependency. New York: Routledge.
۱۶. Tronto, J. C. (1993). Moral Boundaries: A Political Argument for an Ethic of Care. New York: Routledge.
۱۷. Sevenhuijsen, S. (1998). Citizenship and the Ethics of Care: Feminist Considerations on Justice, Morality and Politics. New York: Routledge.
۱۸. Grosset, C., & Ryan, T. (2026). Reframing Families, Relationships and Society through Critical Disability Studies. iHuman, University of Sheffield.
۱۹. McRuer, R. (2006). Crip Theory: Cultural Signs of Queerness and Disability. New York: NYU Press.