مقدمه

همدلی، اغلب به‌عنوان یک فضیلت اخلاقی بی‌چون‌وچرا ستوده می‌شود: توانایی درک احساسات دیگری، خود را جای او گذاشتن، و با او هم‌درد شدن. در بادی امر، به نظر می‌رسد هرچه همدلی بیشتر باشد، رفتار انسانی‌تر و اخلاقی‌تر خواهد بود. اما آیا می‌توان بیش از حد همدلی کرد؟ و مهم‌تر از آن، آیا همدلی می‌تواند به‌جای توانمندسازی، به سلب عاملیت و استقلال افراد – به‌ویژه افراد دارای معلولیت – بینجامد؟ این مقاله با تکیه بر مفهوم «همدلی افراطی» (Excessive Empathy) و تمایز آن با همدلی سازنده، به بررسی این پدیده می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه نیت‌های خیرخواهانه می‌توانند در قالبی از «حمایت افراطی»، «کمک‌های ناخواسته»، و «تصمیم‌گیری‌های جانشینی» به مانعی در برابر خودمختاری و عاملیت افراد دارای معلولیت تبدیل شوند. در پایان، راهبردهایی عملی برای مددکاران، تسهیلگران، و سیاست‌گذاران ارائه می‌دهد تا همدلی را از دام افراط به مسیر توانمندسازی هدایت کنند.


۱. مبانی نظری: همدلی، همدردی، و ترحم – مرزهای باریک

برای درک تأثیر همدلی افراطی، ابتدا باید میان سه مفهوم کلیدی تمایز قائل شویم:

ترحم (Pity): احساسی از بالا به پایین؛ «من» در جایگاه برتر، برای «تو» که در رنجی، متأسفم. ترحم، بر ناتوانی و قربانی‌بودن تأکید دارد و فاصله‌ای عاطفی ایجاد می‌کند. جمله‌ای مانند «بیچاره، چه زندگی سختی داری» مصداق ترحم است.
همدردی (Sympathy): احساس نگرانی و اندوه برای مصیبت دیگری، بدون لزوماً درک عمیق از تجربهٔ او. همدردی می‌گوید: «من احساس تو را درک می‌کنم» اما لزوماً در آن شریک نمی‌شود.
همدلی (Empathy): توانایی درک و اشتراک احساسات دیگری از دریچهٔ نگاه خودِ او. همدلی می‌گوید: «من با تو احساس می‌کنم.» همدلی، به‌خودی‌خود، می‌تواند نیرویی مثبت برای پیوند انسانی و انگیزهٔ کمک باشد.

اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که همدلی از «درک و اشتراک» فراتر رفته، به «غرق‌شدن در رنج خیالی» تبدیل می‌شود. همدلی افراطی حالتی است که در آن فردِ همدلی‌کننده چنان تحت تأثیر تصویری که از «رنج» دیگری ساخته قرار می‌گیرد که واکنشی هیجانی و اغلب غیرمنطقی نشان می‌دهد؛ واکنشی که ریشه در نیاز خودِ همدلی‌کننده به «نجات دادن» یا «احساس مفید بودن» دارد، نه در نیاز واقعی فرد دارای معلولیت.

پل بلوم، روانشناس برجسته، در کتاب خود «علیه همدلی» (۲۰١۶) استدلال می‌کند که همدلی احساسی می‌تواند تصمیم‌گیری اخلاقی را مخدوش کند، زیرا ما را به سمت کمک‌های عجولانه، جانب‌دارانه، و گاه تحقیرآمیز سوق می‌دهد که بیش از آنکه مسئله را حل کند، به استقلال فرد آسیب می‌زند.


۲. «ناتوان‌سازی خیرخواهانه»: چگونه همدلی افراطی استقلال را تضعیف می‌کند؟

همدلی افراطی از چند مسیر مشخص می‌تواند عاملیت و استقلال افراد دارای معلولیت را تضعیف کند:

الف) کمک‌های ناخواسته و مراقبت تحمیلی (Imposed Care):
در یک سناریوی رایج، یک عابر با دیدن فردی که از ویلچر استفاده می‌کند، بدون پرسیدن «آیا کمک نیاز دارید؟»، ناگهان دستگیره‌های ویلچر را گرفته و شروع به هل دادن می‌کند. این اقدام، که از یک انگیزه همدلانهٔ لحظه‌ای نشئت می‌گیرد (تصور اینکه «او باید خسته باشد» یا «عبور از این مسیر سخت است»)، در عمل، کنترل بدن و حرکت را از فرد سلب می‌کند. ویلچر برای کاربرش فضایی شخصی و ابزار استقلال است؛ دست‌درازی به آن، مصداق نقض استقلال بدنی است، حتی اگر با لبخند انجام شود.

ب) تصمیم‌گیری جانشینی (Substitute Decision-Making):
خانواده‌ها، مددکاران، یا پزشکانی که از سر همدلی عمیق می‌خواهند «بهترین تصمیم» را برای فرد دارای معلولیت بگیرند، اغلب بدون مشورت با خودِ فرد، برای او تصمیم‌گیری می‌کنند: «بهتر است در خانه بمانی، بیرون خطرناک است»، «این شغل برای تو زیادی سخت است، دنبالش نرو»، «ما به جایت صحبت می‌کنیم تا اذیت نشوی.» این تصمیم‌گیری‌های جانشینی، که ریشه در ترس از رنج کشیدن فرد دارد، به مرور «درماندگی آموخته‌شده» (Learned Helplessness) را در فرد نهادینه می‌کند و باور به ناتوانی خود را درونی می‌سازد.

ج) حباب محافظتی و محدودیت فرصت‌ها:
همدلی افراطی می‌تواند منجر به «محافظت بیش از حد» (Overprotection) شود. والدین یا مراقبانی که از شدت همدلی نمی‌توانند شکست خوردن، زمین خوردن، یا ناامید شدن فرد دارای معلولیت را تاب بیاورند، او را از تجربه‌های جدید، ریسک‌های معقول، و حتی تعاملات اجتماعی «محافظت نشده» بازمی‌دارند. این حباب محافظتی، فرصت‌های یادگیری، رشد مهارت‌های مقابله‌ای، و اعتماد به نفس را از فرد می‌گیرد. حق «ریسک کردنِ معقول» (Dignity of Risk) یکی از ارکان استقلال است که همدلی افراطی آن را پایمال می‌کند.

د) کلیشه «روح لطیف» و سلب عاملیت بزرگسالی:
همدلی افراطی، به‌ویژه در قبال افراد دارای معلولیت ذهنی، اغلب با کلیشه «کودک معصوم» درمی‌آمیزد. مراقب، فرد ۳۰ ساله را مانند یک کودک ۵ ساله می‌بیند که «نمی‌فهمد»، «احساساتش خیلی لطیف است»، و «باید از واقعیت‌های خشن دنیا محافظت شود». این نگاه، اگرچه از جنس شفقت است، اما حق تصمیم‌گیری دربارهٔ رابطهٔ عاطفی، شغل، محل زندگی، و حتی مدیریت مالی را از فرد سلب می‌کند و او را برای همیشه در وضعیت «کودک تحت سرپرستی» نگه می‌دارد.


۳. تلاقی‌پذیری: همدلی افراطی و سوگیری‌های مضاعف

همانند سایر پدیده‌های اجتماعی، تأثیر همدلی افراطی در یک خلأ هویتی رخ نمی‌دهد. تلاقی هویت‌های مختلف، شکل و شدت آن را تغییر می‌دهد:

· زنان دارای معلولیت: همدلی افراطی جامعه با آن‌ها اغلب با کلیشه‌های جنسیتی ترکیب می‌شود. زن دارای معلولیت یا «موجودی غیرجنسی و نیازمند حفاظت» تصور می‌شود (که تمایلات جنسی و باروری او نادیده گرفته می‌شود)، یا برعکس، «قربانی همیشه‌آمادهٔ خشونت» که باید تحت مراقبت دائم باشد. در هر دو حالت، تصمیم‌گیری دربارهٔ بدن و زندگی شخصی‌اش از او گرفته می‌شود.
· افراد دارای معلولیت در جوامع سنتی یا با نگاه خیریه‌محور: در فرهنگ‌هایی که «کمک به معلول» یک فضیلت دینی یا اخلاقی برجسته است، همدلی افراطی می‌تواند شکل نهادینه به خود بگیرد. مؤسسات خیریه‌ای که تصاویر ترحم‌برانگیز از کودکان دارای معلولیت را برای جمع‌آوری کمک‌های مالی نمایش می‌دهند، در واقع همدلی افراطی عموم را به خدمت می‌گیرند، در حالی که عاملیت و کرامت سوژه‌ها را قربانی می‌کنند.
· کودکان دارای معلولیت: همدلی افراطی بزرگسالان با کودکان دارای معلولیت، اغلب تحت عنوان «حمایت از کودکی معصوم»، والدین یا مربیان را به سمت تصمیم‌گیری‌های کاملاً قیم‌مآبانه سوق می‌دهد و فرصت‌های خودشناسی و استقلال‌ورزی را از همان کودکی از بین می‌برد.


۴.خطاهای رایج مددکاران و اطرافیان

کمک کردن بدون پرسیدن: استاندارد طلایی: «هرگز بدون پرسیدن، کمک نکن.» پیش‌فرضِ «حتماً نیاز دارد» برآمده از همدلی افراطی است.
بیان عبارات احساسی ناتوان‌ساز: «وای، من نمی‌تونم تصور کنم چطور تحمل می‌کنی»، «تو واقعاً قهرمانی که هر روز با این وضعیت می‌جنگی»، «اگر من جای تو بودم، حتماً افسرده می‌شدم.» این جملات، هرچند از روی همدلی گفته می‌شوند، بار ترحم و غیرعادی‌سازی زندگی فرد را به دوش می‌کشند.
«ما بهتر می‌دانیم» (Paternalism): نگرش قیم‌مآبانه‌ای که در آن مددکار یا عضو خانواده باور دارد به دلیل تجربه یا سلامت خود، «بهتر از خودِ فرد» می‌داند چه چیزی برایش خوب است. این نگرش، گفت‌وگو و تصمیم‌گیری مشارکتی را تعطیل می‌کند.
تمرکز بر «رنج» به‌جای «حقوق»: در برنامه‌ریزی‌های حمایتی، همدلی افراطی باعث می‌شود تمرکز بر «کاهش رنج» (مثلاً دادن پول نقد یا خدمات حمایتی غیرهدفمند) باشد، نه بر «تضمین حقوق» (مناسب‌سازی محیط، آموزش مهارت‌ها، استخدام). اولی، موقتی و وابسته‌ساز است، دومی، ساختاری و توانمندساز.


۵. لایه‌های پنهان: ابعاد جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و رابطه‌ای همدلی افراطی

همدلی افراطی صرفاً یک خطای فردی نیست؛ ساختارهای اجتماعی، پویایی‌های روان‌شناختی، و بستر رابطه، همگی در شکل‌گیری و تداوم آن نقش دارند. برای درک کامل این پدیده، واکاوی این لایه‌ها ضروری است.

۵-۱. «نقش بیمار» و همدلی ساختاریافته (The Sick Role)
تالکوت پارسونز، جامعه‌شناس آمریکایی، در دههٔ ۱۹۵۰ مفهوم «نقش بیمار» (Sick Role) را مطرح کرد. در این چارچوب، جامعه به فردی که «بیمار» تلقی می‌شود، به‌طور موقت از مسئولیت‌های عادی معافیت می‌دهد، اما در مقابل از او «تعهد» می‌گیرد که ۱) بخواهد خوب شود، و ۲) به پزشک/متخصص مراجعه کند و توصیه‌های او را بپذیرد. مشکل زمانی پدید می‌آید که بسیاری از افراد دارای معلولیت، «بیمار» نیستند، اما نگاه ترحم‌آمیز و همدلی افراطی جامعه، آن‌ها را برای همیشه در «نقش بیمار» منجمد می‌کند. از آن‌ها انتظار «مراقبت‌پذیری منفعلانه» می‌رود، نه «کنشگری مستقل». در این حالت، همدلی افراطی به یک «فناوری اجتماعی» برای حفظ وضع موجود تبدیل می‌شود: تا زمانی که فرد در نقش بیمار بماند، جامعه می‌تواند وجدان خود را با «کمک‌های خیریه‌ای» تسکین دهد، بی‌آنکه موانع ساختاری (عدم مناسب‌سازی، تبعیض استخدامی، آموزش نابرابر) را رفع کند.

۵-۲. مثلث ناجی-قربانی و اقتصاد عاطفی کمک
استیون کارپمن، روان‌شناس، در سال ۱۹۶۸ «مثلث نمایشی» (Drama Triangle) را معرفی کرد که شامل سه نقش «قربانی» (Victim)، «آزارگر» (Persecutor)، و «ناجی» (Rescuer) است. در بستر همدلی افراطی، مددکار، عضو خانواده، یا داوطلب خیریه در نقش «ناجی» فرو می‌رود و به یک «قربانی» (فرد دارای معلولیت که «در رنج» تصور می‌شود) نیاز دارد تا هویت خود را بر پایهٔ «مفید بودن» و «فداکاری» بنا کند. ناخودآگاه، ناجی تمایلی به خروج قربانی از وضعیت وابستگی ندارد، زیرا آن‌گاه نقش خودِ ناجی نیز فرو می‌ریزد. این «اقتصاد عاطفی کمک» توضیح می‌دهد که چرا برخی مددکاران یا اطرافیان، در برابر تلاش‌های فرد برای استقلال‌ورزی مقاومت می‌کنند یا آن را «ناسپاسی» تعبیر می‌کنند. همدلی افراطی در این چارچوب، نه فقط یک خطای شناختی، که یک نیاز هویتی برای همدلی‌کننده است.

۵-۳. فرسودگی شفقت: بهای همدلی مهارنشده برای مراقبان
بحث همدلی افراطی دو سرِ آسیب دارد: یکی فرد دارای معلولیت که عاملیت او تضعیف می‌شود، و دیگری خودِ مراقب (مددکار، پرستار، عضو خانواده) که در معرض «فرسودگی شفقت» (Compassion Fatigue) یا «ضربهٔ ثانویه» (Secondary Traumatic Stress) قرار می‌گیرد. چارلز فیگلی، پژوهشگر پیشگام در این حوزه، فرسودگی شفقت را حالتی از فرسودگی عاطفی، جسمی، و روانی توصیف می‌کند که در نتیجهٔ قرار گرفتن مزمن در معرض رنج دیگری و همدلی عاطفی مداوم با آن رنج پدید می‌آید. نشانه‌ها شامل کرختی عاطفی، کاهش حس موفقیت، و حتی کناره‌گیری از مراقبت است. مراقبی که خود دچار فرسودگی شفقت شده، بیش از پیش به تصمیم‌گیری‌های قیم‌مآبانه و نسنجیده متوسل می‌شود – نه برای توانمندسازی مددجو، که برای «خلاصی سریع» از فشار روانی خود. بنابراین، همدلی افراطی نه‌تنها به مددجو آسیب می‌زند، بلکه مراقب را نیز فرسوده می‌کند و چرخهٔ حمایت ناپایدار و بی‌کیفیت را تداوم می‌بخشد.

۵-۴. دو بستر، دو دام: خانواده در برابر حرفه‌ای
ماهیت همدلی افراطی در بستر خانواده با بستر حرفه‌ای تفاوت دارد و نیازمند مداخلات متفاوتی است:

در خانواده: همدلی افراطی از جنس عشق و نگرانی عمیق والدینی یا فرزندی است. والدین ممکن است از شدت ترس از آسیب دیدن فرزند دارای معلولیت، او را در «حباب محافظتی» نگه دارند. اینجا، مداخله باید با حفظ حرمت عشق خانوادگی، بر آموزش والدین دربارهٔ «کرامت ریسک» و پیامدهای بلندمدت محافظت افراطی متمرکز باشد.
در محیط حرفه‌ای: همدلی افراطی می‌تواند ریشه در «بوروکراسی ترحم‌آمیز» یا «پایین بودن آستانهٔ تحمل سازمانی برای ریسک» داشته باشد. مددکاران ممکن است برای محافظت از خود در برابر اتهامات احتمالی یا برای پیروی از پروتکل‌های خشک، به تصمیم‌گیری جانشینی پناه ببرند. اینجا، مداخله باید معطوف به بازنگری در سیاست‌های سازمانی، آموزش «همدلی شناختی»، و ترویج فرهنگ «تصمیم‌گیری حمایت‌شده» باشد.


۶. نمونه‌های عینی: وقتی همدلی به بیراهه می‌رود

نمونه اول: پروژهٔ «کودک را بغل کن» در یک مرکز بهزیستی. گروهی از داوطلبان خیرخواه، بدون هماهنگی و آموزش، به یک مرکز نگهداری از کودکان دارای معلولیت ذهنی مراجعه کردند و شروع به بغل کردن، بوسیدن، و غذا دادن به کودکان کردند. این اقدام که از سر همدلی عمیق با «کودکان بی‌پناه» انجام می‌شد، نه‌تنها به حریم شخصی کودکان تجاوز کرد، بلکه روال‌های درمانی و اعتمادسازی حرفه‌ای را بر هم زد. کودکان، پس از رفتن داوطلبان، دچار آشفتگی عاطفی شدند. این نمونه نشان می‌دهد که همدلیِ هدایت‌نشده و بدون چارچوب اخلاقی، حتی با نیت پاک، می‌تواند آسیب‌زا باشد.

نمونه دوم: کمپین «یک روز بدون ویلچر». در اقدامی به‌ظاهر همدلانه، یک دبیرستان از دانش‌آموزان خواست برای «درک سختی‌های افراد معلول»، یک روز را روی ویلچر بگذرانند. این اقدام با انتقاد گستردهٔ فعالان حقوق معلولیت مواجه شد. چرا که تجربهٔ چندساعتهٔ یک فرد سالم، به‌هیچ‌وجه بازتاب‌دهندهٔ زندگی واقعی یک کاربر دائمی ویلچر نیست؛ کسی که مهارت دارد، ویلچر جزئی از بدن اوست، و چالش اصلی‌اش موانع محیطی است نه ویلچر. این شبیه‌سازی، بیش از آنکه همدلی سازنده ایجاد کند، به جای «درک»، «ترحم» تولید کرد و بر تصویر «معلول یعنی کسی که یک روز سخت را می‌گذراند» دامن زد.

نمونه سوم: «سرپرستی سخاوتمندانه» در یک خانواده. پدر و مادری، از شدت عشق و همدلی با دختر ۲۵ سالهٔ دارای فلج مغزی، هرگز به او اجازه ندادند آشپزی کند، با وسایل نقلیه عمومی سفر کند، یا به‌تنهایی به خرید برود. نتیجه این شد که در ۳۰ سالگی، زن با وجود توانایی فیزیکی برای انجام بسیاری از کارها، کاملاً به والدین وابسته بود و باور داشت «نمی‌تواند از پس زندگی برآید.» در اینجا، همدلی افراطی والدین، عاملیت دختر را در نطفه خفه کرد.


۷. راهنمای عمل: ۹ راهبرد برای تبدیل همدلی افراطی به همدلی توانمندساز

برای مددکاران، تسهیلگران، و حتی اعضای خانواده، راهبردهای زیر می‌تواند کمک کند تا همدلی را در مسیر درست هدایت کنند:

۱. تمرین «همدلی شناختی» به‌جای «همدلی عاطفی» محض:
همدلی شناختی به معنای درک دیدگاه و احساسات دیگری بدون غرق‌شدن در آن احساسات است. از خود نپرسید «اگر من جای او بودم چه حسی داشتم؟» (که فرافکنی است)، بلکه بپرسید «او چه احساسی دارد؟ و چه می‌گوید که نیاز دارد؟».

۲. اصل طلایی: «هرگز بدون پرسیدن کمک نکن»:
پیش از هر اقدامی، بپرسید: «آیا کمکی نیاز دارید؟» و به پاسخ احترام بگذارید. اگر پاسخ «نه» بود، عقب بایستید. این ساده‌ترین و در عین حال قدرتمندترین ابزار برای حفظ عاملیت است.

۳. تصمیم‌گیری حمایت‌شده (Supported Decision-Making) به‌جای تصمیم‌گیری جانشینی:
به‌جای اینکه به‌جای فرد تصمیم بگیرید، اطلاعات، گزینه‌ها، و پیامدها را به زبانی قابل فهم ارائه دهید و از او در فرایند تصمیم‌گیری حمایت کنید. نقش شما «تسهیلگر» است نه «قیم».

۴. «کرامت ریسک» (Dignity of Risk) را به رسمیت بشناسید:
هر انسانی حق دارد ریسک‌های معقول را بپذیرد و حتی شکست بخورد. اجازه دهید فرد دارای معلولیت نیز این حق را تجربه کند. شکست، بخشی از یادگیری و استقلال است.

۵. خودآگاهی عاطفی: «این نیازِ کیست؟»
هرگاه میل شدیدی به «کمک فوری» یا «نجات دادن» احساس کردید، لحظه‌ای مکث کنید و از خود بپرسید: «آیا این اقدام واقعاً نیاز او را برطرف می‌کند، یا نیاز مرا به احساس مفید بودن و کاهش اضطراب خودم؟»

۶. ارائه حمایت مبتنی بر حقوق، نه ترحم:
در برنامه‌ریزی‌ها، به‌جای تمرکز بر «کمک‌های خیریه‌ای و مقطعی»، بر «دسترسی‌پذیری»، «مناسب‌سازی معقول»، «آموزش مهارت‌های خودتوانمندسازی»، و «دفاع از حقوق شهروندی» متمرکز شوید.

۷. ترویج روایت‌های اول‌شخص:
به‌جای آنکه داستان زندگی فرد دارای معلولیت را از دریچهٔ احساسات خود روایت کنید، فضا را برای روایت‌گری خودِ او فراهم کنید. بگذارید او بگوید چه می‌خواهد، چه احساسی دارد، و به چه چیزی افتخار می‌کند.

۸. آموزش و گفت‌وگوی مستمر با خود افراد دارای معلولیت:
هیچکس بهتر از خود افراد دارای معلولیت، تأثیر همدلی افراطی را درک نمی‌کند. با آن‌ها گفت‌وگو کنید، از تجربه‌هایشان بیاموزید، و سیاست‌ها را بر اساس بازخورد واقعی تنظیم کنید. اصل «هیچ‌چیز دربارهٔ ما، بدون ما» را هرگز فراموش نکنید.

۹. تنظیم «قرارداد همیاری» (Cooperation Agreement):
در روابط حرفه‌ای و حتی خانوادگی، یک توافق شفاهی یا کتبی میان مددجو و مددکار/مراقب تنظیم کنید که در آن «حق تصمیم‌گیری»، «حق ریسک کردن»، «حق نه گفتن به کمک»، و «مرزهای حمایت» به‌طور صریح ثبت شود. این قرارداد، مددکار را در لحظات هیجانی به تعهد اخلاقی‌اش بازمی‌گرداند و به مددجو نیز یک ابزار استنادی برای دفاع از استقلال خود می‌دهد. برای مثال، یک بند از قرارداد می‌تواند چنین باشد: «من [مددجو] این حق را دارم که از کمک پیشنهادی تو، حتی اگر از روی نگرانی باشد، بدون هیچ پیامد منفی‌ای رد کنم.»


نتیجه‌گیری

همدلی، مانند آتش، می‌تواند گرمابخش و حیات‌بخش باشد یا همه‌چیز را به خاکستر تبدیل کند. تفاوت در کنترل و هدایت آن است. همدلی افراطی، به‌رغم نیت پاکش، با سلب عاملیت و استقلال، افراد دارای معلولیت را در قالبی از «اشیای نیازمند محافظت» منجمد می‌کند. این نوع همدلی، نه‌تنها به توانمندسازی نمی‌انجامد، که چرخهٔ سالم‌سالاری و وابستگی را بازتولید می‌کند. در مقابل، همدلی شناختی و مبتنی بر حقوق، با احترام به خودمختاری، به رسمیت شناختن کرامت ریسک، و اصل «هیچ‌چیز دربارهٔ ما بدون ما»، می‌تواند به موتور محرکهٔ استقلال و شمول تبدیل شود. مددکاران و تسهیلگران در خط مقدم این چرخش پارادایمی قرار دارند و می‌توانند با بازاندیشی در شیوه‌های حمایت‌گری خود، از «مراقبت قیم‌مآبانه» به «همیاری توانمندساز» گذر کنند. این گذار، نیازمند خودآگاهی عاطفی، بازنگری ساختاری، و شجاعت اخلاقی برای رها کردن نقش «ناجی» و پذیرش نقش «همیار» است.


منابع

  1. Bloom, P. (2016). Against Empathy: The Case for Rational Compassion. Ecco Press.
  2. Oliver, M. (1990). The Politics of Disablement. Macmillan.
  3. Shakespeare, T. (2014). Disability Rights and Wrongs Revisited. Routledge.
  4. Nussbaum, M. C. (2001). Upheavals of Thought: The Intelligence of Emotions. Cambridge University Press.
  5. Dej, E. (2020). A Complex Exile: Homelessness and Social Exclusion in Canada. UBC Press.
  6. Charlton, J. I. (1998). Nothing About Us Without Us: Disability Oppression and Empowerment. University of California Press.
  7. Perske, R. (1972). The Dignity of Risk and the Mentally Retarded. Mental Retardation, 10(1), 24-27.
  8. Siebers, T. (2008). Disability Theory. University of Michigan Press.
  9. Parsons, T. (1951). The Social System. Free Press.
  10. Karpman, S. (1968). Fairy tales and script drama analysis. Transactional Analysis Bulletin, 7(26), 39-43.
  11. Figley, C. R. (1995). Compassion Fatigue: Coping with Secondary Traumatic Stress Disorder in Those Who Treat the Traumatized. Brunner/Mazel.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *