تحلیل انتقادی مفهوم «ترحم» در گفتمان خیریهای
بررسی روانشناختی، جامعهشناختی و اخلاقی با نگاهی به جایگزینهای مبتنی بر حقوق
مقدمه
در یک آگهی بازرگانی خیریه، کودکی با چشمانی غمگین و صورتی آغشته به اشک، مستقیم به دوربین نگاه میکند. صدایی آرام در پسزمینه میگوید: «این مریم است. مریم فلج مغزی دارد. او نمیتواند راه برود، نمیتواند حرف بزند، و اگر شما کمک نکنید، هیچوقت نمیتواند مثل بچههای دیگر زندگی کند. فقط با ماهی ۵۰ هزار تومان، میتوانید زندگی او را نجات دهید.» تصویر مریم، بدون هیچ توضیحی دربارهٔ شخصیت، علایق، یا تواناییهایش، تنها به عنوان یک «قربانی» به نمایش گذاشته میشود. هدف این آگهی، برانگیختن «ترحم» در مخاطب است: احساسی از بالا به پایین که در آن، «منِ بیننده»، در جایگاه برتر و «اوِ نیازمند»، در جایگاه پایینتر قرار میگیرد.

گفتمان خیریهای مبتنی بر ترحم، قرنهاست که بر زبان، تصویرسازی، و شیوههای جمعآوری کمکهای مالی برای افراد دارای معلولیت سایه انداخته است. این گفتمان، آنقدر در تار و پود فرهنگ ما رسوخ کرده که اغلب، «خیریه بودن» و «ترحمانگیز بودن» را مترادف میپنداریم. اما آیا این شیوهٔ بازنمایی، واقعاً به نفع افراد دارای معلولیت است؟ یا برعکس، با تثبیت کلیشههای «قربانی» و «ناتوان»، به بازتولید همان نابرابریهایی دامن میزند که ادعای مبارزه با آنها را دارد؟
این مقاله، یک تحلیل انتقادی از مفهوم «ترحم» در گفتمان خیریهای است. در ادامه، ابتدا مرز میان «ترحم» و مفاهیم همخانواده اما متفاوت آن (همدردی، همدلی، و شفقت) را روشن میکنیم. سپس، پیامدهای مخرب گفتمان ترحممحور را از سه منظر روانشناختی، جامعهشناختی، و اخلاقی به تفصیل بررسی مینماییم. در نهایت، با معرفی جایگزینهای مبتنی بر «حقوق» و «کرامت انسانی»، نشان میدهیم که چگونه میتوان از «ترحم» به «توانمندسازی» گذر کرد.
──
۱.ترحم، همدردی، همدلی، شفقت: مرزهای مفهومی باریک اما سرنوشتساز
پیش از نقد گفتمان ترحممحور، باید این مفهوم را از همخانوادههایش تفکیک کنیم. در زبان روزمره، ما اغلب «ترحم»، «همدردی»، «همدلی»، و «شفقت» را به جای یکدیگر به کار میبریم. اما در روانشناسی اجتماعی و فلسفهٔ اخلاق، این چهار مفهوم، تفاوتهای بنیادینی دارند که پیامدهای عملی متفاوتی را رقم میزنند:
الف) ترحم (Pity): ترحم، احساسی است که در آن، فردِ ترحمکننده، خود را در «موقعیت برتر» و فردِ مورد ترحم را در «موقعیت پایینتر» میبیند. ترحم، بر «ناتوانی»، «رنج»، و «قربانیبودن» دیگری تأکید میکند و فاصلهای عاطفی و اجتماعی میان دو طرف ایجاد مینماید. جملهٔ «بیچاره، چه زندگی سختی دارد» مصداق ترحم است. نکتهٔ کلیدی: ترحم، «سلسلهمراتبی» است. فرد ترحمکننده، از موضع «بالا» به «پایین» نگاه میکند.
ب) همدردی (Sympathy): همدردی، یک پله از ترحم بالاتر است. در همدردی، فرد «نگرانی» و «اندوه» خود را برای مصیبت دیگری ابراز میکند، اما لزوماً «احساس» او را درک نمیکند. جملهٔ «متأسفم که این اتفاق برایت افتاده» مصداق همدردی است. همدردی، برخلاف ترحم، ممکن است با «احترام» همراه باشد، اما همچنان «فاصله» را حفظ میکند.
ج) همدلی (Empathy): همدلی، «توانایی درک و اشتراک احساسات دیگری از دریچهٔ نگاه خودِ او» ست. همدلی میگوید: «من احساس تو را میفهمم، چون خودم را جای تو میگذارم.» همدلی، برخلاف ترحم، «افقی» است، نه «عمودی». در همدلی، دو انسان در یک سطح قرار میگیرند.
د) شفقت (Compassion): شفقت، «همدلی همراه با عمل» است. شفقت، نه فقط «درک رنج دیگری»، که «انگیزه برای کاهش آن رنج» را نیز در بر دارد. شفقت میگوید: «من درد تو را میفهمم و میخواهم کاری برای کاهش آن انجام دهم.» شفقت، برخلاف ترحم، «توانمندساز» است. ترحم، مخاطب را «منفعل» و «وابسته» میکند؛ شفقت، مخاطب را «فعال» و «مستقل» مینماید.
گفتمان خیریهای سنتی، عمدتاً بر «ترحم» و حداکثر «همدردی» استوار است، نه بر «همدلی» و «شفقت». این گفتمان، برای جذب کمکهای مالی، نیاز دارد که مخاطب را در موقعیت «ناجی» و فرد دارای معلولیت را در موقعیت «قربانی» قرار دهد. اما این «ناجیسازی» و «قربانیسازی»، پیامدهای مخربی دارد که در ادامه از سه منظر بررسی میکنیم.
───
۲.تحلیل روانشناختی: درونسازیِ ناتوانی و شکلگیری «خودِ ترحمخورده»
از منظر روانشناسی، گفتمان ترحممحور صرفاً یک «بازنمایی رسانهای نادرست» نیست؛ یک «مداخلهٔ روانیِ آسیبزا» ست که میتواند مسیر رشد هویتی یک فرد دارای معلولیت را برای همیشه منحرف کند. در این بخش، سه سازوکار روانشناختیِ اصلی را که از طریق آنها ترحم به روان فرد آسیب میزند، بررسی میکنیم.
۲-۱. درماندگی آموختهشده: وقتی ترحم، «قفس ذهنی» میسازد
مارتین سلیگمن، روانشناس برجسته، در دههٔ ۱۹۶۰ طی آزمایشهای کلاسیک خود روی سگها، پدیدهٔ «درماندگی آموختهشده» را کشف کرد. او نشان داد که وقتی یک موجود زنده به طور مکرر در معرض محرکهای آزاردهندهای قرار میگیرد که «هیچ کنترلی» بر آنها ندارد، «یاد میگیرد» که «تلاش کردن بیفایده است». حتی وقتی بعداً «راه فرار» برایش فراهم میشود، دیگر «تلاش نمیکند». این موجود، «درماندگی» را آموخته است.
حال این مفهوم را به دنیای یک کودک دارای معلولیت بیاورید. این کودک، از همان سالهای اولیهٔ زندگی، به طور مداوم با پیامهایی احاطه میشود که میگویند: «تو نمیتوانی.» «بیچاره، چه زندگی سختی.» «بگذار من کمکت کنم، تو خودت نمیتونی.» این پیامها، فقط از سوی غریبهها نمیآیند؛ اغلب از سوی والدین، معلمان، و حتی مددکارانی میآیند که «با نیت خیر» ولی «با زبانی ترحمآمیز» با او تعامل میکنند. کودک، به تدریج «یاد میگیرد» که «من نمیتوانم. من باید منتظر کمک دیگران بمانم. من کنترل زندگی خودم را در دست ندارم.» این باور، مثل یک «قفس ذهنی»، او را حتی در غیاب موانع فیزیکی نیز «زندانی» میکند.
۲-۲. خودانگزنی: وقتی آینهٔ جامعه، تصویری تحقیرآمیز از تو میسازد
دومین سازوکار روانشناختی، «خودانگزنی» (Self-Stigma) است. این مفهوم که توسط روانشناسان اجتماعی مانند پاتریک کوریگان توسعه یافته، توضیح میدهد که چگونه کلیشههای منفی جامعه، به تدریج توسط خودِ فرد «درونی» میشوند. فرایند خودانگزنی چهار مرحله دارد: ۱) آگاهی از کلیشه، ۲) موافقت با کلیشه، ۳) اعمال کلیشه بر خود، و ۴) آسیب به خود (کاهش عزت نفس، افزایش افسردگی و انزوای اجتماعی). گفتمان ترحممحور، دقیقاً «سوخت» این فرایند چهارمرحلهای را تأمین میکند. هر آگهی خیریه که یک فرد دارای معلولیت را «قربانی ناتوان» نشان میدهد، هر جملهای که میگوید «این بیچارهها نیازمند کمک شما هستند»، یک قدم فرد را در مسیر خودانگزنی جلوتر میبرد.
۲-۳. پیشگویی خودکامبخش: وقتی باور، واقعیت میسازد
سومین سازوکار، «پیشگویی خودکامبخش» (Self-Fulfilling Prophecy) است – مفهومی که توسط رابرت مرتن، جامعهشناس برجسته، صورتبندی شد. مرتن توضیح داد که «اگر انسانها موقعیتها را واقعی تعریف کنند، آنها در پیامدهایشان واقعی خواهند بود.» به زبان ساده: اگر جامعه «باور» داشته باشد که افراد دارای معلولیت «نمیتوانند کار کنند»، آنگاه «فرصت شغلی» برایشان ایجاد نمیکند. اگر «فرصت شغلی» نباشد، آنها «بیکار» میمانند. و «بیکاری» آنها، به عنوان «شاهد»ی برای «ناتوانیشان» به کار میرود: «دیدید؟ گفتیم که نمیتوانند کار کنند.» گفتمان ترحممحور، «باور اولیهٔ نادرست» را تغذیه میکند و این حلقهٔ باطل را به حرکت درمیآورد.

───
۳.تحلیل جامعهشناختی: ترحم به مثابه ابزار کنترل اجتماعی
۳-۱. نظریهٔ برچسبزنی: چگونه «قربانی» ساخته میشود؟
هاوارد بکر، در نظریهٔ برچسبزنی (Labeling Theory) خود استدلال میکند که «انحراف»، یک «کیفیت ذاتی» در خودِ عمل یا فرد نیست، بلکه «برچسبی» است که جامعه بر برخی افراد میزند. گفتمان خیریهای ترحممحور، یک «ماشین برچسبزنی» است. این گفتمان، به افراد دارای معلولیت «برچسب» میزند: «قربانی»، «نیازمند»، «ناتوان»، «سربار». این برچسبها، «هویت اجتماعی» فرد را میسازند. این، همان چیزی است که اروینگ گافمن آن را «هویت ضایعشده» (Spoiled Identity) مینامید: فرد، به «یک صفت» (معلولیت) تقلیل مییابد و تمام «انسانیت» او پشت این برچسب پنهان میشود.
۳-۲. ترحم به مثابه «کارکرد»: چرا نظام خیریه به ترحم نیاز دارد؟
از منظر کارکردگرایی ساختاری، رابرت مرتن مفهوم «کارکردهای پنهان» را مطرح کرد. کارکرد آشکار گفتمان ترحم، «جذب کمکهای مالی» است. اما کارکردهای پنهان آن عبارتاند از: ۱) حفظ وضع موجود: ترحم، به جامعه این امکان را میدهد که بدون «تغییر ساختارهای نابرابر»، «وجدان خود را راحت کند». به جای «مناسبسازی معابر»، یک «کمک نقدی» انجام میدهد. ترحم، «عدالت» را به «خیریه» تقلیل میدهد. ۲) ایجاد اشتغال برای خودِ سازمانهای خیریه: «ترحمانگیز ماندن» مددجویان، به یک «ضرورت اقتصادی» برای بقای سازمانهای خیریه تبدیل میشود. ۳) بازتولید سلسلهمراتب اجتماعی: ترحم، «شکاف» میان «توانا» و «ناتوان» را بازتولید میکند.
۳-۳. فرسایش سرمایهٔ اجتماعی: وقتی «کمک کردن» جای «ارتباط انسانی» را میگیرد
پیر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی، مفهوم «سرمایهٔ اجتماعی» را برای توضیح ارزش «روابط اجتماعی»، «اعتماد»، و «شبکههای همیاری» به کار برد. گفتمان ترحممحور، سرمایهٔ اجتماعی را «فرسایش» میدهد، زیرا رابطهٔ «ترحمآمیز»، رابطهای «عمودی» و «یکطرفه» است: «من میدهم، تو میگیری.» این رابطه، «اعتماد متقابل» و «همبستگی افقی» را ایجاد نمیکند. برعکس، «فاصله» و «دیگریسازی» (Othering) را تقویت میکند.
───
۴.تحلیل اخلاقی: ترحم، نقض کرامت ذاتی انسان است
۴-۱. کانت و «غایتٌ فی نفسه»: انسان، وسیله نیست
ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی، استدلال میکرد که انسانها باید همواره به عنوان «غایتٌ فی نفسه» (End in Themselves) دیده شوند، نه «وسیلهای برای هدف دیگر». در یک آگهی خیریهٔ ترحممحور، تصویر یک کودک دارای معلولیت، نه برای «بزرگداشت شخصیت او»، که برای «جذب کمک مالی» به کار میرود. این کودک، «وسیلهای» شده است برای برانگیختن «احساس گناه» در مخاطب. از منظر کانتی، حتی اگر این آگهی «میلیونها تومان» هم جمعآوری کند، باز هم «اخلاقی» نیست، زیرا «انسان» را به «ابزار» تقلیل داده است.
۴-۲. نوسباوم و «رویکرد قابلیت»: کرامت، یعنی «توانایی شکوفایی»
مارتا نوسباوم، فیلسوف معاصر، «رویکرد قابلیت» (Capabilities Approach) را توسعه داد. او فهرستی از ۱۰ «قابلیت مرکزی» ارائه میدهد که هر جامعهٔ عادل باید برای «همهٔ» شهروندانش تضمین کند. گفتمان ترحممحور، مستقیماً به قابلیتهایی مانند «پیوندجویی» (ایجاد فاصلهٔ اجتماعی به جای روابط برابر)، «عقل عملی» (تضعیف توانایی برنامهریزی برای زندگی)، و «کنترل بر محیط خود» (منفعلسازی و کاهش قدرت مشارکت) آسیب میزند.
۴-۳. سن و «عدالت به مثابه قابلیت»: حق «عاملیت»
آمارتیا سن، برندهٔ نوبل اقتصاد، رویکرد قابلیت را با تأکید بر «عاملیت» (Agency) تکمیل کرد. سن استدلال میکند که «توسعه»، یعنی «گسترش آزادیهای واقعی انسانها برای انتخاب نوع زندگیای که برایشان ارزشمند است.» گفتمان ترحممحور، «عاملیت» را از فرد سلب میکند. در این گفتمان، فرد دارای معلولیت، «ابژهٔ ترحم» است، نه «سوژهٔ فعال». این سلب عاملیت، یک «بیعدالتی مضاعف» است: نه فقط «منابع» به طور نابرابر توزیع میشوند، بلکه «قدرت انتخاب» و «کنترل بر سرنوشت» نیز از فرد گرفته میشود.
───
۵.جایگزینها: از «ترحم» به «حقوق» و «کرامت»
آیا راه دیگری وجود دارد؟ آیا میتوان بدون توسل به ترحم، کمکهای مالی جذب کرد و در عین حال، کرامت انسانی را نیز پاس داشت؟ پاسخ مثبت است. در ادامه، چهار اصل راهنما برای گذار از گفتمان ترحممحور به گفتمان «حقوقمحور» و «کرامتمحور» ارائه میشود:
اصل اول: «هیچچیز دربارهٔ ما بدون ما». این شعار جنبش جهانی حقوق معلولیت، باید به اصل راهنمای تمام فعالیتهای خیریهای تبدیل شود. افراد دارای معلولیت باید در «طراحی»، «اجرا»، و «ارزیابی» کمپینهایی که دربارهٔ آنهاست، مشارکت کامل داشته باشند.
اصل دوم: تمرکز بر «توانمندی»، نه «ناتوانی». به جای نشان دادن «آنچه فرد نمیتواند انجام دهد»، بر «آنچه میتواند و انجام میدهد» تمرکز کنید. به جای عکس یک کودک گریان، عکس همان کودک را در حال نقاشی کشیدن یا درس خواندن نشان دهید.
اصل سوم: روایتهای «اولشخص» و «اصیل». بگذارید افراد دارای معلولیت، خودشان داستانهایشان را تعریف کنند. یک روایت اولشخص که در آن، فرد از «قوتها»، «چالشها»، و «رؤیاهایش» میگوید، به مراتب قدرتمندتر و اخلاقیتر از یک روایت سومشخص ترحمآمیز است.
اصل چهارم: چارچوببندی «حقوقمحور»، نه «خیریهمحور». به جای اینکه بگویید: «به این کودک کمک کنید تا زندگی بهتری داشته باشد»، بگویید: «این کودک، حق دارد به مدرسه برود. کمک شما، به تحقق این حق کمک میکند.» تغییر زبان از «ترحم» به «حقوق»، پیامی قدرتمند به جامعه میفرستد: «افراد دارای معلولیت، “گدا” نیستند. آنها “شهروند” هستند.»

───
نتیجهگیری
ترحم، سمی شیرین است. در نگاه اول، «احساسی انسانی» و «انگیزهای برای کمک» به نظر میرسد. اما تحلیل عمیقتر از منظر روانشناختی نشان میدهد که ترحم، «قفس ذهنی» میسازد و «درماندگی» را در روان فرد نهادینه میکند. تحلیل جامعهشناختی آشکار میسازد که ترحم، «نابرابری ساختاری» را با «برچسبزنی» و «دیگریسازی» بازتولید میکند و «سرمایهٔ اجتماعی» را فرسایش میدهد. و تحلیل اخلاقی ثابت میکند که ترحم، «کرامت ذاتی» انسان را با «شیءوارگی» و «سلب عاملیت» نقض مینماید.
راه بدیل، گذار از «ترحم» به «شفقت» است؛ از «قربانیانگاری» به «توانمندسازی»؛ از «خیریهٔ ترحممحور» به «حمایتِ حقوقمحور». در این مسیر، تسهیلگران، مددکاران، و سازمانهای مردمنهاد، نقشی کلیدی دارند. آنها میتوانند با تغییر «زبان»، «تصویر»، و «روایت» خود، هم به کرامت انسانی مددجویان احترام بگذارند، و هم جامعه را به سوی «عدالت» و «شمول» واقعی سوق دهند.
به قول استلا یانگ، فعال حقوق معلولیت: «ما را “الهامبخش” نخوانید. ما را “شهروند” بخوانید.» و این، شاید رساترین پیامی باشد که میتوان از دل این تحلیل بیرون کشید.
───
منابع
منابع انگلیسی:
- Becker, H. S. (1963). Outsiders: Studies in the Sociology of Deviance. Free Press.
- Bourdieu, P. (1986). The forms of capital. In J. Richardson (Ed.), Handbook of Theory and Research for the Sociology of Education (pp. 241-258). Greenwood.
- Corrigan, P. W., & Rao, D. (2012). On the self-stigma of mental illness: Stages, disclosure, and strategies for change. The Canadian Journal of Psychiatry, 57(8), 464-469.
- Goffman, E. (1963). Stigma: Notes on the Management of Spoiled Identity. Prentice-Hall.
- Kant, I. (1785). Groundwork of the Metaphysics of Morals. (Translated by M. Gregor, 1998, Cambridge University Press).
- Merton, R. K. (1948). The self-fulfilling prophecy. The Antioch Review, 8(2), 193-210.
- Nussbaum, M. C. (2006). Frontiers of Justice: Disability, Nationality, Species Membership. Harvard University Press.
- Oliver, M. (1990). The Politics of Disablement. Macmillan.
- Seligman, M. E. P. (1972). Learned helplessness. Annual Review of Medicine, 23(1), 407-412.
- Sen, A. (2009). The Idea of Justice. Harvard University Press.
- Shakespeare, T. (2014). Disability Rights and Wrongs Revisited. Routledge.
- Young, S. (2014, April). I’m not your inspiration, thank you very much [Video]. TEDxSydney.
منابع فارسی:
- قانون حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت، مصوب ۱۳۹۶ مجلس شورای اسلامی. روزنامه رسمی جمهوری اسلامی ایران.
- مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی. (۱۳۹۸). گزارش نظارتی: ارزیابی اجرای قانون حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت. تهران: معاونت پژوهشهای اجتماعی.
- سازمان بهزیستی کشور. (۱۳۹۹). راهنمای ارتباطات اخلاقی در حوزهٔ معلولیت. تهران: معاونت توانبخشی.