شهروندی فرهنگی و افراد دارای معلولیت
از طرد نمادین تا مشارکت کامل در خلق فرهنگ
مقدمه
شهروندی، در معنای کلاسیک خود، اغلب به «حقوق مدنی و سیاسی» (مانند حق رأی، حق دادرسی عادلانه، و حق آزادی بیان) و «حقوق اجتماعی» (مانند حق آموزش، سلامت، و تأمین اجتماعی) تقلیل یافته است. اما در دهههای پایانی قرن بیستم، نظریهپردازان انتقادی، بُعد سومی را به این مفهوم افزودند که تا پیش از آن، عمدتاً مغفول مانده بود: «شهروندی فرهنگی» (Cultural Citizenship). این مفهوم، که ریشه در سنت «مطالعات فرهنگی» (Cultural Studies) بریتانیا و بهویژه کارهای استوارت هال (Stuart Hall) و بعدها نظریهپردازانی چون نیک استیونسون (Nick Stevenson) دارد، به «حق مشارکت کامل در زندگی فرهنگی جامعه»، «حق دیده شدن و شنیده شدن در فضای نمادین»، و «حق بازنمایی خود و گروه خود – نه بازنمایی شدن توسط دیگران» اشاره دارد.
برای افراد دارای معلولیت، «شهروندی فرهنگی» صرفاً یک مفهوم انتزاعی دانشگاهی نیست. این مفهوم، مستقیماً به پرسشهای ملموسی دربارهٔ «چه کسی در فیلمها، سریالها، کتابهای درسی، تابلوهای تبلیغاتی، و موزهها “دیده میشود”؟»، «چه کسی “راوی” داستانهاست و چه کسی “سوژهٔ منفعل” روایتهای دیگران؟»، و «چه کسی “دسترسی فیزیکی و اقتصادی” به فضاهای فرهنگی (سینما، تئاتر، کتابخانه، گالری) دارد؟» پیوند میخورد. به بیان دیگر، «شهروندی فرهنگی»، پاسخی است به این پرسش بنیادین: «آیا افراد دارای معلولیت، “تولیدکنندگان فرهنگ” هستند یا صرفاً “مصرفکنندگان منفعل” – و اغلب، “محرومماندگان از مصرف”؟»

اهمیت این مفهوم زمانی دوچندان میشود که درمییابیم «طرد فرهنگی» (Cultural Exclusion)، اغلب «پنهانتر» و «موذیتر» از طرد حقوقی و اقتصادی عمل میکند. یک فرد دارای معلولیت ممکن است «حق رأی» داشته باشد (شهروندی مدنی)، «مستمری» دریافت کند (شهروندی اجتماعی)، اما هرگز «تصویری از بدن خود» را در هیچ بیلبورد تبلیغاتی، هیچ فیلم سینمایی، و هیچ برنامهٔ تلویزیونی – جز در قالب «قربانی ترحمبرانگیز» یا «ابرقهرمان الهامبخش» – نبیند. این «نامرئیشدن نمادین» (Symbolic Annihilation) – مفهومی که نخستین بار توسط گربنر و گراس (۱۹۷۶) در نظریهٔ کاشت (Cultivation Theory) برای تحلیل بازنمایی اقلیتها در رسانهها به کار رفت – نه فقط «احساس تعلق» را در فرد نابود میکند، بلکه «کلیشهها»یی را در ذهن جامعه بازتولید مینماید که مستقیماً به «تبعیض ساختاری» در سایر حوزهها (اشتغال، آموزش، ازدواج) دامن میزند.
این مقاله، با رویکردی تحلیلی و مبتنی بر «مطالعات فرهنگی معلولیت» (Disability Cultural Studies)، به بررسی مفهوم «شهروندی فرهنگی» و نسبت آن با افراد دارای معلولیت میپردازد. در ادامه، ابتدا مبانی نظری این مفهوم را تشریح میکنیم. سپس، ابعاد سهگانهٔ شهروندی فرهنگی (دسترسی، بازنمایی، و مشارکت/تولید) را تحلیل مینماییم. پس از آن، موانع تحقق شهروندی فرهنگی برای افراد دارای معلولیت را با ذکر مثالهای عینی از ایران و جهان بررسی میکنیم. در نهایت، راهبردهایی عملی برای تسهیلگران، سیاستگذاران فرهنگی، و نهادهای مدنی ارائه میدهیم.
۱. مبانی نظری: شهروندی فرهنگی چیست و چرا به معلولیت مربوط میشود؟
۱-۱. از شهروندی مدنی-اجتماعی تا شهروندی فرهنگی
تی. اچ. مارشال (۱۹۵۰)، در مقالهٔ کلاسیک خود «شهروندی و طبقهٔ اجتماعی»، شهروندی را به سه بُعد «مدنی» (حقوق فردی و آزادیهای سیاسی)، «سیاسی» (حق مشارکت در اعمال قدرت سیاسی)، و «اجتماعی» (حق برخورداری از حداقل رفاه اقتصادی و امنیت اجتماعی) تقسیم کرد. اما منتقدان بعدی، از جمله استوارت هال و دیگر نظریهپردازان مطالعات فرهنگی، استدلال کردند که این چارچوب، یک بُعد حیاتی را نادیده گرفته است: «فرهنگ». آنها معتقد بودند که «عضویت کامل در جامعه»، فقط با برخورداری از حقوق مدنی، سیاسی، و اجتماعی محقق نمیشود، بلکه نیازمند «احساس تعلق نمادین»، «توانایی مشارکت در خلق معنا»، و «دیده شدن به عنوان یک سوژهٔ کامل انسانی» در گفتمان عمومی نیز هست.
نیک استیونسون (۲۰۰۳)، در کتاب «شهروندی فرهنگی: پرسشهای جهانوطنی»، شهروندی فرهنگی را «حق دسترسی به مدارهای ارتباطی و نمادین جامعه» و «حق مشارکت در شکلدهی به فرهنگ عمومی» تعریف میکند. از این منظر، «شهروند فرهنگی»، کسی است که نه فقط «حق مصرف» محصولات فرهنگی را دارد، بلکه «حق تولید»، «حق بازنمایی خود»، و «حق به چالش کشیدن بازنماییهای کلیشهای» از خود و گروهش را نیز داراست.
۱-۲. نامرئیشدن نمادین (Symbolic Annihilation) و خشونت نمادین
جورج گربنر و لری گراس (۱۹۷۶)، در نظریهٔ کاشت خود، نشان دادند که «غیاب» یا «بازنمایی کلیشهای» یک گروه اجتماعی در رسانهها، به «نامرئیشدن نمادین» (Symbolic Annihilation) آن گروه میانجامد. «نامرئیشدن نمادین»، به معنای «حذف فیزیکی» نیست، بلکه به معنای «حذف از جهان معنا» ست: وقتی گروهی هرگز در روایتهای فرهنگی دیده نشود، یا فقط در قالبهای خاص و محدود (مثلاً «قربانی»، «شرور»، «دلقک»، یا «ابرقهرمان») به تصویر کشیده شود، این گروه، «شهروند کامل» محسوب نمیشود، زیرا فاقد «حق بازنمایی» و «حق پیچیدگی انسانی» است.
این مفهوم، بعدها توسط کالین بارنز (۱۹۹۲) در اثر تأثیرگذار خود «تصاویر ناتوانساز: رسانهها و بازنمایی معلولیت» (Disabling Imagery and the Media) به طور خاص در حوزهٔ معلولیت به کار گرفته شد. بارنز، ده کلیشهٔ رایج رسانهای از افراد دارای معلولیت را شناسایی کرد (از جمله: «قربانی ترحمبرانگیز»، «موجود شرور و ترسناک»، «سربار جامعه»، «ابرقهرمان») و استدلال کرد که این بازنماییهای محدود و کلیشهای، «شهروندی فرهنگی» افراد دارای معلولیت را سلب میکنند و به «بازتولید نگرشهای تبعیضآمیز» در جامعه دامن میزنند.

۲. ابعاد سهگانهٔ شهروندی فرهنگی برای افراد دارای معلولیت
بر اساس چارچوبهای نظری فوق، میتوان شهروندی فرهنگی را در سه بُعد بههمپیوسته تحلیل کرد:
۲-۱. دسترسی (Access): «آیا میتوانم وارد شوم؟»
نخستین و ابتداییترین بُعد شهروندی فرهنگی، «دسترسی فیزیکی، حسی، و اقتصادی» به فضاها و محصولات فرهنگی است. یک سالن سینما که فاقد «رمپ» و «سرویس بهداشتی فراگیر» است، یک کتابخانه که «کتابهای بریل» یا «کتابهای گویا» ندارد، یک وبسایت موزه که با «صفحهخوانها» (Screen Readers) سازگار نیست، و یک بلیت کنسرت که قیمتش برای یک فرد بیکار دارای معلولیت بسیار گران است – همهٔ اینها، «موانع دسترسی» هستند که عملاً «شهروندی فرهنگی» را قبل از هر چیز دیگری، «مسدود» میکنند. مادهٔ ۳۰ کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت (CRPD, 2006)، دولتهای عضو را موظف به تضمین «دسترسی افراد دارای معلولیت به مکانهای اجرای فعالیتهای فرهنگی، مانند تئاترها، موزهها، سینماها، کتابخانهها و خدمات گردشگری» و «دسترسی به مواد فرهنگی در قالبهای قابلدسترس» کرده است.
۲-۲. بازنمایی (Representation): «آیا “دیده” میشوم؟ و اگر دیده میشوم، “چگونه” دیده میشوم؟»
دومین بُعد، «بازنمایی» در رسانهها و محصولات فرهنگی است. پرسش این نیست که «آیا افراد دارای معلولیت در فیلمها و سریالها حضور دارند؟» (که معمولاً پاسخ آن «بسیار کم» است). پرسش اصلی این است که «وقتی حضور دارند، “چگونه” بازنمایی میشوند؟» آیا آنها «شخصیتهای پیچیده، چندبُعدی، و انسانی» هستند که «داستانهای خودشان را روایت میکنند»، یا «ابزارهای روایی» برای پیشبرد داستان شخصیتهای غیرمعلول (مانند «الهامبخشی» به قهرمان داستان، یا «نشان دادن فداکاری» یک مراقب)؟ پژوهشها نشان میدهند که حتی در سالهای اخیر، با وجود افزایش «حضور» افراد دارای معلولیت در رسانهها، «کلیشههای قدیمی» (بهویژه کلیشهٔ «ابرقهرمان») همچنان غالب هستند (Ellis & Goggin, 2015). این «بازنماییهای محدود»، «شهروندی فرهنگی» را نقض میکنند، زیرا «تنوع و پیچیدگی واقعی زندگی افراد دارای معلولیت» را «سانسور» مینمایند.
۲-۳. مشارکت و تولید (Participation & Production): «آیا من راوی داستان خودم هستم؟»
سومین و عمیقترین بُعد شهروندی فرهنگی، «حق مشارکت فعال در خلق فرهنگ» است، نه صرف «مصرف منفعل» آن. آیا افراد دارای معلولیت، «کارگردان فیلم»، «نویسندهٔ کتاب»، «بازیگر نقش اول»، «نقاش»، «موسیقیدان»، یا «طراح مد» هستند، یا همواره «مخاطب» و «مصرفکننده» باقی میمانند؟ «جنبش هنر معلولیت» (Disability Arts Movement) که از دههٔ ۱۹۷۰ در بریتانیا و آمریکا شکل گرفت، دقیقاً بر این اصل استوار بود: «کنترل روایت را به دست بگیرید. خودتان داستان خودتان را بگویید. خودتان زیباییشناسی خودتان را خلق کنید» (Barnes & Mercer, 2010). این جنبش، «شهروندی فرهنگی» را از «حق حضور» به «حق خلق» ارتقا داد.
۳. موانع تحقق شهروندی فرهنگی: از ساختار تا نگرش
۳-۱. موانع ساختاری و اقتصادی
بسیاری از هنرمندان دارای معلولیت، به دلیل «فقدان دسترسی به آموزش هنری»، «فقدان حمایت مالی و اسپانسرشیپ»، و «فقدان شبکههای حرفهای»، هرگز نمیتوانند استعداد خود را شکوفا کنند. یک نقاش با فلج مغزی که نمیتواند در «دانشگاه هنر» (به دلیل نداشتن رمپ) تحصیل کند، یا یک بازیگر نابینا که هرگز برای «نقشی غیر از نقش یک نابینا» تست نمیدهد، قربانی این «موانع ساختاری» است.
۳-۲. موانع نگرشی و کلیشهای
«باور عمومی» به اینکه «هنر افراد دارای معلولیت، صرفاً یک “هنر درمانی” (Art Therapy) است، نه یک “هنر واقعی”» یک مانع نگرشی بزرگ است. وقتی یک نمایشگاه نقاشی از هنرمندان دارای معلولیت برگزار میشود، اغلب با عناوینی مانند «هنر از دل رنج» یا «پرواز با بالهای شکسته» نامگذاری میگردد که خود، «کلیشهٔ ترحم» را بازتولید میکند. این «کلیشهسازی مضاعف»، «شهروندی فرهنگی» را نقض میکند: هنرمند، نه به عنوان یک «هنرمند» (همتراز با هنرمندان غیرمعلول)، که به عنوان یک «معلول هنرمند» (مقولهای جداگانه و ترحمبرانگیز) دیده میشود.

۳-۳. فقدان سیاستهای فرهنگی فراگیر
در بسیاری از کشورها، «سیاستهای فرهنگی ملی» (مانند حمایت از فیلمسازی، نشر کتاب، یا برگزاری جشنوارههای هنری)، فاقد «بندهای الزامآور» برای تضمین «دسترسی» و «مشارکت» افراد دارای معلولیت هستند. برای مثال، آیا «سهمیهای» برای تولید فیلمهای با «زیرنویس و توضیح صوتی» (Audio Description) در نظر گرفته شده است؟ آیا «یارانهای» به ناشران برای تولید «کتابهای با حروف درشت» (Large Print) تخصیص مییابد؟
۴. راهبردهای عملی برای تسهیلگران، سیاستگذاران و نهادهای مدنی
۱. «ممیزی فرهنگی» (Cultural Audit) در منطقهٔ خود انجام دهید. به همراه مددجویان، از «تمام فضاهای فرهنگی محله» (مسجد، فرهنگسرا، سینما، کتابخانه، گالری) بازدید کنید و «موانع دسترسی» (پله، نبود بریل، نبود سرویس بهداشتی فراگیر، هزینهٔ بالا) را مستند کنید. این گزارش را به «شورای شهر» یا «ادارهٔ فرهنگ و ارشاد اسلامی» ارائه دهید.
۲. «گروههای تولید فرهنگی» میان مددجویان تشکیل دهید. یک «گروه تئاتر»، «گروه سرود»، «کارگاه داستاننویسی»، یا «کارگاه عکاسی» با استفاده از تلفنهای هوشمند راه بیندازید. هدف، «تولید اثر هنری حرفهای» نیست، بلکه «تولید روایت خود» و «بازپسگیری صدا» ست.
۳. «جشنوارهٔ فرهنگی فراگیر» برگزار کنید. با همکاری NGOs و شهرداری، یک «جشنوارهٔ سالانه» شامل «نمایشگاه نقاشی و عکاسی»، «اجرای تئاتر»، «شعرخوانی»، و «پخش فیلم» برگزار کنید که در آن، هم «هنرمندان دارای معلولیت» و هم «هنرمندان بدون معلولیت» در کنار هم آثار خود را عرضه کنند.
۴. با «رسانههای محلی» ارتباط بگیرید. از «خبرنگاران محلی» دعوت کنید تا از «فعالیتهای فرهنگی گروههای خودیار» گزارش تهیه کنند. اما «کنترل روایت» را در دست بگیرید: اجازه ندهید خبرنگار، داستان را «از دریچهٔ ترحم» روایت کند.
۵. به «منابع مالی» برای هنرمندان دارای معلولیت کمک کنید. آنها را به «صندوقهای حمایت از هنرمندان»، «کمکهزینههای خرید مواد اولیه»، و «مسابقات هنری» معرفی کنید.
۶. «منتقدان فرهنگی» را به «بازنماییهای کلیشهای» حساس کنید. هرگاه در یک فیلم، سریال، یا آگهی تبلیغاتی، «بازنمایی کلیشهای و توهینآمیز» از افراد دارای معلولیت مشاهده کردید، یک «نامهٔ اعتراضی کوتاه» به سازنده یا ناشر بنویسید و توضیح دهید که چرا این بازنمایی «غیراخلاقی» و «ناقض شهروندی فرهنگی» است.
نتیجهگیری
«شهروندی فرهنگی»، حلقهٔ مفقودهٔ جنبش حقوق افراد دارای معلولیت است. ما برای «دسترسی فیزیکی» (رمپ) جنگیدهایم، برای «حقوق اجتماعی» (مستمری و بیمه) مذاکره کردهایم، و برای «حقوق مدنی» (قانون جامع حمایت) لابی نمودهایم. اما «حق دیده شدن در فضای نمادین جامعه»، «حق روایت داستان خود»، و «حق خلق زیبایی»، اغلب در اولویت آخر – یا در هیچ اولویتی – قرار گرفته است. تا زمانی که کودکان دارای معلولیت، در کتابهای درسی خود «هیچ تصویری از بدنی شبیه بدن خود» نبینند، تا زمانی که یک بازیگر نابینا فقط برای «نقش یک نابینا» دعوت شود (و آن هم، معمولاً توسط یک بازیگر غیرمعلول بازی شود)، و تا زمانی که یک نقاش با اسکیزوفرنی، به جای «هنرمند»، «بیمار روانی» خطاب شود، «شهروندی کامل» محقق نشده است. فرهنگ، «زیربنای» همهٔ حقوق دیگر است. و تا زمانی که «فرهنگ» طردکننده باشد، «رمپ» و «مستمری» به تنهایی کافی نخواهند بود
منابع
- Stevenson, N. (2003). Cultural Citizenship: Cosmopolitan Questions. Open University Press.
- Hall, S. (1993). Culture, community, nation. Cultural Studies, 7(3), 349-363.
- Barnes, C. (1992). Disabling Imagery and the Media: An Exploration of the Principles for Media Representations of Disabled People. BCODP.
- Gerbner, G., & Gross, L. (1976). Living with television: The violence profile. Journal of Communication, 26(2), 172-199.
- United Nations. (2006). Convention on the Rights of Persons with Disabilities (CRPD). UN General Assembly. (Article 30: Participation in cultural life, recreation, leisure and sport).
- Ellis, K., & Goggin, G. (2015). Disability and the Media. Palgrave Macmillan.
- Barnes, C., & Mercer, G. (2010). Exploring Disability: A Sociological Introduction (2nd ed.). Polity Press.