دیگریسازی در افراد دارای معلولیت؛ از برساخت اجتماعی تا پیامدهای زیسته
مقدمه
تصور کنید سوار بر اتوبوس هستید. در ایستگاه بعدی، فردی با ویلچر قصد ورود دارد. راننده باید از صندلی خود بلند شود، رمپ را باز کند، صندلیهای ردیف جلو را جابهجا نماید. مسافران نگاه میکنند. برخی با کنجکاوی، برخی با ترحم، برخی با بیحوصلگی. آن فرد، فارغ از اینکه چه شخصیتی دارد، چه شغلی دارد، یا حتی چه احساسی دارد، ناگهان به «مسئله» تبدیل میشود؛ مسئلهای که روال عادی اتوبوس را مختل کرده است. این صحنه آشنا، یکی از روزمرهترین تجلیهای پدیدهای است که در ادبیات علوم اجتماعی «دیگریسازی» (Othering) نامیده میشود.
دیگری سازی فرایندی است که طی آن، یک گروه اجتماعی از «ما»ی جمعی طرد میشود و به «آنها»یی متفاوت، بیگانه و اغلب فروتر بدل میگردد. در این فرایند، تفاوتهای زیستی، ظاهری یا رفتاری گروه هدف، بزرگنمایی و ذاتانگاری میشوند؛ گویی که تمام هویت آن فرد در همان یک ویژگی خلاصه شده است. برای افراد دارای معلولیت، این پدیده فقط یک مفهوم انتزاعی دانشگاهی نیست؛ تجربهای است ملموس، روزانه و اغلب دردناک. مقاله حاضر میکوشد با تکیه بر نظریههای معاصر در حوزه مطالعات معلولیت، جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی، فرایند دیگریسازی را در بستر معلولیت واکاوی کند، سازوکارهای آن را بشناساند، و پیامدهایش را بر زندگی واقعی افراد دارای معلولیت ترسیم نماید.
۱. مبانی نظری: دیگریسازی چگونه شکل میگیرد؟
برای درک اینکه چرا افراد دارای معلولیت به «دیگری» تبدیل میشوند، باید ابتدا تکلیف خود را با دو مفهوم بنیادین روشن کنیم: «بههنجاری» (Normality) و «بدن بههنجار» (Normative Body). در جوامع مدرن، بههنجاری آن چیزی است که در میانه منحنی زنگولهای شکل توزیع ویژگیهای انسانی قرار میگیرد – قد متوسط، وزن متوسط، توانایی متوسط. این مفهوم به ظاهر آماری، بهسرعت به یک استاندارد اخلاقی و زیباییشناختی بدل میشود: آنچه «متوسط» است، «طبیعی» و «مطلوب» جلوه میکند و آنچه از این میانه فاصله دارد، «نابههنجار» و «نامطلوب» .
گیبسون (۲۰۱۶) در تحلیل خود از رابطه توانبخشی و دیگریسازی، به نکته ظریفی اشاره میکند: خودِ نظامهای توانبخشی ممکن است ناخواسته به بازتولید این دوگانه «بههنجار/نابههنجار» دامن بزنند. هدف توانبخشی اغلب «نزدیک کردن» بدن فرد دارای معلولیت به استانداردهای بههنجار است – حرکت بههنجار، نقشهای اجتماعی بههنجار، فعالیتهای بههنجار. این هدفگذاری با وجود نیت خیر، پیامی پنهان را مخابره میکند: بدن تو «مسئله» است که باید اصلاح شود؛ و تا زمانی که به استانداردها نزدیک نشدهای، «دیگری» باقی خواهی ماند .
اما نظریهپردازان مطالعات معلولیت از این هم فراتر میروند. بیل هیوز (۲۰۰۲) با بهرهگیری از آرای زیگمونت باومن، جامعهشناس برجسته لهستانی-بریتانیایی، استدلال میکند که مدرنیته خود ماشینی برای تولید «غریبهها» (Strangers) بوده است. باومن نشان داده بود که جوامع مدرن در میل وسواسگونه خود به نظم، طبقهبندی و شفافیت، هر آنچه را که در این قالبهای منظم نگنجد، به عنوان عنصری نامطلوب و تهدیدکننده طرد میکنند. افراد دارای معلولیت از آن جهت «غریبه» محسوب میشوند که بدنهایشان از تقسیمبندیهای دوگانه مدرن (سالم/بیمار، توانا/ناتوان، مستقل/وابسته) سر باز میزند و در مرزهای مبهم میان این مقولات سکنی میگزیند .
سیمپسون (۲۰۱۲) در پژوهشی تاریخی، نشان میدهد که چگونه گفتمانهای علمی قرن نوزدهم، بهویژه در حوزه طبقهبندی «کمتوانی ذهنی»، با دو راهبرد ظاهراً متناقض اما در عمل مکمل، به تولید «دیگری» پرداختند: نخست، مدل «انحراف کمّی از بههنجار» که فرد را بر اساس فاصله عددیاش از میانگین جمعیت تعریف میکرد؛ و دوم، مدل «تفاوت کیفی» که او را اساساً «گونهای متفاوت» از انسان میانگاشت. نکته جالب توجه در تحلیل سیمپسون آن است که نتیجه هر دو رویکرد یکی بود: فرد دارای معلولیت ذهنی به عنوان «دیگری» برساخته میشد؛ کسی که نه کاملاً انسان است و نه کاملاً غیرانسان، و دقیقاً همین «بلاتکلیفی هستیشناختی» است که بیش از هر چیز او را برای جامعه بههنجار تهدیدآمیز میسازد .
۲. سازوکارهای دیگریسازی: از هیجان تا نظارت
دیگریسازی صرفاً یک پدیده شناختی یا گفتمانی نیست؛ بلکه بهشدت با قلمرو هیجانها و عواطف گره خورده است. وِچولی (۲۰۲۴) در تحلیل خود از «دیگریسازی عاطفی»، دو قطب هیجانی را شناسایی میکند که افراد دارای معلولیت میان آنها گرفتار میشوند: از یک سو «انزجار» (Abjection) و از سوی دیگر «شیءانگاری تحسینآمیز» (Fetishization). در قطب نخست، بدن دارای معلولیت بهعنوان چیزی تهوعآور، هراسانگیز و اساساً «ناخواستنی» تجربه میشود؛ واکنشی که ریشه در ترس عمیق انسان از آسیبپذیری، زوال و مرگ دارد. در قطب دوم، فرد دارای معلولیت نه به عنوان یک انسان کامل، بلکه به مثابه یک «نماد الهامبخش» مصرف میشود – پدیدهای که در ادبیات مطالعات معلولیت با عنوان «پورنوگرافی الهام» (Inspiration Porn) از آن یاد میشود. نکته مهم در تحلیل وِچولی آن است که هر دو قطب، فرد را از انسانیت کاملش تهی میکنند: در اولی، او «کمتر از انسان» است؛ در دومی، او «بیشتر از انسان» است، اما هیچگاه «خودِ انسان» نیست .
این تحلیل با یافتههای پژوهش بوثا و همکاران (۲۰۲۴) درباره خدمات توانبخشی در آفریقای جنوبی همخوانی دارد. آنها نشان دادند که فرهنگ حاکم بر این مراکز، افراد دارای آسیب بینایی را در معرض سه فرایند همزمان قرار میدهد: «مقایسه» (Comparison) مداوم با استانداردهای افراد بینا، «دیگریسازی» (Othering) که آنها را از جریان اصلی طرد میکند، و «نظارت» (Surveillance) که طی آن، هر رفتارشان زیر ذرهبین میرود. در چنین فضایی، فرد نمیتواند یک «هویت نابینایی اصیل و مثبت» را کشف و تجربه کند، زیرا همواره در حال سنجیده شدن با معیارهایی است که اساساً برای بدن دیگری طراحی شدهاند .
۳. از نظریه تا میدان: تجربه زیسته دیگریسازی
نظریهها هرچقدر هم قدرتمند باشند، بدون پیوند با واقعیت زیسته، انتزاعی و بیروح باقی میمانند. اما دیگریسازی برای افراد دارای معلولیت چگونه تجربه میشود؟ وِچولی (۲۰۲۴) با مرور پژوهشهای روایی در مطالعات معلولیت، چند سناریوی ملموس را ترسیم میکند که ارزش روایت دارند:
سناریوی نخست: یک استاد دانشگاه که از ویلچر استفاده میکند، در خیابان از سوی رهگذران ناآشنا مورد ترحم قرار میگیرد و به او پول پیشنهاد میشود؛ غریبهها بدون آنکه کوچکترین شناختی از موقعیت اجتماعی او داشته باشند، او را «فقیر» و «نیازمند» فرض میکنند. این رفتار از کجا سرچشمه میگیرد؟ نویسنده این پدیده را با سازوکار «دونیمسازی» (Splitting) تبیین میکند: جامعه برای آنکه از اضطراب ناشی از آسیبپذیری خود بگریزد، تمام «وابستگی» را به افراد دارای معلولیت فرافکنی میکند و خود را «مستقل» و «توانا» میپندارد. ویلچر به نمادی از فقر و نیاز بدل میشود، بیآنکه رهگذر لحظهای درنگ کند و از خود بپرسد: «شاید این فرد شغلی بهتر از من داشته باشد؟» .
سناریوی دوم: یک نویسنده نابینا در جلسه کتابخوانی حاضر میشود. مخاطبان بینا به جای پرسش درباره محتوای کتاب، او را با سؤالاتی جزئی درباره «چگونگی درک رنگها»، «شیوه تصور چهره افراد» و «نحوه آشپزی کردن» بمباران میکنند. این پرسشها که هرگز از یک فرد بینا پرسیده نمیشود، بدن نابینا را به یک «ابژه تماشا» (Spectacle) بدل میکند. او آمده بود درباره کتابش حرف بزند، اما به جای آن، خودش تبدیل به موضوع بحث شده است .
سناریوی سوم: یک مادر دارای معلولیت که فرزندش را در آغوش گرفته، در انظار عمومی با نگاههای تحسینآمیز روبهرو میشود. پیام پنهان این نگاهها چیست؟ «چه خوب که جامعه ما آنقدر پیشرفت کرده که حتی آدمهایی مثل تو هم میتوانند بچهدار شوند!» این «تحسین»، فرد را به نمادی از پیشرفت اجتماعی تقلیل میدهد؛ او دیگر یک مادر نیست، یک «داستان موفقیت متحرک» است .
این سناریوها نشان میدهند که دیگریسازی صرفاً در قالب رفتارهای خصمانه آشکار رخ نمیدهد؛ بلکه اغلب در پوشش ترحم، تحسین یا کنجکاوی ظاهر میشود. به تعبیر وِچولی، واکنشهای عاطفی به معلولیت، بیش از آنکه درباره افراد دارای معلولیت اطلاعاتی به دست دهند، درباره «بافت اجتماعی-فرهنگیای» سخن میگویند که این واکنشها در آن اکتساب میشوند .
۴. پیامدها: وقتی دیگریسازی نهادینه میشود
دیگریسازی اگر صرفاً در حد یک نگاه گذرا یا یک پرسش بیجا باقی بماند، شاید آزارنده اما نسبتاً بیخطر باشد. مشکل آنجاست که این فرایند، بهتدریج در ساختارها، نهادها و سیاستها رسوب میکند و به «نظاممندی» (Systemic Othering) بدل میشود.
در سطح روانشناختی، پژوهشها نشان میدهند که دیگریسازی مداوم میتواند به «درونیسازی انگ» (Self-Stigma) بینجامد؛ فرایندی که طی آن، فرد دارای معلولیت، نگاه منفی جامعه را به بخشی از خودانگارهاش تبدیل میکند. بوثا و همکاران (۲۰۲۴) دریافتند که در مراکز توانبخشی آفریقای جنوبی، فضای مقایسه و نظارت چنان قدرتمند است که افراد نمیتوانند «هویتهای نابینایی اصیل و مثبت» را پرورش دهند .
در سطح اجتماعی، دیگریسازی به «طرد ساختاری» میانجامد. وقتی جامعهای، افراد دارای معلولیت را «دیگری» میبیند، ضرورتی برای طراحی فراگیر احساس نمیکند. چرا باید ایستگاه مترو را برای «آنها» مناسبسازی کرد؟ مگر «آنها» چند نفرند؟ این منطق، بهخوبی توضیح میدهد که چرا با گذشت سالها از تصویب قوانین حمایتی، هنوز بسیاری از فضاهای شهری برای افراد دارای معلولیت دسترسناپذیر باقی ماندهاند. کاسنیتز (۲۰۰۳) در مدل فرهنگی-اجتماعی خود از معلولیت، این فرایند را «تجربه طرد ناتوانساز» مینامد و تأکید میکند که طرد، یک پدیده «همه یا هیچ» نیست؛ ممکن است فرد در یک حوزه (مثلاً مشارکت آیینی) پذیرفته شود، اما در حوزه دیگر (مثلاً ازدواج) طرد گردد. این «آستانههای زمینهمند» طرد است که نهایتاً تجربه معلولیت را شکل میدهد .
در سطح توانبخشی و مراقبت سلامت نیز، چنانکه گیبسون (۲۰۱۶) هشدار میدهد، وسواس نهادینهشده برای «بههنجارسازی» بدنها میتواند به قیمت نادیده گرفتن غنای تنوع انسانی تمام شود. اگر هدف غایی توانبخشی «عادیسازی» باشد، آنگاه هر انحرافی از این مسیر، نوعی شکست محسوب خواهد شد .
۵. راههای برونرفت: از بازشناسی تا دگرگونی ساختاری
مقابله با دیگریسازی، صرفاً یک پروژه فکری نیست؛ نیازمند دگرگونی در سطوح چندگانه نگرشی، گفتمانی و ساختاری است.
در سطح نگرشی، گام نخست «بازشناسی» (Recognition) است: اینکه جامعه بپذیرد که دیگریسازی صرفاً یک «نگرش فردی نادرست» نیست، بلکه پدیدهای نظاممند و ریشهدار در تاریخ، فرهنگ و اقتصاد سیاسی است. مدل اجتماعی معلولیت که از دهه ۱۹۷۰ توسط فعالان حقوق افراد دارای معلولیت در بریتانیا صورتبندی شد، با تمایز قائل شدن میان «آسیب» (Impairment) بهعنوان یک ویژگی زیستی و «معلولیت» (Disability) بهعنوان محصول موانع اجتماعی، گام بزرگی در این مسیر برداشت. این مدل به جای آنکه بپرسد «چه مشکلی داری؟»، میپرسد «چه موانعی تو را از مشارکت بازمیدارند؟» .
در سطح گفتمانی، نیازمند «بازنماییهای متکثر» هستیم. وقتی رسانهها صرفاً دو روایت قالبی از افراد دارای معلولیت ارائه میدهند – یا «قربانی تراژیک» یا «ابرانسان الهامبخش» – در عمل به دیگریسازی دامن میزنند. جنبش «هیچچیز درباره ما، بدون ما» (Nothing About Us Without Us) که خواستار مشارکت مستقیم افراد دارای معلولیت در تمام فرایندهای تصمیمگیری و بازنمایی است، پاسخی مستقیم به همین انحصار گفتمانی است. کمپین اخیر شبکه ۴ بریتانیا برای بازیهای پارالمپیک با عنوان «حالا به چی فکر میکنی؟» (Considering What?) نمونهای از تلاش برای شکستن این کلیشههاست؛ کمپینی که آگاهانه از واژه «ابرانسانها» (Superhumans) فاصله گرفت و با مشارکت مستقیم افراد دارای معلولیت تولید شد .
در سطح ساختاری، پاسخ به دیگریسازی، «طراحی فراگیر» (Universal Design) و «دسترسپذیری» است. وقتی یک فضا از ابتدا طوری طراحی شود که همه افراد، فارغ از نوع و شدت توانایی، بتوانند از آن استفاده کنند، پیامی روشن به جامعه مخابره میشود: «تو دیگری نیستی؛ تو بخشی از مایی.»
نتیجهگیری
دیگریسازی افراد دارای معلولیت، نه یک «سوءتفاهم ساده» است و نه صرفاً حاصل «ناآگاهی» افراد. این پدیده، ریشه در ساختارهای عمیق مدرنیته دارد؛ در وسواس نظم، طبقهبندی و بههنجارسازی که هر آنچه را در قالبهای تنگ خود نگنجد، بهعنوان عنصری نامطلوب طرد میکند . نظریهپردازان معاصر مطالعات معلولیت نشان دادهاند که این طرد، صرفاً در قالب خصومت آشکار رخ نمیدهد، بلکه در پوشش ترحم، تحسین یا کنجکاوی نیز ظاهر میشود . پیامدهای این فرایند اما بسیار ملموس و گاه ویرانگرند: از درونیسازی انگ و فرسایش عزت نفس گرفته تا طرد ساختاری و محرومیت از حقوق اساسی .
راه برونرفت، گذار از «مدل پزشکی» به «مدل اجتماعی» معلولیت، و فراتر از آن، به «مدل فرهنگی-اجتماعی» است که پیچیدگیهای تعامل میان بدن، فرهنگ و ساختارهای قدرت را به رسمیت بشناسد . تا زمانی که بدن دارای معلولیت بهعنوان «مسئلهای برای حل شدن» دیده شود، دیگریسازی ادامه خواهد یافت. اما لحظهای که جامعه بپذیرد که تنوع انسانی – از جمله تنوع در شکل و عملکرد بدن – نه یک تهدید، بلکه بخشی از غنای هستی است، آن زمان است که «دیگری» جای خود را به «همنوع» خواهد داد.
منابع
Hughes, B. (2002). Bauman’s Strange: impairment and the invalidation of disabled people in modern and post-modern cultures. Disability and Society, 17(5), 571-584.
Wechuli, Y. (2024). Between abjection and fetishization. Challenges of writing about emotional othering in Disability Studies. e-cadernos CES, 40.
Health Innovation Network. (2024). Considering what? Lessons from the Paralympics on the power of the Social Model of Disability.
Simpson, M. K. (2012). Othering intellectual disability: Two models of classification from the 19th century. Theory & Psychology, 22(5), 541-555.
Botha, M., et al. (2025). Comparison, othering, and surveillance: Foucauldian discourse analysis of peer support in visual impairment rehabilitation services in South Africa. Rehabilitation Psychology, 70(1), 84-93.
Kasnitz, D. (2003). A sociocultural model of impairment-disability. Lancaster University Disability Studies Conference Archive.
Gibson, B. (2016). Disability/Normality. In Rehabilitation. Taylor & Francis.