صدای بچه‌ها در حیاط مدرسه می‌پیچید. زنگ تفریح بود و همه به سمت حیاط هجوم برده بودند. همه، جز آرمین. او روی ویلچرش، گوشه‌ای از راهرو ایستاده بود و نگاه می‌کرد. «من هیچ‌وقت نمی‌تونم مثل اون‌ها برم توی حیاط. پله‌ها رو نمی‌تونم برم پایین. معلم‌ها می‌گن “بمون اینجا، امن‌تره”. ولی من دلم می‌خواد منم مثل بقیه باشم.» این کلمات، روایت آرمین ده‌ساله از مدرسه است؛ مدرسه‌ای که او را «اینجا» نگه می‌دارد، در حالی که زندگی در «آنجا» جریان دارد.

روایت‌های کودکان دارای معلولیت از مدرسه، پنجره‌ای است به جهان تجربه‌های زیسته‌ای که بزرگ‌سالان معلمان، والدین، سیاست‌گذاران یا نمی‌بینند، یا نمی‌شنوند. این نوشتار می‌کوشد از میان همین پنجره به درون مدرسه بنگرد و بپرسد: کودکان دارای معلولیت، مدرسه را چگونه تجربه می‌کنند؟ چه داستان‌هایی برای گفتن دارند؟ و این داستان‌ها چه درس‌هایی برای نظام آموزشی فراگیر به همراه می‌آورند؟

۱. چرا باید به روایت کودکان گوش داد؟

مطالعات کودکی در دهه‌های اخیر، از پارادایم «کودک به‌مثابه ابژه پژوهش» به «کودک به‌مثابه سوژه و راوی» گذر کرده است. در حوزه معلولیت نیز، اصل «هیچ‌چیز درباره ما، بدون ما» ایجاب می‌کند که صدای خود کودکان دارای معلولیت در مرکز هر تحلیلی قرار گیرد. اما در عمل، بزرگ‌سالان معمولاً «به جای» کودکان حرف می‌زنند: مادر می‌گوید فرزندش در مدرسه «خوشحال است»، معلم گزارش می‌دهد که دانش‌آموز «پیشرفت خوبی داشته»، در حالی که روایت خود کودک ممکن است کاملاً متفاوت باشد.

پژوهش‌ها نشان می‌دهند که کودکان دارای معلولیت، «راویان توانمند و دقیقی» هستند که می‌توانند تجربه‌های خود را با جزئیات شگفت‌انگیزی بیان کنند؛ به شرط آنکه از آن‌ها خواسته شود و ابزار مناسب برای این کار در اختیارشان باشد. روش‌های مشارکتی مانند «نقاشی بگو» (Draw-and-Tell)، «عکاسی روایی» (Photovoice)، و «پیاده‌روی‌های همراه» (Go-along Walks) در مدرسه، ابزارهایی هستند که پژوهشگران برای گردآوری این روایت‌ها به کار گرفته‌اند.

۲. نقشه تجربه: چهار مضمون کلیدی در روایت کودکان

مرور پژوهش‌های روایی در کشورهای گوناگون، چهار مضمون تکرارشونده را در داستان‌های کودکان دارای معلولیت از مدرسه آشکار می‌کند:

۲-۱. «من اینجا هستم، اما دیده نمی‌شم»: تجربه نامرئی شدن

یکی از پربسامدترین مضامین در روایت‌های کودکان، «نامرئی شدن» است. نه به معنای فیزیکی، که به معنای اجتماعی. «معلم همیشه از بغل دستی من می‌پرسه “آیا دوستت درس رو فهمیده؟” انگار که من خودم نمی‌تونم جواب بدم.» این جمله یکی از کودکان دارای فلج مغزی، به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه نگاه ترحم‌آمیز یا پیش‌داورانه معلم، کودک را از جایگاه «دانش‌آموز» به «ابژه مراقبت» تقلیل می‌دهد.

این تجربه «نامرئی شدن» تنها به تعامل با معلمان محدود نیست. کودکان روایت می‌کنند که هم‌کلاسی‌ها آن‌ها را برای بازی‌های گروهی انتخاب نمی‌کنند، در جشن‌های مدرسه نادیده گرفته می‌شوند، و گاه حتی در فعالیت‌های کلاسی نیز مشارکت داده نمی‌شوند. یک پژوهش در بریتانیا نشان داد که کودکان دارای معلولیت، «به طور سیستماتیک» از فرایندهای تصمیم‌گیری در مدرسه کنار گذاشته می‌شوند؛ حتی در مواردی که تصمیم‌ها مستقیماً به زندگی آن‌ها مربوط است.

۲-۲. «قلدری فقط کتک زدن نیست»: خشونت‌های روزمره

کودکان دارای معلولیت، روایت‌های تکان‌دهنده‌ای از قلدری (Bullying) و خشونت‌های روزمره در مدرسه دارند. اما نکته مهم اینجاست که تعریف آن‌ها از «قلدری»، بسیار گسترده‌تر از درگیری فیزیکی است. نگاه‌های سنگین، پچ‌پچ کردن پشت سر، نخندیدن به شوخی‌هایشان، و حذف شدن از گروه‌های دوستی، همگی در روایت کودکان، مصداق «قلدری» محسوب می‌شوند.

یک مطالعه در ایران نشان داد که ۶۵ درصد از دانش‌آموزان دارای معلولیت جسمی-حرکتی، «حداقل یک بار در هفته» نوعی از آزار کلامی یا اجتماعی را در مدرسه تجربه می‌کنند. نکته تأسف‌برانگیز آنکه بسیاری از این کودکان، این آزارها را «طبیعی» می‌پندارند و هرگز به بزرگ‌سالان گزارش نمی‌دهند، زیرا باور دارند «کسی کاری نمی‌کنه».

۲-۳. «مدرسه جای من نیست»: معماری طردکننده

روایت‌های کودکان، تنها به تعاملات انسانی محدود نیست؛ فضای فیزیکی مدرسه نیز بخش مهمی از داستان آن‌هاست. «من همیشه دیر می‌رسم سر کلاس، چون آسانسور مدرسه یا خرابه یا قفله و باید برم دنبال ناظم تا بازش کنه.» این روایت، تجربه مشترک بسیاری از دانش‌آموزان ویلچری است. پله‌ها، درهای باریک، سرویس‌های بهداشتی نامناسب، و نبود میز و صندلی قابل تنظیم، هر روز به آن‌ها یادآوری می‌کند که «این مدرسه برای تو ساخته نشده است».

اما معماری طردکننده، فقط در رمپ و آسانسور خلاصه نمی‌شود. یک پژوهش در کانادا با استفاده از روش «عکاسی روایی» از کودکان دارای اوتیسم نشان داد که آن‌ها بیش از هر چیز از «بمباران حسی» در مدرسه رنج می‌برند: صدای زنگ تفریح، نور فلورسنت، ازدحام راهروها، و بوی غذای سالن ناهارخوری. یکی از کودکان در توضیح عکسی که از راهرو شلوغ مدرسه گرفته بود، گفت: «اینجا مثل اینه که تو سرت هزار تا زنبور ویز ویز کنه. من نمی‌تونم فکر کنم.»

۲-۴. «اما من دوست دارم»: مقاومت و امید در دل دشواری

با وجود تمام این چالش‌ها، روایت‌های کودکان دارای معلولیت، سراسر تیرگی و ناامیدی نیست. پژوهش‌ها «مقاومت و تاب‌آوری» را به‌عنوان یک مضمون کلیدی در این روایت‌ها شناسایی کرده‌اند. کودکان راه‌های خلاقانه‌ای برای کنار آمدن با دشواری‌ها پیدا می‌کنند: برخی با شوخ‌طبعی، برخی با تکیه بر دوستان صمیمی، و برخی با پناه بردن به دنیای درونیشان.

«من یه دوست دارم به نام سارا. اون همیشه موقع زنگ تفریح پیش من می‌مونه و با هم حرف می‌زنیم. اگه اون نبود، مدرسه برام جهنم بود.» این روایت، اهمیت «دوستی‌های حمایتگر» را در بقای روانی کودکان دارای معلولیت در مدرسه نشان می‌دهد. یک دوست صمیمی می‌تواند سپری در برابر طرد اجتماعی باشد.

۳. از روایت تا تغییر: مدرسه‌ای که کودکان می‌خواهند

اگر روایت‌های کودکان را جدی بگیریم، چه تصویری از «مدرسه مطلوب» ترسیم می‌شود؟ پژوهش‌ها نشان می‌دهند که کودکان دارای معلولیت، سه خواسته اصلی دارند:

نخست، «دیده شدن» به عنوان یک انسان کامل. کودکان نمی‌خواهند که معلم آن‌ها را صرفاً «دانش‌آموز معلول» ببیند، بلکه می‌خواهند علایق، استعدادها، و شخصیت منحصربه‌فردشان به رسمیت شناخته شود. «من عاشق نقاشی‌ام. کاش معلمم می‌پرسید چی دوست دارم بکشم، به‌جای اینکه همش بگه “تمرین‌های فیزیوتراپی‌ات رو انجام دادی؟”».

دوم، «دسترس‌پذیری واقعی»، نه نمایشی. کودکان می‌خواهند رمپ فقط برای «بازدید مسئولان» ساخته نشود و آسانسور همیشه کار کند. آن‌ها همچنین خواستار «دسترس‌پذیری آموزشی» هستند: محتوای درسی به فرمت‌های قابل استفاده (بریل، صوت، ویدئوی با زیرنویس)، زمان بیشتر برای امتحانات، و روش‌های ارزشیابی متنوع.

سوم، «مشارکت واقعی». کودکان می‌خواهند در تصمیم‌گیری‌هایی که به زندگی‌شان مربوط است از برنامهریزی جشن‌های مدرسه تا طراحی فضای بازی ـ سهیم باشند. یکی از کودکان در پژوهش عکاسی روایی گفت: «من می‌تونم به مدیر بگم چطور حیاط رو برای بچه‌های ویلچری درست کنه. فقط کافیه ازم بپرسه.»

۴. فرجام سخن: گوش‌هایی که باید بشنوند

روایت‌های کودکان دارای معلولیت از مدرسه، آیینه‌ای است که نظام آموزشی نمی‌خواهد در آن بنگرد. این آیینه، تصویری از «شمول ناقص» را نشان می‌دهد: مدرسه‌ای که درهایش را به روی کودکان دارای معلولیت باز کرده، اما قلب و ذهنش را نه. مدرسه‌ای که رمپ ساخته، اما هنوز معلمش با بغل‌دستی کودک حرف می‌زند، نه با خودش.

با این حال، همین روایت‌ها، نقشه راه تغییر نیز هستند. اگر به جای «حرف زدن درباره کودکان»، «با کودکان حرف بزنیم» و ــ مهم‌تر از آن ــ «به حرف‌هایشان گوش دهیم»، درخواهیم یافت که پاسخ بسیاری از پرسش‌های دشوار آموزش فراگیر، در همان کلمات ساده کودکی نهفته است که می‌گوید: «من فقط می‌خوام مثل بقیه باشم. همین.»

منابع

Mortier, K., Desimpel, L., & De Schauwer, E. (2011). ‘I want support, not comments’: Children’s perspectives on supports in their life. Disability & Society, 26(2), 207-221.
Adderley, R. J., Hope, M. A., Hughes, G. C., Jones, L., Messiou, K., & Shaw, P. A. (2015). Exploring inclusive practices in primary schools: Focusing on children’s voices. European Journal of Special Needs Education, 30(1), 106-121.
Norwich, B., & Kelly, N. (2004). Pupils’ views on inclusion: Moderate learning difficulties and bullying in mainstream and special schools. British Educational Research Journal, 30(1), 43-65.
Woolley, H. (2013). Now being social: The barrier of designing outdoor play spaces for disabled children. Children & Society, 27(6), 448-458.
Phelan, S. K., & Kinsella, E. A. (2014). Occupation and identity: Perspectives of children with disabilities and their parents. Journal of Occupational Science, 21(3), 334-347.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *