مجموعه پادکستهای های معرفی مفاهیم CBR، مؤلفه توانمندسازی

از مجموعه پادکستهای معرفی و آموزش مفاهیم توانبخشی مبتنی بر جامعه، با عنوان پلهای پنهان را با صدای غزاله زادصفر ،تسهیلگر اجتماعی و پادکستر توان اگاه بشنوید.
در این اپیزود غزاله زادصفر، مولفه توانمندسازی از ماتریس توانبخشی مبتنی برجامعه را به علاقمندان تقدیممیکند.
اپیزود اول
عنوان اپیزود: صدای هر کس، قدرتی است که خاموش نمیشود
موضوع: مؤلفهٔ توانمندسازی در ماتریس توانبخشی مبتنی بر جامعه
مدت تقریبی: ۲۵ دقیقه
مخاطب: تسهیلگران و مددکاران
موسیقی ملایم و آرامشبخش شروع میشود، چند ثانیه پخش میشود و سپس به تدریج محو میگردد.
سلام بر شما همراهان همیشگی. به یک اپیزود دیگر از پادکست «پلهای پنهان» خوش آمدید.
همکاران گرامی، چهارشنبهسوری را به یاد بیاورید. آتشی که در کوچه و خیابان روشن میشود، از یک جرقهٔ کوچک شروع میشود. یک کبریت، یک شعله، و ناگهان، آتشی که همه دورش جمع میشوند. حالا تصور کنید چهار مؤلفهای که تا امروز با هم مرور کردیم – سلامت، آموزش، معیشت، و اجتماعی – مثل چهار تکه چوب خشک هستند که با دقت کنار هم چیده شدهاند. اما این چوبها، بدون یک جرقه، هرگز شعله نمیکشند. آن جرقه، مؤلفهٔ پنجم و آخر ماتریس توانبخشی مبتنی بر جامعه است: «توانمندسازی».
توانمندسازی، هم «یک مؤلفهٔ مستقل» است و هم «روح حاکم بر چهار مؤلفهٔ دیگر». اینطور بگویم: سلامت بدون توانمندسازی، یعنی بیماری که فقط دارو میگیرد اما هرگز یاد نمیگیرد چطور از خودش مراقبت کند. آموزش بدون توانمندسازی، یعنی دانشآموزی که فقط حفظ میکند اما هرگز جسارت پرسیدن و نقد کردن پیدا نمیکند. معیشت بدون توانمندسازی، یعنی کارگری که فقط حقوق میگیرد اما هرگز صاحب کسبوکار خودش نمیشود. اجتماعی بدون توانمندسازی، یعنی دعوت شدن به یک مهمانی، اما نشستن در گوشهای و حرف نزدن، چون باور نداری که «حرف تو هم ارزش شنیدن دارد».
در طول این چهار اپیزود، بارها دربارهٔ «نقش تسهیلگر» حرف زدیم. گفتیم که تسهیلگر، پل است میان مددجو و خدمات. گفتیم که تسهیلگر، معمار باور است. اما امروز میخواهیم یک قدم فراتر بگذاریم. میخواهیم ببینیم که چگونه تسهیلگر میتواند «خودش را از معادله خارج کند». چگونه میتواند مددجو را چنان توانمند سازد که دیگر «به او نیاز نداشته باشد». این، متناقض به نظر میرسد، نه؟ ما کار میکنیم تا روزی بیکار شویم. ما پل میسازیم تا روزی آن پل را ترک کنند و خودشان راه بروند. اما این، جوهرهٔ واقعی توانمندسازی است: «کمک به انسانها برای اینکه دیگر به کمک ما نیاز نداشته باشند.»
مؤلفهٔ توانمندسازی در ماتریس، پنج زیربخش دارد که امروز با هم مرورشان میکنیم:
۱. دادخواهی و ارتباطات: آموزش حقوق، تشویق به بیان نیازها، و ایجاد بسترهایی برای شنیده شدن صدای افراد دارای معلولیت.
۲. بسیج جامعه: آگاهسازی و درگیر کردن آحاد جامعه – از همسایه و معلم و کاسب محلی گرفته تا امام جماعت و دهیار – برای تغییر نگرشها و ایجاد محیطی پذیرا.
۳. مشارکت سیاسی: حضور افراد دارای معلولیت در عرصههای تصمیمگیری، از شورای محلی و مجلس گرفته تا رأی دادن و نامزد شدن.
۴. گروههای خودیار: حلقههای همتایان که در آن، افراد دارای تجربهٔ مشترک (مثلاً مادران کودکان اوتیسم، یا افراد دارای ضایعه نخاعی) گرد هم میآیند تا از یکدیگر حمایت عاطفی، اطلاعاتی، و عملی دریافت کنند.
۵. سازمانهای افراد دارای معلولیت: تشکلهایی که توسط خودِ افراد دارای معلولیت رهبری میشوند و به عنوان «صدای جمعی» جامعهٔ معلولان در برابر دولت و جامعه عمل میکنند.
پیش از آنکه وارد جزئیات شویم، بگذارید یک نکتهٔ کلیدی را همینجا بگویم: توانمندسازی، «هدیهای نیست که تسهیلگر به مددجو بدهد.» توانمندسازی، «بذری است که در وجود هر انسانی هست و تسهیلگر، فقط آن را آبیاری میکند.» ما به کسی «قدرت» نمیدهیم؛ ما «موانع» را از سر راه «قدرت درونی» او برمیداریم. این تفاوت، ظریف اما حیاتی است. اگر تسهیلگر خودش را «قدرتدهنده» بداند، ناخودآگاه خودش را «بالاتر» از مددجو میبیند. اما اگر خودش را «باغبان» بداند که «بذر درون» مددجو را آبیاری میکند، رابطه، برابر و انسانی باقی میماند.
حال بیایید به سراغ هر یک از پنج زیرمؤلفه برویم.
۱. دادخواهی و ارتباطات: زبانِ حق را آموختن
دادخواهی، یعنی «توانایی بیان نیازها، حقوق، و خواستهها، و پیگیری آنها تا حصول نتیجه». این زیرمؤلفه، نقطهٔ شروع توانمندسازی است. چون تا فرد «نداند» چه حقوقی دارد، تا «نتواند» آن حقوق را به زبان بیاورد، و تا «جرأت نکند» آنها را مطالبه کند، سایر توانمندیها روی هوا میمانند.
اما دادخواهی، یک «مهارت» است که باید آموخته شود. اینطور نیست که یک فرد، صبح از خواب بیدار شود و ناگهان «دادخواه» شده باشد. دادخواهی، مثل حرف زدن یا راه رفتن، تمرین میخواهد. و تسهیلگر، «مربی» این تمرین است.
دادخواهی سطوح مختلفی دارد. گاهی دادخواهی یعنی یک مادر، در مطب پزشک، به خودش جرات بدهد و بگوید: «آقای دکتر، من متوجه نشدم. میشود دوباره و سادهتر توضیح بدهید؟» گاهی دادخواهی یعنی یک کاربر ویلچر، به شهرداری نامه بنویسد و بگوید: «طبق مادهٔ ۳ قانون حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت، شما موظف به مناسبسازی پیادهروی خیابان ما هستید. لطفاً برنامهٔ زمانبندی را اعلام کنید.» و گاهی دادخواهی یعنی یک گروه از افراد دارای معلولیت، پشت درهای بستهٔ مجلس تجمع کنند و خواستار افزایش بودجهٔ مناسبسازی شوند.
بگذارید داستان «گروه مادران» را برایتان تعریف کنم. در یکی از محلههای حاشیهای یک شهر بزرگ، پنج مادر که فرزند فلج مغزی داشتند، هر ماه در خانهٔ هم جمع میشدند و از دردهایشان میگفتند. بزرگترین مشکلشان این بود: «بچههای ما بزرگ شدهاند. سنگین شدهاند. ما دیگر نمیتوانیم آنها را از پلهها پایین بکشیم و به پارک ببریم. در خانه زندانی شدهاند.» تسهیلگر محلی – که در این جلسات شرکت میکرد – یک روز از آنها پرسید: «چرا این حرفها را فقط به همدیگر میزنید؟ چرا به کسی که میتواند کاری کند نمیگویید؟» مادرها جواب دادند: «کی به حرف ما گوش میدهد؟ ما که کسی نیستیم.»
تسهیلگر، جلسهٔ بعد، یک برگه آورد و گفت: «بیایید با هم یک نامه بنویسیم به شهردار منطقه. من کمکتان میکنم. شما بگویید چه میخواهید، من مینویسم. فقط قول بدهید که آخر جلسه، همهتان پای برگه را امضا میکنید.» مادرها، اول با ترس و تردید، شروع کردند: «ما یک پارک میخواهیم که رمپ داشته باشد. ما یک تاب میخواهیم که بچههای فلج مغزی هم بتوانند از آن استفاده کنند. ما یک سرویس بهداشتی مناسبسازیشده میخواهیم.»
نامه نوشته شد. هر پنج مادر، با دستخط خودشان – بعضی با خطی لرزان، بعضی با انگشت آغشته به جوهر – پای برگه را امضا کردند. تسهیلگر، نامه را به شهرداری برد. دو هفته بعد، یک کارشناس از شهرداری به محله آمد. سه ماه بعد، پارک محله، یک رمپ و یک تاب سبدی و یک سرویس بهداشتی فراگیر داشت.
اما مهمتر از رمپ و تاب، اتفاقی بود که در درون آن پنج مادر افتاد. یکی از آنها به تسهیلگر گفت: «من تا حالا فکر میکردم هیچکس به حرف ما گوش نمیدهد. حالا فهمیدم که اگر حرفمان را بلد باشیم بزنیم، اگر با هم باشیم، و اگر بدانیم درِ کدام خانه را بزنیم، میشود.»
نکتهٔ کلیدی: تسهیلگر، «دادخواه» نیست. تسهیلگر، «معلم دادخواهی» است. او به مددجو یاد میدهد که «حقوقت را بشناس»، «صدایت را پیدا کن»، «متحد شو»، و «درِ درست را بزن». و این، قدرتمندترین هدیهای است که یک تسهیلگر میتواند بدهد – هدیهای که با رفتن تسهیلگر هم از بین نمیرود.
۲. بسیج جامعه: از «من» به «ما» رسیدن
دومین زیرمؤلفه، بسیج جامعه است. این مفهوم، شاید در نگاه اول «سیاسی» یا «شعاری» به نظر برسد، اما در عمل، بسیار ساده و انضمامی است. بسیج جامعه، یعنی «بیدار کردن و درگیر کردن تودهٔ مردم – از همسایه و بقال سر کوچه گرفته تا معلم مدرسه و امام جماعت مسجد – برای اینکه بفهمند “معلولیت”، مسئلهٔ “همه” است، نه فقط “خودِ فرد معلول و خانوادهاش”.»
بگذارید با یک مثال توضیح دهم. تصور کنید در یک روستا، فقط یک نفر از ویلچر استفاده میکند. اگر فقط «آن یک نفر» و «خانوادهاش» از شهرداری درخواست رمپ کنند، احتمالاً صدایشان شنیده نمیشود. اما اگر «تمام روستا» – از پیرمردی که عصا به دست میگیرد، تا مادری که کالسکهٔ بچهاش را هل میدهد، تا مغازهداری که میخواهد مشتری بیشتری داشته باشد – یکصدا بگویند: «ما پیادهروهای مناسبسازیشده میخواهیم»، آن وقت، شهرداری نمیتواند به راحتی «نه» بگوید. این، قدرت «بسیج جامعه» است: تبدیل یک «مسئلهٔ فردی» به یک «مطالبهٔ جمعی».
وظیفهٔ تسهیلگر در این زیرمؤلفه چیست؟ تسهیلگر، «بسیجکننده» نیست به معنای سیاسی کلمه. تسهیلگر، «قصهگو» و «پلساز» است. او داستان واقعی مددجویان را – با رضایت خودشان – به گوش جامعه میرساند. او «مناسبتها» را به «فرصت» تبدیل میکند. روز جهانی معلولان (۱۲ آذر)، روز عصای سفید، هفتهٔ بهزیستی – اینها فقط «مناسبتهای تقویمی» نیستند؛ «پنجرههای طلایی» برای جلب توجه افکار عمومی و تصمیمگیران محلی هستند.
بگذارید یک مثال واقعی بزنم. در یکی از شهرهای کوچک استان یزد، تسهیلگران چند NGO محلی، برای «روز جهانی معلولان» یک برنامهٔ متفاوت ترتیب دادند. به جای «همایش سخنرانی در سالن اداره»، یک «بازارچهٔ توانمندیها» در میدان اصلی شهر برپا کردند. غرفههایی که در آن، افراد دارای معلولیت، محصولات خودشان را میفروختند: صنایع دستی، غذاهای خانگی، نقاشی، و حتی خدمات (مثل ماساژ درمانی توسط یک ماساژور نابینا).
مردم عادی که برای خرید میآمدند، با چشمان خودشان میدیدند که «یک نابینا، چطور ماهرانه ماساژ میدهد»، «یک ناشنوا، چقدر زیبا نقاشی میکشد»، «یک کاربر ویلچر، چطور یک کسبوکار اینترنتی را مدیریت میکند». این «دیدن»، از صدها بروشور و سخنرانی مؤثرتر بود. کلیشهها، در عمل شکسته شدند.
نکتهٔ کلیدی: بسیج جامعه، یعنی «تغییر نگاه از “ترحم” به “تحسین”». تسهیلگر، با خلق چنین فضاهایی، به جامعه نشان میدهد که «معلولیت، پایان توانمندی نیست؛ شکل دیگری از توانمندی است.»
۳. مشارکت سیاسی: حق تصمیمگیری برای سرنوشت خود
سومین زیرمؤلفه، شاید دور از دسترسترین و در عین حال، مهمترین بخش توانمندسازی باشد. مشارکت سیاسی، یعنی «حضور افراد دارای معلولیت در عرصههای تصمیمگیری: از رأی دادن در انتخابات، تا نامزد شدن برای شورای شهر یا مجلس، تا حضور در کمیتههای مشورتی دولتی.»
اما چرا این زیرمؤلفه اینقدر مهم است؟ بگذارید با یک ضربالمثل قدیمی توضیح دهم: «اگر سر سفره نباشی، در منوی غذا هم نخواهی بود.» اگر افراد دارای معلولیت، «پشت درهای بستهٔ اتاقهای تصمیمگیری» بمانند، قوانین و بودجهها، بدون در نظر گرفتن نیازهای آنها نوشته خواهد شد. هر قانون خوبی که برای افراد دارای معلولیت تصویب شده – از ADA در آمریکا گرفته تا «قانون حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت» در ایران – پشت سرش «افرادی» بودهاند که یا خودشان نماینده بودند، یا آنقدر فشار آوردند تا نمایندگان را مجبور به تصویب کردند.
اپیزود دوم
بگذارید یک مثال الهامبخش از آن سوی جهان بزنم. در اوگاندا – یکی از فقیرترین کشورهای آفریقا – از سال ۱۹۹۵، قانون اساسی، ۵ کرسی اختصاصی در پارلمان برای نمایندگان افراد دارای معلولیت در نظر گرفته است. امروز، چندین نمایندهٔ دارای معلولیت در پارلمان اوگاندا حضور دارند که برخی نابینا، برخی کاربر ویلچر، و برخی ناشنوا هستند. این قانون، «یکشبه» و بر اساس «روشنبینی» سیاستمداران تصویب نشد. این قانون، نتیجهٔ دههها «فشار» از سوی «اتحادیهٔ ملی افراد دارای معلولیت اوگاندا» بود که با «لابیگری» و «بسیج جامعه» و «دادخواهی»، این خواسته را به قانون اساسی رساندند.
حال شاید بگویید: «این اوگانداست. به ما چه ربطی دارد؟» ربطش اینجاست: آن نمایندگان دارای معلولیت در پارلمان اوگاندا، کارشان فقط «دفاع از حقوق معلولان» نیست. حضور فیزیکی آنها در پارلمان، خودش یک «بیانیهٔ سیاسی» قدرتمند است. هر بار که یک نمایندهٔ نابینا با عصای سفید از پلههای پارلمان بالا میرود، یا یک نمایندهٔ ویلچری پشت تریبون قرار میگیرد، پیامی خاموش اما رسا به کل جامعه مخابره میکند: «معلولیت، مانع رهبری نیست. ما اینجاییم. ما تصمیمگیرندهایم. دیگر هیچچیز “دربارهٔ ما، بدون ما” تصویب نخواهد شد.»
نکتهٔ کلیدی: تسهیلگر، سیاستمدار یا مبارز سیاسی نیست. اما تسهیلگر، «شهروندساز» است. او به مددجویانش یاد میدهد که «رأی تو، حق توست. نامزد شدن، حق توست. حضور در جلسات شورای محله، حق توست. و اگر این حقوق را نشناسی و مطالبه نکنی، کسی دیگر برای تو مطالبه نخواهد کرد.»
۴. گروههای خودیار: قدرت «ما» به جای «من»
چهارمین زیرمؤلفه، یکی از مؤثرترین و در عین حال کمهزینهترین ابزارهای توانمندسازی است: گروههای خودیار. گروه خودیار، یک حلقهٔ کوچک (معمولاً ۸ تا ۱۵ نفر) از افرادی است که «تجربهٔ مشترک» دارند: مثلاً مادران کودکان اوتیسم، افراد دارای ضایعه نخاعی، نابینایان، یا والدین سالمند دارای فرزند معلول. این افراد، به طور منظم (مثلاً هفتهای یک بار یا ماهی یک بار) دور هم جمع میشوند تا «بدون حضور متخصص» – یا با حضور حداقلی او – از یکدیگر حمایت عاطفی، اطلاعاتی، و عملی دریافت کنند.
اما چرا گروههای خودیار اینقدر قدرتمندند؟ پژوهشها نشان میدهند که «حمایت همتا» (Peer Support)، در بسیاری از موارد، از «حمایت حرفهای» مؤثرتر است. چرا؟ چون وقتی یک مادر که به تازگی تشخیص اوتیسم فرزندش را گرفته، از یک مادر دیگر میشنود که «من هم ۵ سال پیش دقیقاً همین حس رو داشتم. فکر میکردم دنیا به آخر رسیده. اما ببین، الان پسرم میتونه حرف بزنه، دوست داره، و مدرسه میره» – این جمله، وزنش برای آن مادر، از ده جلسه مشاورهٔ روانشناسی بیشتر است. چون گویندهٔ این جمله، «یکی از خودشان» است. کسی که «از دل آتش رد شده» و حالا برگشته تا به دیگران بگوید: «میشود.
بگذارید داستان یک گروه خودیار واقعی را تعریف کنم. در یکی از محلههای تهران، گروهی ۱۰ نفره از مادران کودکان فلج مغزی، ماهی یک بار در زیرزمین یک مسجد جمع میشوند. اسم گروهشان را گذاشتهاند: «مادران امید». تسهیلگر محل، فقط در جلسهٔ اول حضور داشت تا «تسهیلگریِ تشکیل گروه» را انجام دهد. حالا، گروه خودش میچرخد. هر ماه، یک مادر، داستان زندگیاش را تعریف میکند. بعد، یک «چالش ماهانه» تعیین میکنند: «این ماه، هر کدام از ما، یک بازی جدید برای تقویت تعادل بچهمان یاد میگیریم و هفتهٔ بعد به هم یاد میدهیم.» یا «این ماه، هر کدام از ما، از یک پزشک متخصص مغز و اعصاب وقت میگیریم و نتیجه را با هم به اشتراک میگذاریم.»
این گروه، دیگر فقط یک «جلسهٔ درد دل» نیست. تبدیل شده به یک «مدرسهٔ خودآموز»، یک «شبکهٔ حمایت عاطفی»، و یک «اتحادیهٔ کوچک برای مطالبهگری». پارسال، این ۱۰ مادر، با هم یک نامه به سازمان بهزیستی نوشتند و درخواست کردند که «فیزیوتراپیست سیار» به محلهٔ آنها اعزام شود. نامه، امضای ۱۰ مادر را داشت. بهزیستی پاسخ داد و یک فیزیوتراپیست، ماهی دو بار به مسجد محله میآید و بچهها را ویزیت میکند. این، قدرت یک گروه خودیار است: قدرتی که از «من» به «ما» تبدیل شده است.
نکتهٔ کلیدی: تسهیلگر، «عضو دائم» یا «رئیس» گروه خودیار نیست. تسهیلگر، «ماما» ست. او به «تولد» گروه کمک میکند، در ماههای اول «شیر و غذا» میدهد، اما به تدریج «از گروه جدا میشود» و میگذارد که گروه، روی پای خودش بایستد و راه برود. اگر تسهیلگر برای همیشه «رهبر» گروه بماند، گروه، «وابسته» و «شکننده» خواهد بود. هدف نهایی: «گروهی که بدون تسهیلگر هم زنده بماند.»
۵. سازمانهای افراد دارای معلولیت: صدای جمعی در راهروهای قدرت
پنجمین و آخرین زیرمؤلفه، در واقع «تکامل» گروههای خودیار است: سازمانهای افراد دارای معلولیت. این سازمانها – که در ادبیات بینالمللی به آنها «سازمانهای تحت رهبری خودِ افراد دارای معلولیت» میگویند – با گروههای خودیار تفاوت دارند. گروه خودیار، معمولاً «غیررسمی»، «محلی»، و «فاقد شخصیت حقوقی» است. اما سازمان، «رسمی»، «ثبتشده»، و «دارای اساسنامه و ساختار» است. هدف سازمان، فقط «حمایت متقابل اعضا» نیست؛ «تأثیرگذاری بر سیاستها و قوانین» در سطح محلی، ملی، و حتی بینالمللی است.
چرا این زیرمؤلفه برای تسهیلگران مهم است؟ چون در نهایت، «توانمندسازی پایدار»، نه در «رابطهٔ یک تسهیلگر با یک مددجو»، که در «قدرت جمعی یک سازمان» متبلور میشود. تسهیلگر، روزی خواهد رفت. اما سازمان، میماند. تسهیلگر، یک صدا دارد. اما سازمان، هزاران صدا.
بگذارید یک مثال واقعی از هند بزنم. در هند، سازمانی به نام «مرکز ملی ارتقای اشتغال افراد دارای معلولیت»، سالها برای تغییر قانون قدیمی و ناکارآمد معلولیت (مصوب ۱۹۹۵) لابی کرد. اعضای این سازمان – که اکثرشان خود دارای معلولیت بودند – فقط «نامه» و «طومار» نمینوشتند. آنها «تحقیق» میکردند. «گزارشهای سایه» به سازمان ملل میفرستادند و دولت را به دلیل نقض کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت، تحت فشار بینالمللی میگذاشتند. آنها «دادخواهی راهبردی» میکردند: یعنی شکایتهای هدفمند به دادگاه عالی میبردند تا دولت را «مجبور» به تغییر قانون کنند. نتیجهٔ این فشار ۲۰ ساله چه بود؟ در سال ۲۰۱۶، «قانون حقوق افراد دارای معلولیت» با افزایش دامنهٔ معلولیت از ۷ به ۲۱ نوع و افزایش سهمیهٔ اشتغال، به تصویب رسید.
حالا شاید بپرسید: «نقش تسهیلگر در این میان چیست؟» تسهیلگر، «بنیانگذار» یا «مدیرعامل» سازمان نیست. اما تسهیلگر، «کاتالیزور» است. او میتواند «جرقهٔ تشکیل یک سازمان محلی» را بزند. میتواند افراد دارای معلولیت را به هم معرفی کند. میتواند به آنها کمک کند تا اساسنامه بنویسند، در ادارهٔ ثبت شرکتها ثبت شوند، و با سایر سازمانهای مشابه در کشور و جهان شبکه شوند. تسهیلگر، «پل» است میان «یک گروه محلی کوچک» و «جنبش جهانی حقوق معلولیت».
نکتهٔ کلیدی: سازمانهای افراد دارای معلولیت، «رقیب» یا «دشمن» دولت نیستند. آنها «شریک» و «ناظر» هستند. شریک در اجرای قوانین، و ناظر بر عملکرد دولت. تسهیلگر میتواند به مددجویان خود یاد بدهد که «منتقد منصف» باشند، نه «مخالف همیشگی». هدف، «مچگیری» نیست؛ «همکاری برای تغییر» است.
همکاران گرامی،
امروز ما آخرین مؤلفهٔ ماتریس توانبخشی مبتنی بر جامعه را با هم مرور کردیم. سفری که از «سلامت» شروع شد، از «آموزش» و «معیشت» و «اجتماعی» گذشت، و امروز به «توانمندسازی» رسید. اما بگذارید یک راز را با شما در میان بگذارم: توانمندسازی، «مقصد» نیست. «مسیر» است. توانمندسازی، یک «وضعیت نهایی» نیست که روزی به آن «برسیم» و کار تمام شود.
توانمندسازی، «فرایندی پیوسته» است: هر بار که یک مددجو یاد میگیرد «نه» بگوید، هر بار که یک مادر جرات میکند نامهای به شهرداری بنویسد، هر بار که یک گروه خودیار شکل میگیرد، هر بار که یک فرد دارای معلولیت برای شورای شهر نامزد میشود – توانمندسازی در حال رخ دادن است.
اجازه دهید با سه پیام کلیدی، این اپیزود و این سفر پنجقسمتی را به پایان ببرم:
پیام اول: توانمندسازی، «باور» است، نه «مهارت».
شما میتوانید به یک مددجو ماهیگیری یاد بدهید، اما اگر او «باور» نداشته باشد که «من میتوانم ماهی بگیرم»، هرگز به تنهایی سراغ رودخانه نخواهد رفت. شما میتوانید به یک مادر «حقوق قانونیاش» را بگویید، اما اگر او «باور» نداشته باشد که «صدای من ارزش شنیدن دارد»، هرگز لب به سخن باز نخواهد کرد. توانمندسازی، اول در «ذهن» رخ میدهد، بعد در «عمل». و وظیفهٔ تسهیلگر، «باورسازی» است: باور به اینکه «تو میتوانی»، «تو حق داری»، «تو ارزشمندی».
پیام دوم: «هیچچیز دربارهٔ ما، بدون ما» یک شعار نیست؛ یک اصل عملیاتی است.
این جمله که شعار جنبش جهانی حقوق معلولیت است، یعنی: «اگر میخواهید برای ما تصمیم بگیرید، ما باید سر میز باشیم.» این اصل، فقط در سطح «سازمان ملل» و «قانون اساسی» صادق نیست. در سطح «یک روستا»، «یک مسجد محلی»، «یک مدرسه»، «یک مرکز بهداشت» هم صادق است. هر جا که تصمیمی دربارهٔ افراد دارای معلولیت گرفته میشود – از نصب یک رمپ ساده گرفته تا تدوین یک سند ملی – باید «خودِ آنها» حضور داشته باشند. و تسهیلگر، «تضمینکنندهٔ این حضور» است.
پیام سوم: هدف نهایی توانمندسازی، «بینیازی از تسهیلگر» است.
این جمله را شاید شنیده باشید: «به کسی ماهی بدهی، یک روز سیرش کردهای. ماهیگیری یادش بدهی، یک عمر سیرش کردهای.» اما توانمندسازی، حتی از «ماهیگیری یاد دادن» هم فراتر میرود. توانمندسازی یعنی: «آنقدر به او ماهیگیری یاد بدهی که خودش بتواند به دیگران ماهیگیری یاد بدهد.» یعنی روزی برسد که آن مادر، خودش تسهیلگر مادران دیگر شود. آن کاربر ویلچر، خودش یک سازمان مردمنهاد تأسیس کند. آن نابینا، خودش نمایندهٔ شهرش در مجلس شود. این، نهایتِ «توانمندسازی» است: «تکثیر توانمندی». و این، یعنی «پایان کار تسهیلگر» – پایانی که شیرینترین و موفقترین پایان ممکن است.
پس، فردا که برای بازدید میدانی از خانه بیرون میزنید، به یاد داشته باشید: شما فقط یک تسهیلگر نیستید. شما یک «باغبان توانمندی» هستید. بذرهایی که امروز میکارید، شاید فردا به درختانی تنومند تبدیل شوند که زیر سایهشان، نسلهای بعدی آرام بگیرند. و این، بزرگترین میراثی است که یک انسان میتواند از خود به جا بگذارد.
موسیقی آرام شروع میشود.
از اینکه در این سفر پنجقسمتی همراه ما بودید، از صمیم قلب سپاسگزاریم. ما پنج مؤلفهٔ ماتریس توانبخشی مبتنی بر جامعه را با هم مرور کردیم: سلامت، آموزش، معیشت، اجتماعی، و توانمندسازی. امیدواریم این اپیزودها، چراغی فراراه شما در مسیر پرفرازونشیب تسهیلگری باشد.
در اپیزودهای بعدی، به سراغ موضوعات جدید و چالشهای روزمرهٔ شما در میدان کار خواهیم رفت.
تا آن زمان، سلامت، پایدار، و امیدوار باشید. و هرگز فراموش نکنید: «تغییر، از یک نفر شروع میشود. و آن یک نفر، میتواند تو باشی.»
موسیقی اوج میگیرد و سپس محو میشود.
پایان اپیزود